X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین
دخترِ خیام ! یک جرعه شرابم می دهی ؟  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393

دخترِ خیام ! یک جرعه شرابم می دهی ؟

دزدکی بابا نفهمد شعــر ِ نابم می دهی؟

مانده ام پشت ِ در ِ چوبی ، "بفرما"یی بگو

تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم می دهی؟

تا نلرزم بیش از اینهـا در شب ِ موهای ِ تو

از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم می دهی؟

نم نم ِ باران ِ انگــور است و عطر ِ کاهگل

دست در دست ِ نسیمت پیچ و تابم می دهی؟

زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت؟

رقص ِ پرشور ِ دف و چنگ و ربابم می دهی؟

بیتی از لبهــای ِ من بر بیتی از لبهــای ِ تو

یک رباعی سهم ِ این حال ِ خرابم می دهی؟

میهمانم می کنــی با نان ِ داغ ِ گردنت؟

زیر ِ پیراهن دو تیهوی ِ کبابم می دهی؟

این همه اختــرشناسی برده ای ارث از پدر

ماه ِ من! از آسمانت یک شهابم می دهی؟

راز ِ تقویــم ِ جلالـــی در قد ِ موزون ِ توست

در گذر از غم شماری ها شتابم می دهی؟

می گذاری بالش ِ بازوی ِ خود زیـــر ِ سرم؟

خسته ام بر روی ِ سینه جای ِ خابم می دهی؟

گزمه های ِ مست ِ سلجوقی نیافتد چشمشان

چهـــره می پوشانی و کمتــر عذابم می دهی؟

مادرم را می فرستم سمت ِ نیشابورتان

در دل ِ تاریخ، یک "بله" جوابم می دهی؟

 

شهراد میدری

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم


می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم


می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم


شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم


جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم


پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم


می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم


تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم


"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم


عاشــقت هستم نمی خواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم


عاقبت یک شب به قعــر دره ات خواهم پرید

سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم

 

"شهراد میدری"

جان بود و دلی ما را  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1393

جان بود و دلی ما را ، دل در سر کارَت شد


جان مانده چه فرمایی، در پای تو افشانم

انوری

مناجات  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1393
گفتم از زشتی گفتار بدم ، گفت :بیا
از سیه‌کاری رفتار بدم ، گفت: بیا

گفتم از غفلت دل از هوسم از نَفَسم
صاحب آن همه کردار بدم ، گفت :بیا

گفتم از سرکشی‌ام ، سینه سپر داد زدم
نیستم خسته‌ دل از کار بدم ، گفت :بیا

گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم
دائما در پی پندار بدم ، گفت :بیا

گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره
غوطه‌ور مانده در افکار بدم ، گفت: بیا

گفتم ای چشمه ی خوبی ، سحری چشم گشا
نگر اعمال شرر بار بدم ، گفت :بیا

گفتم آیینه‌ی شیطان شده بودم عمری
خسته از دست همین یار بدم ، گفت: بیا

 
سید محمد میر هاشمی
شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393

شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام
یک بغل دلواپسی یک سینه غم آورده ام


 خسته و در مانده ام می جویمت در فالها
با توام ! باور نداری قهوه هم آورده ام


 این غبار راه را از شانه هایم پاک کن
عشق را از جاده ی پرپیچ وخم آورده ام


 آرزوی روزهای دور احساس منی
حکم کن هر جور خواهی متهم آورده ام


 بی تومی لرزد دلم آرامشم از من مگیر...
این دل ویرانه را از شهر بم آورده ام


 بی تو گاهی فکرهای ظاهرا بد می کنم
حرف آخر را بگویم بی تو کم آورده ام

؟؟؟

شهامت میخواهد  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393

شهامت میخواهد
دوست داشتن کسی که
هیچ وقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد !

...

 "ویسلاوا شیمبورسکا"

گاهگاهی که دلم می گیرد  چاپ
تاریخ : شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز …

حمید مصدق

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد  چاپ
تاریخ : شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد 
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری

 

ای از خود من با خود من آشناتر  چاپ
تاریخ : شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

ای از خود من با خود من آشناتر
آیینه ای از تو ندیدم باصفاتر

” ای کاش من هم مثل تو آیینه بودم”
آیینه ای از راستی هم بی ریاتر

اسطوره هم، رنگ حقیقت دارد اینجا
وقتی تو باشی از خدایان هم، خداتر

حِس می کنم دانستنت کاری ست دشوار
تو کیستی،ای تو از ادراکم فراتر ؟ :

از پنجره،از آسمان،ازعشق،از من
دلبازتر،باران تر،آبی تر،رهاتر

توچیستی ؟ یک نقطه چین تا بی نهایت …
یک راز،امّا از همه عالم رساتر

دریاب آواز مرا ای قله ی دور
از من نخواهی یافت هرگز همصداتر !


