X
تبلیغات
چهره بلاگ
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1393

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


شهریار

ای کم شــده وفای تو این نــیز بگذرد  چاپ
تاریخ : جمعه 8 فروردین‌ماه سال 1393

ای کم شــده وفای تو این نــیز بگذرد
و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد

زین بیش نیک بود به من بنده، رای تو
گر بد شـــدست رای تو، این نیز بگذرد...

گر هست بی گناه دلِ زارِ مستمند
در محــــنت و بلای تو این نیز بگذرد

وصــل تو کی بود نظــر دلگـــشای تو
گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد

گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگـــر هـــــوای تو این نـــــیز بگـــذرد

بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیم ســـزای تو این نیز بگـذرد

گر سرگشتی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در ســــرای تو این نــــیز بگــــذرد

سنائی غزنوی

 

یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت  چاپ
تاریخ : جمعه 8 فروردین‌ماه سال 1393

 

یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می ریخت
سر به دامان منت بود و ز شاخ گل سرخ
بر رخ چون گلت آهسته صبا گل می ریخت
خاطرت هست که آنشب همه شب تا دم صبح
شب جدا شاخه جدا باد جدا گل می ریخت
نسترن خم شده لعل لب تو می بوسید
خضر ، گویی به لب آب بقا گل می ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت
تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت
گیتی آنشب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که بپای من و تو از همه جا گل می ریخت

دکتر باستانی پاریزی

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد  چاپ
تاریخ : جمعه 8 فروردین‌ماه سال 1393

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد

زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز
آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد

آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر
از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد

من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم...
آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد

گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی
بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد

در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم
ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد

کم نال، عراقی، زانک این قصه درد تو
گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد

"
فخرالدین عراقی"

 

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است

جای گلایه نیست ! کــه این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنهـــا گنـــاه آینـــه هـــا زود باوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهـــم برابر همگان ، نابرابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب هرچـــه کنـی ذره پروری است

ساحــل جــواب سرزنش مـــوج را نداد

گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است  

 

فاضل نظری

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم

می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم

می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم

شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم

جای خونت خــون دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم

پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم

تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم

"دوستم داری؟" میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم

عاشــقت هستم نمیخواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم

عاقبت یک شب به قعــر دره ات خواهم پرید

سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم  

 

شهراد میدری

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم   

 

امید صباغ نو

ﻫﻔﺖ ﺳﻴنی ﭼﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺳﻴﻦ ﺳﻴﺐ ﻋﺎﺷقی  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1392

