خرامان از درم بازآ ، کت از جان آرزومندم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1394

خرامان از درم بازآ ، کت از جان آرزومندم

به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم

اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد

مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم

کسی مانند من جستی زهی بدعهدِ سنگین دل

مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم

اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد

کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم

به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم

به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم

مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده

که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم

شراب وصلت اندر ده که جام هجر نوشیدم

درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم

چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم

چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم

معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم

پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم

به خواری در پی اَت سعدی چو گرد افتاده می‌گوید

پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم

روسری را پس بزن تا شورش ِ بادت شوم  چاپ
تاریخ : جمعه 12 تیر‌ماه سال 1394

روسری را پس بزن تا شورش ِ بادت شوم 
شهر را درهم بریزم شور ِ فریادت شوم

ای فدای ِ بوسه ات شیرین ِ کرمانشاهی ام! 
بعد ِ چندین قرن باید باز فرهادت شوم

چشم ِ تریاکی تو کم بود عینک هم زدی؟! 
شیشه ای کردی مرا تا خوب معتادت شوم

تیز کن چاقوی ِ زن/جانی خود را بیشتر 
اخم کن تا کشته ی ِ ابروی جلادت شوم

ترکمن بانوی ِ صحرا! اسب ِ توفان یال ِ من! 
کو شبی که میهمان ِ عشق آبادت شوم

کاش میشد شهرزاد ِ قصه گوی ِ من شوی 
تا هزار و یک شب ِ زیبای ِ بغدادت شوم

مریم ِ بیت المقدس! ناجی ِ اشغالگر! 
هر کرانه کاش اسیر ِ دست موسادت شوم

هر کجای ِ این جهان که دست بگذارم تویی 
پس چگونه بیخیال ِ آنهمه یادت شوم

آرزو دارم در آغوشت مرا زندان کنی 
تا ابد هرگز نمیخواهم که آزادت شوم

من اگر شاعر شدم تقصیر ِ چشمان ِ تو بود 
قسمتم این بود که یک عمر شهرادت شوم

*شهراد میدری*

لبخند اجباری  چاپ
تاریخ : جمعه 12 تیر‌ماه سال 1394

لبخند زدن خیلی راحت تره؛
تا بخوای به همه توضیح بدی
چرا حالت خوب نیست
!

- سالوادور دالی

که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم  چاپ
تاریخ : جمعه 12 تیر‌ماه سال 1394

به حق مهر و وفایی که میان من و توست 
که نه مهر از تو بُریدم نه به کس پیوستم 

سعدی

آی از دست بهار دلگیرم...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1394

آی از دست ِبهــار
دلگیـرم
تقـدیر ِآمـدنت
بسـته ی اوست
هی سـال پشـت سـال میرود
بهـار دیدنت
هنوز آرزوست...

نیلوفر ثانی

آخرین روزهای اسفند  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1393

آخرین روزهای اسفند است

از سر شاخ این برهنه چنار

مرغکی با ترنمی بیدار

می زند نغمه ،

نیست معلومم

آخرین شکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه های بهار ؟

" محمدرضا شفیعی کدکنی "

من میدانم اندوه چیست  چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393

من میدانم اندوه چیست ..

زیرا که رفتنِ تو را به چشم دیده ام ...!


لاله صبوری

تمام خاطره های بی تو ..  چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393

به تمام خاطره‌هایِ بی تو 
باید گفت: به سلامت ،
خدا نگهدار...!!!
.
.
یاشار تهرانی

روزهای آخر اسفند ...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست.
در نیم‌روز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان –
از جعبه‌های کوچک و چوبی
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند:

جوی هزار زمزمه در من،
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش، آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
(در جعبه‌های خاک)
یک روز می‌توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران
در آفتاب پاک.

"استاد محمدرضا شفیعی کدکنی"

می دانی ، فلانی جان !  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393

می دانی ، فلانی جان !
زندگی شاید همین باشد یک فریبِ ساده ی کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
من که باور کرده ام ، باید همین باشد ...