"سهیل محمودی "

می بوسمت  چاپ
تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393

می‌بوسمت


و ماه می‌شوم


بر سینه‌ی تو


آویخته به زنجیری که


دست‌های من است

با خیالت


زندگی می‌کنم


و با خودت


عاشقی



عباس معروفی

تنها نبودنت  چاپ
تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393

ما بین تمام تـوهـم های بـودنـت

تـنـها نبودنت است کـه حـقـیـقـت دارد!

---

امید جشن سده

مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود  چاپ
تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393

مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود
و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم


مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که
برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم

من از این زندگی سخت اگر آخر کار
مرگ را ساده و آسان نکند می ترسم

نه که از بوسه ی معشوق بترسم هرگز !
از گناهی که پشیمان نکند می ترسم ...

یاسر قنبرلو

من مست غم عشقم  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393

من مست غم عشقم با خنده خمارم کن
صیاد اگر هستی ، با بوسه شکارم کن
آتش به تنم افتد بگریز به آرامی
خاکستر جان هستی ،هر لحظه بهارم کن
آرام بگیر از من گهواره ی تنهایی ...

ای سنگ صبور من از غصه ندارم کن
بی شک همی افتد بر خاطرمان یادی
سرمست از این خلوت، تو بوسه نثارم کن ...

؟

من به مردی «وفا» نمودم و او  چاپ
تاریخ : دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1393

من به مردی «وفا» نمودم و او
پشت پا زد به «عشق و امیدم»

هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن «دل» که مفت بخشیدم

...

دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد!

او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد؟! ...

فروغ فرخزاد

چقدر باید بگذرد ..  چاپ
تاریخ : دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1393

چقدر باید بگذرد

تا آدمی

بوی تنِ کسی را که دوست داشته

...

از یاد ببرد؟

و چقدر باید بگذرد

تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟...

آنا گاوالدا

ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی!  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی!

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

مهری بزن از بوسه به پیشانی سردم

بد نام که هستیم به اندازه ی کافی!

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی!

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی..

چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت..

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...


علیرضا بدیع

مرا شکستی و من باز با تو بد نشدم  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

مرا شکستی و من باز با تو بد نشدم

نشد شبیه تو باشم, نشد, بلد نشدم

 

اگرچه شد بدی ات زخم بر دلم بزند

ولی نشد که خیال تو را به هم بزند

 

بدی نمی کنم و از دلم نمی آید

منی که از بدی ات هم بدم نمی آید

 

نشسته ای به دلم مثل پیرهن به تنم

گذشته کار من از اینکه , از تو دل بکنم

 

مزن به این در و آن در که دست بردارم

تو هر چه هم بکنی باز دوستت دارم

 

خوشم به حال دلم که به درد تن داده است

خوشم, همینکه خیال تو را به من داده است..

 

سمیه محمدیان
گفتی سلام و شد بریده بریده بیان من  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

گفتی سلام و شد بریده بریده بیان من

پرسیدی و فتاد به لکنت زبان من 


در سبز و آبی تلاطم دریای چشم تو

شد همچو کبک و برف قصه ی راز نهان من 


با یک نگاه در غم عشقت بسوخت دل

آش نخورده است مثل داستان من


دل بردی و حواس و همه هوش و هستی ام

تنها ز بار غافله جا مانده جان من


عمریست در دلم هوای همان چند ثانیه

آشفته گشته از تو زمین و زمان من


سرتاسر جهان من آن خال روی توست

عالم چه کوچکست به پیش جهان من

 

"نیما سعیدی"

خورشید را میدزدم فقط برای تو!  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

خورشید را میدزدم فقط برای تو!
میگذارم توی جیبم تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی 
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت .
می دانم! آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده ..چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟!

"شل سیلوراستاین"

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد

که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد

 

ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم

نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!

 

نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم

دلش می خواهد آن "بامی که برفش بیشتر..." باشد

 

نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد

چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟

 

چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم

که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد!