ﻫﻔﺖ ﺳﻴنی ﭼﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺳﻴﻦ ﺳﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﺳﻨﺒﻠﻢ ﻫﻢ می ﺩﻫﺪ ﻋﻄﺮ ﻋﺠﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﻣﺜﻞ ﺳﻴﺮ ﻭ ﺳﺮﻛﻪ می ﺟﻮﺷﺪ ﺩﻟﻢ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ
ﺗﻴﻚ ﺗﺎﻙ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺣﺲ ﻏﺮﻳﺐ ﻋﺎﺷقی
ﺗﻮی ﺫﻫﻦ ِ ﺁﻳﻨﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩی ﻭ ﺑﺲ...
ﺣﺮفی ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﻳﻌنی ﻓﺮﻳﺐ ﻋﺎﺷقی
ﺳﺒﺰﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﻜﻪ میﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺍﻳﻦ ﭼﺸﻢ ﺷﻤﺎ
ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﻜﻪ ﻫﺎی ﺷﺎﻧﺲ ﺟﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﻣﺎهی ﺗﻨﮓ ﺑﻠﻮﺭﻡ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺭﻳﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﺸﻨﻪ می ﻣﻴﺮﺩ ﻟﺐ ﺩﺭﻳﺎ ﺷﻜﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﻋﺮﺻﻪ ﺧﺎلی ، ﻧﻮﺑﺖ ﺗﻚ ﺗﺎﺯﻱ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ
می ﻣﻜﺪ ﻓﻌﻠﻦ ﺳﻤﺎﻗﺶ ﺭﺍ ﺭﻗﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﺁﻣﺪﻳﻢ ﺗﺎ ﻗﻠﻪ ﺀ ﻗﺎﻑ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎﻳﺶ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ
ﭼﺮﺥ ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮی ﺷﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﻧﻮ ﺑﻬﺎﺭﺳﺖ ﺍی ﮔﻠﻢ ﺑﺎ ﺑﻠﺒﻠﺖ ﺣﺮفی ﺑﺰﻥ
ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺮ می ﺧﻴﺰﺩ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﺎ ﻧﻬﻴﺐ ﻋﺎﺷﻘﻲ
ﺗﻮی ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺁﻣﺪی ﺑﺎ ﺷﺎﺧﻪ ﺍی ﻧﺮﮔﺲ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ
می ﺷﻮﺩ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻦ ﻗﺮﻳﺐ ﻋﺎﺷﻘﻲ
ﻧﺒﺾ ﻓﺎﻝ ﺣﺎﻓﻆ ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﮋﺩﻩ ﺩﺍﺋﻢ می ﺩﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﻃﺒﻴﺐ ﻋﺎﺷقی
ﻣﻦ ﻧمی ﺩﺍﻧﻢ ﻭلی ﮔﻮﻳﺎ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ
ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺳﺎﻝ " ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ " ﻋﺎﺷقی
فرش قرمز دل بیمارم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392

انتظار قدمت را میکشد

 

قالی مندرس بی تابم

 


فرش قرمز دل بیمارم

 

جای نخ...

 

خون میچکد از هر رجش!!!

 

 

مجنون زمان (علی ساعدی فرد)


 

خدایا ..  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392

 

خدایا.. 


پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن ندارم، 


امیدم به توست.. 


پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق بزنی، 


رحمتت را در روزهای پایانی سال بر همه  دوستانم جاری کن..
 

الهی آمین 

 

نوروز مبارک  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392

 

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد 


بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد


گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد 


ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد


خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده 


دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد


نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم 


نوروز و چنین باران باریده مبارک باد


بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو 


از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد  

 

مولانا

 

 
غمت از تو وفادارتر است  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

هر روز دلـــــــم در غم تو زارتر است

 وز من دل بی رحم تو بیزارتر است


 بگذاشتی ام ، غم تو نگذاشت مرا

حـــقا که غمـــت از تو وفـادارتر است


رباعی از مولانا جلال الدین محمد بلخی

در دیده به جای خواب ، آبست مرا  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

در دیده به جای خواب ، آبست مرا


زیرا که بدیدنت شتابست مرا


گویند بخواب تا بخوابش بینی


ای بیخبران ، چه جای خوابست مرا


منسوب به سلطان ابوسعید ابوالخیر

بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی

 به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی

 در این مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یارب

 که نی معنی شدم، نی نامه و نی زیب عنوانی

 از این آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من

 صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی

 به هر وضعیکه گردون گشت کام من نشد حاصل

 مگر این شام غم را مرگ سازد صبح پایانی

 جوانی سلب گشت و حیف کآمال جوانی هم

 یکایک محو شد مانند اعلام پریشانی

زیک جو منت این ناکسان بردن بود بهتر

که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی

 گناهم چیست، گردونم چرا آزرده میدارد

 ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی

 

 استاد خلیل الله خلیلی

بیابانی ست عشق ای دل  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

بیابانی ست عشق ای دل که پیدا نیست پایانش
به منزل کی رسی تا گم نگردی در بیابانش

ندانم عشق را ملت ولی هر کس که عاشق شد
مسلمان کافرش می خواند و کافر مسلمانش
...