«اخوان ثالث»

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1393

با شما تنها نشستن در کناری خوب نیست

یا چنین آسان به من دل میسپاری ! خوب نیست

 

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن

دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست

 

طبق باورهای دینی با شما بودن بد است !

این تعامل های نا مشروع ٰ آری خوب نیست

 

گریه هم گاهی برای چشم هایت لازم است

مثل ابری منقلب باشی ٰ نباری ! خوب نیست

 

دل شکستن در کنار دلبری ها  ؛خار را ....

در کنار بوته ای از گل بکاری خوب نیست   !

 

ذوالفقار شریعت

چرا تو را هم ندارم ..  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393

من که جز تو ،

کسی را ندارم ..

ولی چرا 

تو را هم ندارم .. 


عباس معروفی 

بهانه گیر شده ای..  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393

بهانه گیر شده ای،
حتما کسی
بهتر از من
تو را سُروده است...

کامران رسول زاده

اگرچه صبـر دیگر عزیز نیـست...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393

ایسـتاده ام مـگر شـاید
اعتـماد
نبض ِعشـق را
دوباره برگردانـد

اگرچه صبـر دیگر عزیز نیـست...


نیلوفر ثانی 

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من‌که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود
.
همدمی ما بین آدم‌ها اگر می‌یافتم
آه من در سینه‌ام یک عمر زندانی نبود
.
دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود
.
خار چشم این و آن گردیدن از گردن‌کشی‌ست
دسترنج کاج‌ها غیر از پشیمانی نبود
.
چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار ؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود
.
من‌که در بندم کجا ؟ میدان آزادی کجا ؟
کاش راه خانه‌ات این‌قدر طولانی نبود

علیرضا بدیع

چه فرقی می کند اصلا؟  چاپ
تاریخ : یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1393

چهارده فوریه باشد یا بیست و نه بهمن،
ولنتاین یا سپندارمزگان،
زمستان باشد یا تابستان،
چه فرقی می کند اصلا؟
برای ابراز علاقه، بهانه لازم نیست...
هر روز، هر لحظه؛
بی بهانه دوستت دارم...
بی هیچ حرفی حتی،
چشمانم مرا لو می دهد...
خواستم بگویم خوشحالم ،
از بودنت...
همین بودنت برای شاد بودنم کافی ست،
خرس عروسکی بخری یا قلب شکلاتی؛
حتی یک خط شعر بفرستی از سعدی،
هر چه باشد؛
هرچه باشی،
جانی...
یک دلیل خوب هستی برای شادی..!

"" از برگه مینی مخاطب خاص ""

از این شکسته دل چرا، کسی خبر نمی‌کند؟  چاپ
تاریخ : جمعه 24 بهمن‌ماه سال 1393

از این شکسته دل چرا، کسی خبر نمی‌کند؟
شب سیاه بی‌کسی، چرا سحر نمی‌کند؟

نه عاشق مسافری، نه مانده‌ره مهاجری!
به شهر خسته‌ی دلم، چرا سفر نمی‌کند

چو زورق شکسته‌ای، به موج غم نشسته‌ای
دگر ز ما شکستگان، کسی خبر نمی‌کند!!