 

حسین دهلوی

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد

پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

 

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار

بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

 

ترسم این نیست که او با لب خندان برود

ترسم این است که او روز مبادا برسد

 

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است

عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

 

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

 

احسان افشاری

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم

بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم

پیچیده به پای دل من پیچش مویت

تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم

کم بودن اسپند در این شهر سبب شد

دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم

طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست

تا مشتری دائم کندوی تو باشم

تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است

من رفتگری در پل خاجوی تو باشم


امیر سهرابی

سخت دلگیری و از من گله داری چه کنم؟  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

سخت دلگیری و از من گله داری چه کنم؟

باز انگار سر غائله داری چه کنم؟

پیش آرامش من سخت به هم میریزی

من که بی حوصله ام، حوصله داری،چه کنم؟

متلاطم شدی، از ساحل امن دیروز

دور افتاده­ ای و فاصله داری، چه کنم؟

خود تراشیده ­ای اش، پیکره ­ای را که منم

حال با پیکره ­ات مساله داری، چه کنم؟

میزنی، میشکنی، میشکنم، میخندی

اشتیاقی تو به این مشغله داری، چه کنم؟

آبشاریست خروشان که مرا خواهد برد،

گیسوانی که به دوشت یله داری چه کنم؟

  " ای که با سلسله ­ی زلف دراز آمده ای"

با اسیری که در این سلسله داری چه کنم؟


مهرداد نصرتی

باران که می بارد جدایی درد دارد  چاپ
تاریخ : جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393

باران که می بارد جدایی درد دارد

دل کندن از یک آشنایی درد دارد

 

هی شعر تر در خاطرم می آید اما

آواز هم بی همنوایی درد دارد

 

وقتی به زندان کسی خو کرده باشی

بال و پرت، روز رهایی درد دارد

 

دیگر نمی فهمی کجایی یا چه هستی

آشفتگی ، سر به هوایی درد دارد

 

تقصیر باران نیست این دیوانگی ها

تنها شدن در هر هوایی درد دارد

 

باید گذشتن را بیاموزم دوباره

هرچند می دانم جدایی درد دارد.


مجتبی شریف

امروز هم ..  چاپ
تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393

امروز هم با "بی تو" بودن گذشت. 
خوش به حال "یادم" که همیشه باتوست...... 

?

از پا افتادم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393

از پا افتادم

آنقدر تو را قدم زدم

حسین ناصری

وقتى تو میایى  چاپ
تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393

وقتى تو میایى
به سرزمینى خوشبخت بدل مى شوم
به سرزمینى پر از آواز پرنده
وقتى تو مى روى
سر در گریبانم...

مثل مردمى که
کسى را از دست داده اند.

اوکتای رفعت

تـــلــخ تـــر از انــتـــظار . . .  چاپ
تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393

تـــلــخ تـــر از انــتـــظار . . .

انـتـظاریست که مـــی دانی پـایـان خــوشــی ندارد

امـــــــّا

...

بــــاز هــــم دل به پــایـــانـــی خــــوش مــی بــنــدی . . .

؟

سری درد می کرد و تو سردبودی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393

سری درد می کرد و تو سردبودی
چرا بدترین شکل همدرد بودی

تو هم مثل من توی لب تاب حیرت
دراین شام بی وقت ، وبگرد بودی؟

...

و من هی بهانه، بهانه ، بهانه
-وتو.... اعتنائی نمی کرد... بودی

درون تبم آتشی تازه می شد
که تو مارماهی خونسرد بودی

به سنجاق روح تو پیوست بودم
تو؟.... آنی که کرده مرا طرد ... بودی

چه گفتی چه جفتی ؟!...خیالات واهی
توتنها ...توتنها ، تو یک فرد بودی
.........
ومن زن شدم در کنارت بمیرم
عزیزم تو هم مثل من ...مرد بودی؟!

مرضیه اوجی

انصاف نیست  چاپ
تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393

انصاف نیست
دنیا آنقدر کوچک باشد

 که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی،
و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد

حتی یک بار ببینی ...
..

...

بهومیل هرابا

این‌که دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

این‌که دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
این‌که از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟
با زبان بی‌زبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

مهدی مظاهری

نگاهت را نمیخوانم ، نه با مایی ٬نه بی مایی !  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

نگاهت را نمیخوانم ، نه با مایی ٬نه بی مایی !

ز کارت حیرتی دارم ٬ نه با جمعی نه تنهایی

گهی از خنده گلریزی ٬ مگر ای غنچه گلزاری ؟

گهی از گریه لبریزی٬ مگر ای ماه ٬ دریایی ؟

چه می کوشی به طنّازی ٬ که بر ابرو گره بندی

به هر حالت که بنشینی ٬ میان جمع ٬ زیبایی

درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر

چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی

گهی با من هم آغوشی ٬ گهی از ما گریزانی

بدین افسونگری ٬ در خاطرم چون نقش رویایی

لبت گر بی سخن باشد ٬ نگاهت صد زبان دارد

بدین مستانه دیدنها ٬ نه خاموشی ٬ نه گویایی

گهی از دیده پنهانی ٬ پریزادی ٬ پریرویی

گهی در جان هویدایی ٬ فرح بخشی ٬ فریبایی

به رخ گیسو فرو ریزی که دل ها را بر انگیزی

از این بازیگری بگذر ٬ به هر صورت دلارایی

زبانت را نمی دانم ٬ نه بی شوقی ٬ نه مشتاقی

نگاهت را نمی خوانم ٬ نه با مایی ٬ نه بی مایی !!