نه از کفرم حکایت کن نه از ایمان که عاشق را
رضای دوست می باید نه کفر است و نه ایمانش

اگر شادی رسد ور غم اگر زخم ست ور مرهم
اگر رنج است ور راحت، بود در عشق یکسانش

از آن رطل گران خواهم که گر نوشد از آن موری
نیاید در نظر، خود گر بود ملک سلیمانش

به من ده ساقی از آن می که تا صبح قیامت هم
نمی آیند از مستی به خود یک لحظه مستانش

من و درگاه شاهی زین سپس گر فخر می باشد
طراز روی مهر و مه غبار و خاک ایوانش

گلستان ست «بیدل» آتش عشق، ای خوش آن آتش
قدم نه گر خلیلی، تا ببینی خود گلستانش
 

شکست عهد من  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !
بگریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت !
...
بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ،
بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت


شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود ،
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت ،
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

گشود بس گره آن شب از کارهای بسته ی ما
صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر ، آری
چسان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا ،
اگرچه بر دل نازک غمی فزود گذشت

 

شعر دکتر ایرج دهقان

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

... پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت

سرمد، سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت


صادق سرمد

دنیا  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

هیچ کس نمانده است

هرکه غایب است

نیست

هرکه هم که حاضر است

توی باغ نیست!

 

؟؟

ای در دل من  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392

ای در دل من میل و تمنا همه تو
واندر سر من مایه سودا همه تو


هر چند به روی کار در می نگرم
امروز همه توی و فردا همه تو


مولوی

اینجاست دلم  چاپ
تاریخ : جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392

سر بر آورد ز در گفت :
کیی ؟ کارت چیست؟

گفتم : اینجاست دلم
از پـــی آن آمـــــده ام

...عباس خیــــرآبادی
آفتاب اسفند  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

آخر به چه درد می خورد

آفتاب اسفند!؟

این که جای پای تو را

آب کرده است!

"شمس لنگرودی"

دلتنگی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

دلتنگی خیابان شلوغی‌ست

که تو در میانه‌اش ایستاده باشی

ببینی می‌آیند

ببینی می‌روند

و تو هم‌چنان ایستاده باشی.

" علیرضا روشن

خستگی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن، داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است.

"مهدیه لطیفی"

شهر دلتنگ  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

در این شهر دلتنگ

بازوان تو

میدان تحریر بغض های من است. 

 

صبا کاظمیان

بازوان تو  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

آسان شدم

مثل آخرین برف اسفند،

در بازوان تو. 

 

صبا کاظمیان

مرا در آغوش بگیر  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

مرا در آغوش بگیر

حتی شده با دست‌هایِ سردِ آدمک‌هایِ یاهو..
می‌خواهم به آغوشت برگردم!

"نسترن وثوقی"

باید تو را زندگی کرد  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

به این در و آن در می زنم
یکی از این درها
رو به آغوش تو باز شود شاید
و سرانگشتانم
تنت را
نت به نت
بنوازند باید

هیزم بر آتش ِ نابودی ام نینداز
من آب از سرم گذشته است!

در به در ات می شوم
گور به گور اما نمی شوم
برای مُردن فرصت زیاد است
باید تو را
زندگی کرد.

"مهدیه لطیفی"

حرف که می زنی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

لهجه‌ات
نه شمالی ست
نه جنوبی
اما
حرف که می‌زنی
باد از شمال می‌وزد

و پرندگان از جنوب باز‌می‌گردند.


"مژگان عباسلو"

شاید هنوز کسی هست  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده

شاید بهای رستگاری دنیا باشد

تو فکر می‌کنی خورشید ابله است

که این همه می گردد و

از زمین ابله گون

روی بر نمی گرداند؟!

شاید هنوز کسی هست که هر روز

از رویای شفاف یک سیب

بالا می رود و

شیشه های مه گرفته ی دنیا را

پاک می کند

شاید هنوز کسی هست

که خواب هایش را برای هیچکس نگفته است.