به روی دیدگان من، خدای من که بسته در؟
مگر به دیدگان تر، کسی نظر نمی‌کند؟

به شهر صبر و خستگی، سرای دل‌شکستگی
چرا به کوی خستگان، کسی گذر نمی‌کند؟

ز جان که شسته‌ایم دست! ز باده گشته‌ایم مست
چرا ز جان خسته ام، کسی حذر نمی‌کند؟

چو قامتم خمیده شد، به پیله غم تنیده شد
نگاه عاشقانه کس به چشم تر نمی‌کند؟

کویر دل چو تشنه شد، نصیب او سراب شد
نگاه ابر آسمان، به‌ما نظر نمی‌کند؟

اگر وصال جنتش، نمی‌شود نصیب ما
ز دوزخ جهان چرا، مرا به در نمی‌کند؟

مگر نگفته او بخوان، اجابتش از او بدان
دعای نیمه شب چرا، دگر اثر نمی‌کند؟؟

اگر که بنده‌ای بدم، مرا فقط تویی خدا
کلید بندگی چرا، گشوده در نمی‌کند؟

به جمع مست عاشقان، خروش دل به صد زبان
طلسم عاشقی چرا، دگر ثمر نمی‌کند؟

رسول مهربانی‌اش مگر نکرده دعوتم
بر این حبیب پشت در، چرا نظر نمی‌کند؟

اگر که دست کوچکم، نمی‌رسد به‌دامنت
تو دست خود دراز کن... خدا که قهر نمی‌کند

اگر که مشق زندگی، نوشته‌ام پر از غلط
از این کلاس روزگار، مرا به در نمی‌کند

کیوان شاهبداغی

اگراز یاد تو یادی نکنم......میشکنم  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393

من در این خلوت خاموش سکوت


اگراز یاد تو یادی نکنم......میشکنم


سهراب سپهری

تو باشی ...  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393
تو باشی،
باران باشد،
یک کوچه‌ی بی‌انتها باشد
به دنیا می‌گویم:
خداحافظ...

"یغما گلرویی"
دیوانه ..  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393


دیوانه

دلت که گیر باشد، مثل من

تمام خیابانهای شهر را پیاده راه می‌‌روی..


"امیر وجود"

هر دلی را روزگاری عشق ویران می کند  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393

مثل گیسویی که باد ، آن را پریشان می کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می کند

ناگهان می آید و در سینه می لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می کند

با من از این هم دلت بی اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کی پشیمان می کند؟!

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می کند

اشک می فهمد غم افتاده ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت ها فراوان می کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی درمانشان را مرگ درمان می کند

مژگان عباسلو

قول می دهم تا بهار بمیرم...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393

قول می دهم تا بهار بمیرم
----------------
دوستم داشته باش
تنها تا بهار
تنها تا آخر این برف سنگین
تنها تا زیر کرسی سرد مادر بزرگ
....................
من گرمی دستان تو را کم دارم
ودلم می لرزد از سرمای شبهایی که تو نیستی در واژه های شعرسردم
من دلم برای برگهای پار که زیر لگد ها ی بازیگوش
به فراموشی زمستان رفتند تنگ می شود
من دارم با پاییز فراموش می شوم
و می دانم با آب شدن این آدم برفی عاشق که شال گردن تو را با خود به یاد گار دارد
آب می شوم
می دانم این بهار حتی یاد مرا هم به یاد نخواهی آورد
فقط بگو که تا پس این زمستان تلخ
یاد مرا در صندوقچه ی خاک گرفته ی احساست به امانت می گذاری
قول بده دختر آرزوهای من
بگذارتا بهار امید من نمیرد
من هم قول میدهم تا بهار بمیرم


پژمان رنجبر

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود
تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود
باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود
گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود
.

 زنده یاد نجمه زارع

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست ؟  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست ؟
نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست ؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه‌ی ابری
ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست ؟

خوش و بش کرده‌ای با سایه‌ی دیوار وقتی که
دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست ؟

چه خواهی کرد اگر هر بار گوشی را که برداری 
نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست ؟

حواس آسمانت پرت روی شیشه‌های مه
سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست

شب سرد زمستانی تو هم لرزیده‌ای هر چند
به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست ؟

تصور کن برای عید‌های رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

شبیه ماهی قرمز به روی آب می‌مانی
که سین‌ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه‌اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می‌شود عشقی که حافظ در هوای آن
الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم سیب آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی‌ات کال کسی باشد که دیگر نیست

شهراد میدری

نامهربانِ من !  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393

با اینکه رفته‌ای...
تو ،
هنوز 
یک دنیا شعری ،
نامهربانِ من ...!!!

.
.
.
.
.
.
یاشار تهرانی

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم  چاپ
تاریخ : جمعه 17 بهمن‌ماه سال 1393

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

 

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

 

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

 

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم

که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

 

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

 

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

 

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

 

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

 

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه

مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

ساده می گذری..  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1393

ساده می گذری
از منی که
به پیچیده ترین شکل ممکن
گرفتار تو ام... !


؟

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393


آن لحظه که بی تو سر آید ،


 مرا مباد ...