" مهدی سهیلی "

دلم گرفته ..  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

من دلم گرفته است

هر چه می روم نمی رسم

رد پای دوست…

...

کوچه باغ عشق…

سایبان زندگی کجاست ؟؟؟؟

؟

نگران نباش  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

نگران نباش

نمی شود دوستت نداشت

لجم هم که بگیرد از دستت

دفترچه ی خاطراتم پر از فحش های عاشقانه میشود !

؟

من رد پای توام  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

جنگل
رد پای باران است
ویرانه
رد پای توفان
من...

رد پای توام
همیشه پشت در خانه ات
تمام می شوم..

علیرضا راهب

آن قدر نیا  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

نیا
آن قدر نیا
که دلم هر روز
برای خودم تنگ‌ و تنگ‌تر شود

...

نیامدی و
این بهار هم بی ‌تو به سر شد...

نیا
بی تو دیوانی را از بر میکنم

؟

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است
آنچه مرا به شعر گره می زند ، غم است

دلشوره ها همیشه به من راست گفته اند
دلشوره ام همیشه برای تو مبهم است!

سرکش شدم، بهانه گرفتم، ندیدی ام!
یک بار هم نشد که بپرسی چه مرگم است!

من باختم غرور خودم را دراین میان
یک شاه بی سپاه ، شکستش مسلم است

بعد از تو نام دیگر آغوش ِ بسته ام
دیگر بهشت نیست عزیزم، جهنم است!

با چتر می روم که نسوزم از آتشش
باران که نیست! بارش داغی دمادم است

باید که جای زخم تو با زخم گم شود
هر داغ تازه ای برسد مثل مرهم است!
...

عاشق شدیم و نظم جهان را به هم زدیم
دنیا هنوز هم که هنوز است درهم است

رویا باقری

دل به هـــر کـــس مسپار !!!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

دل به هـــر کـــس مسپار !!!
گــــرچه ،
عاشــــق باشد ......
حکم دلداری ،
فقط عشق که نیست ......

او بجــــز عشــق باید ،
لایق عمق نگاهت باشد ......
و کمی هم بیــــــمار .......
تا نگاه تو تسکین دهد روحش را ...
دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!

؟؟

همیشه در دلم هستی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

نیمی از دلم را عشق فراگرفته
و نیم دیگرش را شعر
اما تو
نه عشق را می شناسی و
نه شعر را...

از پشت تمام پنجره های باز و بسته
جستجویت می کنم
اما همیشه در دلم هستی!

لطیف هلمت
ترجمه : فریاد شیری

بعضی آدمها..  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

بعضـــی آدمـــ ها ، کبریتـــی کوچکـــ اند

که تاریکـــی هایمان را

لحظه ای ،

و فقــط لحظه ای

روشـــن می کنند ...

بعضــی آدمــ ها

امّا بغض اند

در چشمهایتـــ حلـقـه می زنند

و

می افــتـنـــد

؟؟

کسی حرف دلم را نمی فهمد  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

کسی
حرف دلم را
نمی فهمد ...
کسی که دلی خوش داشته باشد
با من بیاید ...

پا به پا....

سید حسین دریانی

چگونه می توان  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

چگونه می توان
به دو آیینه ای که تا ابد
به روی تو حیران اند...

ندیدن آموخت!

به این دریچه ها
که رو به روی صدای تو باز می شوند
چگونه می توان نشنیدن آموخت!

« یوسف علی میرشکاک »

پا به پای کودکی هایم بیا  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

پا به پای کودکی هایم بیا 
 کفش هایت را به پا کن تا به تا
 قاه قاه خنده ات را ساز کن 
  باز هم با خنده ات اعجاز کن
 پا بکوب و لج کن و راضی نشو 
 با کسی جز عشق همبازی نشو
  بچه های کوچه را هم کن خبر 
 عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی 
 با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان 
 لحظه های ناب بی تکرارمان
  مادری از جنس باران داشتیم 
 در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما
 قصه های هر شب مادربزرگ 
ماجرای بزبز قندی و گرگ 
 غصه هرگز فرصت جولان نداشت 
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود 
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر ! 
 همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست 
  آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
  حال ما را از کسی پرسیده ای؟ 
 مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
 حسرت پرواز داری در قفس؟ 
 می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
 سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ 
 رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟
 رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟  
آسمان باورت مهتابی است ؟
 هرکجایی, شعر باران را بخوان 
  ساده باش و باز هم کودک بمان
 باز باران با ترانه ، گریه کن ! 
 کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
 ای رفیق روز های گرم و سرد 
 سادگی هایم به سویم باز گرد!