"حافظ موسوی"

دوست داشتن تو  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

دوست داشتنت،

اندازه ندارد!

پایان ندارد!

گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و

موج های کوچک و بزرگ مکرر را

بی انتها، بشماری...

"سید علی صالحی"

عشق اگرچه حرف ربط نیست  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

عشق اگرچه حرف ربط نیست

ربط می‌دهد مرا به تو

شوق را به جان

رنج را به روح

همچنان که باد

خاک را به دشت

ابر را به کوه.

"سیدعلی میرافضلی"

خسته ام  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

خسته‌ام

شبیه آن مسافری که

از هزار فرسخ سیاه آمده‌ست و

بازوان هیچ کس برای در بغل گرفتنش گشوده نیست.

خسته‌ام

شبیه قفل کهنه‌ای که

سال‌های سال بی کلید مانده‌ است.

خسته‌ام

شبیه نامۀ بدون مقصدی که

باد کرده روی دست پست‌چی.

خسته‌ام

شبیه پلّه‌های بی سر و تهی که...

خشک و خالیی که...

غم گرفته‌ای که...

چند پلّه خسته‌تر هنوز...

"سیدعلی میر افضلی"

بهار  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

من فهمیده ام
وقتی چشمانت را می بندی

به عطر کدام درخت فکر می کنی

فهمیده ام

همه چیز از لحظه ای شروع می شود

که باور کنی بهار
...
همه ی آوازهای توست
!
بهار

هدیه ی صورتی تو

به گلبرگ کوچکی ست

که از رنگ پیراهنش خسته می شود

و نمی داند چکار کند
.
 

فرناز خان احمدی

شوق  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام

اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!

معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!تو
رخ می دهی.

"مهدیه لطیفی"

دیداری در فلق  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

دیداری در فلق

---------------------

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
که سر به صخره گذارد
غریبی و پاکی
ترا ز وحشت توفان به سینه می فشردم
عجب سعادت غمناکی
دیدار درفلق
وقتی ستارگان سحرگاهی
بر ساقه ی سپیده تکان می خورد
و سحر ماه، نخل جوان را
در خلسه ی بلوغ می آشفت
وقتی که روح محتشم خرما
در طاره ی شکفته کبکاب
و چاشتبند کهنه ی چوپان
آواز بال فاخته را می شنفت
وقتی که فاخته پر می گشود
از آبخور سوی خرمن
از کوره راه شیری مشرق
با کرّه ی تکاور نو زینم
ای غرق در لباس گلباف روستا!
مشتاق و شروه خوانان
سوی درخت تومی راندم
من
دیدار در فلق
اکنون چه می کنی ؟
ای بانوی قشنگ من
از خود قشنگتر
با من
ای جاده ی دراز شبی را هرگز
با پای تن نیامده تا صبح و بیوه ی من
آن کودک نزاده ی ما
که نطفه در فلق شیر گونه در سپیده گرفت
اکنون، کجاست ؟
با بادبادک سبک خوابهای تو
ایا سوی ستاره سحری
پر، وا نکرده است؟
آن لادن لطیف
که روی نیمکت مدرسه
به رمز می نهادی
تا گفتگو بکنی
مرموز
از دوردست عاطفه، با آرزوی من
اکنون کجاست ؟
ایا میان برگ کتابت پژمرده است ؟
یا در طراوت گلدان سرخ قلبت شاداب، مانده است ؟

"منوچهر آتشی"

گاهی ..  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

گاهی آنقدر شاعرم
که استعاره از درخت می شوم!نگاه کن
گنجشک ها
به دست هایم اعتماد می کنند.
 

صبا کاظمیان

همین که صدایم می کنی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

بی‌قراری ات را

چون شره‌‌ای شراب مذاب

بریز کف دست من

عزیزکم!

تو می‌دانی

که سال‌هاست در این سرزمین بارانی

به یک قطره از آه عاشقانه‌ات محتاجم

به نفس‌هات وقتی اسمم را صدا می‌کنی

تو می‌دانی

همیشه احتمال زلزله هست

ولی زلزله‌ی نفس‌های تو

دیگر احتمال نیست

سبز آبی کبود من!

و بیهوده نیست

که بر گسل‌های دلت خانه ساخته‌ام

از سر اتفاق هم نیست

حدیث بی‌قراری ست

و همین حرف ساده

که با صدای تو

دلم می‌لرزد

همین که صدایم می‌کنی

همه چیز این جهان یادم می‌رود

یادم می‌رود که جهان روی شانه‌ی من قرار دارد

یادم می‌رود سر جایم بایستم

پابه‌پا می‌شوم

زمین می‌لرزد.

"عباس معروفی"

اتفاق های عاشقانه  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

تخت برای اتفاق های عاشقانه کوچک است

من بوسه ای را می شناسم

که باید به خیابان رفت

و آن را از دنج ترین کنج کوچه ها دزدید

شهر برای اتفاق های عاشقانه کوچک است

من دریایی را می شناسم

که عمقش به اندازه ی جیب های ماست

من فکر می کنم دنیا برای اتفاق های عاشقانه کوچک است.

"صبا کاظمیان"

بی فایده  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد ، ستیزش با خزان بی فایده است

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی ، بادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد ، نردبان بی فایده است

تا تو بوی زلف ها را می فرستی با نسیم

سعی من در سربه زیری ، بی گمان بی فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابرو کمان ، بی فایده است

در من عاشق توان ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ ، امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان ، بی فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما ، همچنان بی فایده است

از: کاظم بهمنی

لب تر کنی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

لب تر کنی، خیس می شوم در خشکسالی بوسه.

تمام فنجان‌های قهوه دروغ می گفتند؛ تو برنمی گردی

و حالا که خدای من شده ای، هر چقدر هم که دعا کنم، گوش‌ت به حرفهام بدهکار نیست.

بی خیال تر از تو این خیابان است که دست در جیب، راه می رود!

دهن کجی می کند،

نکن خیابان؛ من از تو پاخورده‌ترم!

تمام مسیرهای تکه نان را که به تو می رسیدم، گنجشک ها خورده اند.

کفشهام پاشنه می خورند.

انتظاری ناقص الحروف را کوچه آبستن است، کوچه خواهد مُرد.

تو برنمی گردی...

من که چیزی نمی خواهم، جز این که بخواهی ام

و پنجره ای که مدام باز و بسته می کردی، باز و بسته کنی.

به دستهات بگو دوباره حادثه بیافریند، فاجعه ای بزرگ، حالا که در دست دیگری ست!

چقدر این شعر، بلند گریه می کند!

می خواهم بخوابم و دعا کنم بیدارم کنی: عزیزم! صبحانه آماده است.

بله قربان! آمدم.

مادر! نگو که من دیوانه شدم؛

هرچند فکر می کنم بهتر از این نمی شود، برای تمام بچه هایی که سنگم می زنند،

تمام دوستانی که به من می خندند،

مفید باشم.

چرا هنوز من میز شام می چینم؟

پیراهنی را که تو دوست می داری، می پوشم، وقتی برنمی گردی؟

حق با مادرم بود که از خدا مرا می خواست

و من تو را.

چقدر شبیه من شده مردی که به تو می آید و با تو می رود

و خلاصه می کند همه دوستت دارم را در تختخوابی به وسعت یک من،

منی که از شما چیزی نمی خواستم جز این که گورتان را جای دیگری بکَنید.

این دل دیگر دل نمی شود.

شاید حق با مادرم بود...

"وحید پورزارع"

سهم من از پرنده شدن  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

سهم من از پرنده شدن

تنها

از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن است.

"صبا کاظمیان

همین حالا  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

دلم می‌خواهد همین حالا

همین لحظه که بغض کرده‌ام

میان چشمانم می‌نشستی

و می‌گفتم چه دیر کردی

و های های از ذوق گریه می‌کردم.