 

شعری لطیف و زیبا از دکتر مجدالدین میرفخرایی

 

منظومه ها ...  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

پس این ها همه اسمش زندگی است:

دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها 
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد 
ما زنده ایم، چون بیداریم 
ما زنده ایم، چون می خوابیم 
و رستگار و سعادتمندیم، 
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی 
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم 
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست 
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند 
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند 
و فکر کن! 
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها 
بانگ خروس را بر می داشتند 
و همین طور ریگ ها 
و ماه 
و منظومه ها 
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید 
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.

 

"حسین پناهی"

تو خوابیده ای آرام  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

تو خوابیده ای آرام

و من پشت پلک تو آنقدر می بارم

تا پنجره را باز کنی ..

دستهات را زیر باران بگیری و

بخندی ...

 

" عباس معروفی "

عصر سنگی...  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

بزرگ ترین سوال این روزهای اطرافیانم شده ای... 
بیچاره من! هنوز می ترسم بگویم که عاشقت شده ام 
چه رسد به گفتن قصه شکستنم... 
درد نفهمیدن عشقم 
درد نپذیرفتنم 
درد شکستنم به کنار... 
کنایه ها را چه کنم؟ 
تو چه میدانی الان ساعت چند است 
تو چه میدانی با اشک از نرسیدن نوشتن چه دشوار است... 
نمیدانی... 
من می نویسم و تو در خواب بی تفاوتی خود بمان 
من می گریم و تو در عصر سنگی خود بمان 
مبادا به کوه شیشه ای دل من دل ببندی... 
دیگر نمیدانم اشک هایم را چه بگویم 
هرشب می پرسند ما تاوان کدام گناهیم 
دروغ هایم را دگر باور ندارند 
پس چرا ساکتیَ؟ 
گناه من چه بود گلم 
دل دادن به تو.....؟ 
در عصر سنگی خود بمان.

 

"کاووس رشیدی"

 

بهار دست های توست  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

بهار دست های توست

و شکوفه های درختی که مثل لبخند تو
نام اش را نمی دانم.

سرخی گونه هات
دل سیب های هفت سین را برده
و نگاه تو سبز ترین خیال دنیاست
وقتی آفتاب گرم می افتد روی دیوار نگاه
حتمن جایی دورتر از اینجا،
تو داری چشم هات را باز می کنی

چه ساده ایم ما
نمی دانیم این نسیم فروردین عطر گیسوهای معشوق است
افتاده به جانِ هوا
حالا این تو و این گنجشک های بی قرار
نشسته بر سپیدار ، سر کوچه
پی بهار می گردند
من که هرچه گفتم‌شان هنوز نیامده ای،
باورشان نشد...

 

"میلاد کاشانی"

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

 

وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

  

وآنکه جان‌ها به سحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببُرده‌ست کجاست؟

 

جانِ جان‌ست، وگر جای ندارد چه عجب!

این که جا می طلبد در تن ما هست، کجاست؟

 

غمزۀ چشم بهانه‌ست وزان سو هوسی‌ست

وآنکه او در پس غمزه‌ست دلم خَست کجاست؟

 

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود

وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

 

عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

 

"مولوی"

همیشه باش  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

همیشه باش

هیچ نیمکتی

طاقت بغض مرا ندارد.

؟

دلتنگی یعنی...  چاپ
تاریخ : شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393

دلتنگی یعنی
خیابانی شلوغ پر از همه آنها
که شبیه تو اند
مثل ساعتی که سازش کوک نیست
و هیچ منتظری نگاهش نمی کند
چیزی شبیه پیانو های بعد از ظهر
در کافه هایی که میزی در آن تنها نیست
و صدای خنده های تو
تنها صدایی است
که باورش نمی کنم
عشق های کوبیسم از در و دیوار شهر
بالا می روند
و دوست داشتن های مدرن تلخ تر از همیشه اند
این جا ثانیه ها وقت کم می آورند
دلتنگی یعنی 
دوست داشتن ات
مثل رویایی میان این خواب ها
انگار دیر تر از هرگز.

 

"میلاد کاشانی"

   1       2       3       4       5       ...       51    >>
فهرست وب سایت های ایرانی