"هوشنگ رئوف

فرصت دست های تو  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

برای من کمی از دست هایت را بفرست

حالم بد است

دیوار ها

تعادل شان را

از دست داده اند

همیشه فرصت افتادن هست

همیشه فرصت در خاک غلت زدن

همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن

همیشه فرصت مردن

همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من

چقدر کم است

"حافظ موسوی"

از ستاره ها دورتر نمی روم  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

از ستاره ها دورتر نمی روم

تو همین جا منتظر باش

به گنجشک ها گفته ام

هوای دلتنگی ات را داشته باشند

تا من برگردم

جایی میان همین ستاره ها

چمشه ای ست

پوشیده از علف های نقره ای

مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی

و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را

- تماشا کنی؟

ماه،

از آب همین چشمه نوشیده است

که این همه مهتابی ست

کنار پنجره منتظرم باش!

"حافظ موسوی"

فردا به تو می گویم که چقدر دوستت دارم  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!آخ ... فردا!راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟
"شل سیلور استاین"

من بی ستاره ام  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

شب که می خوابی یادت باشد

نردبان خانه را بخوابانی

حوض را هم خالی کن

ماه اگر به زیبایی تو دست یابد

دیگر سراغ از شب هیچ بی ستاره ای نمی گیرد

یادت که نمی رود

من بی ستاره ام.

"علیرضا بازرگان"

باور نمی‌کند دل من  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی‌کنم
تا همدم من است نفس‌های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟


آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می‌شود ؟


در من چه وعده‌هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می‌شود ؟


آخر چگونه این همه عشاق بی‌شمار
آواره از دیار
یک روز بی‌صدا
در کوره راه‌ها همه خاموش می‌شوند ؟


باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می‌شوند ؟


باور نمی‌کنم که عشق نهان می‌شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی‌اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی‌تپد
نفرین بر این دروغ دروغ هراسناک


پل می‌کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند


در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می‌شود


این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می‌شود


تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می‌تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟


بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی‌کنم


می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.

"سیاوش کسرایی"

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

از وقتی که دوست ام مرا ترک کرده است،
کاری ندارم به جز راه رفتن 

 راه می روم تا فراموش کنم.راه می روم.می گریزم.
...
دور می شوم

 دوست ام دیگر برنمی گردد، 


اما من حالا 


دونده دوی استقامت شده ام.

"شل سیلور استاین"

زخم  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر .

"رویا شاه حسین زاده

بخوان به نام گل سرخ  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392

بخوان بهنام گل سرخدر صحاری شب که باغ هاهمه بیدار وبارور گردند بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند بخوان به نامگل سرخ دررواق سکوت که موج واوج طنینش زدشت ها گذرد پیام روشن باران ز بام نیلیشب که رهگذار نسیمش به هرکرانه برد ز خشک سالچه ترسی که سد بسیبستند نه در برابر آب که در برابر نور و در برابر آواز
و در برابر شور در این زمانه ی عسرت به شاعران زمانبرگ رخصتی دادند که از معاشقه ی سروو قمری ولاله
سرودها بسرایند ژرفتر از خواب زلال تر ازآب تو خامشی، کهبخواند؟
تو می روی،که بماند؟
که بر نهالک بی برگما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور در آن کرانه ببین بهارآمده از سیم خاردار گذشته حریق شعله یگوگردی بنفشه چهزیباست هزار آینه جاریست هزارآینه اینک به همسرایی قلبتو می تپدبا شوق زمین تهی دستز رندان همین تویی تنها که عاشقانه تریننغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نامگل سرخ وعاشقانه بخوان حدیث عشق بیانکن بدان زبانکه تو دانی !


"محمد رضا شفیعی کدکنی"

   1       2       3       4       5       ...       50    >>
فهرست وب سایت های ایرانی