" فریدون مشیری "

اگر تو نبودی ، عشق هم نبود..  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393

اگر تو نبودی ، عشق هم نبود

همین طور اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی ، زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی برای خاموش کردن بی حوصله گی ها .

اگر تو نبودی ، من کاملا بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو .


" رسول یونان "

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393

افسوس که ما می خواستیم

زمین را آماده ی مهربانی کنیم

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم

اما شما که پس از ما می آیید

اگر بدانجا رسیدید که

انسان ، یاور انسان باشد ...

از ما به بزرگواری یاد کنید .


" برتولت برشت "

افسوس  چاپ
تاریخ : دوشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1393

افسوس ؛

که از " تو و من "


در این دیار


هرگز

 

" ما " زاده نخواهد شد !


سعید آزاد

هر نسیمی که نصیب ، از گل و باران ببرد  چاپ
تاریخ : دوشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1393

هر نسیمی که نصیب ، از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر ، به کنعان ببرد

آه از عشق ، که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده ، به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از ، دختر یک خان ببرد

ماهرویی ، دل من برده و ترسم این است 
سرمه بر چشم کشد ، زیره به کرمان ببرد

دودلم ، اینکه بیاید من معمولی را 
سر و سامان بدهد ، یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد ، به خود میپیچد 
ناگزیر است ، لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ، ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را ، "آه" به پایان ببرد

شب به شب ، قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

( شاعر : حامد عسکری )

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست  چاپ
تاریخ : جمعه 3 بهمن‌ماه سال 1393

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای سرودن نمی کند 
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد 
ای وای ، های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود 
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت 
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

  

قیصر امین پور

قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393

قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم

فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم

فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر

روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!

حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است

قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!

من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم

که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم

امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم

نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم

گر تفنگی برسانند به من، نامردم

تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!


زهرا شعبانی

گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393

گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه

هـــرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه

تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه

دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه

قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه

گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه

می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه

سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار ، نه


پریناز جهانگیرعصر

برای دختران کوبانی ...  چاپ
تاریخ : جمعه 26 دی‌ماه سال 1393

دنیایی عاری از جنگ
-------
روزی خواهد آمد
که من و تو
تفنگ هایمان را زمین بگذاریم
و بی تیر و خشاب و کینه
به شقیقه های هم
عشق شلیک کنیم
تو زن باشی با همه ی خصوصیات خداگونه ات
و من
مردی
با تمام خصوصیات انسانی اش
دستهای قشنگ تو به این خشم تحمیلی عادت ندارند
تو باید گل بکاری روی ناخن هایت
من کتاب در افکار پوسیده ام
کاش
یکی
نا امیدی این روزهای مرا به تغییر آدم ها بخواباند
این روزها من
دلم خواب های خوب می خواهد بانو

---

پژمان رنجبر 

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی  چاپ
تاریخ : جمعه 26 دی‌ماه سال 1393

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی
نی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی
چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف را
چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی
سلسله‌ای گشاده‌ای دام ابد نهاده‌ای
بند کی سخت می‌کنی بند کی باز می‌کنی
عاشق بی‌گناه را بهر ثواب می‌کشی
بر سر گور کشتگان بانگ نماز می‌کنی
گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می‌بری
گه به مثال مطربان نغنغه ساز می‌کنی
طبل فراق می‌زنی نای عراق می‌زنی
پرده بوسلیک را جفت حجاز می‌کنی
جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را
از صدقات حسن خود گنج نیاز می‌کنی
پرده چرخ می‌دری جلوه ملک می‌کنی
تاج شهان همی‌بری ملک ایاز می‌کنی
عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود
اینک به صورتی شدی این به مجاز می‌کنی
گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج را
صورت سکه گر کنی آن پی گاز می‌کنی
غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند
در کنف غنای او ناله آز می‌کنی

مولانا

من مهربانی را ستایش می کنم ؛ آیینم این است ..  چاپ
تاریخ : جمعه 26 دی‌ماه سال 1393

من دل به زیبایی ،
به خوبی می سپارم
دینم این است..
من مهربانی را ،
ستایش می کنم
آیینم این است..
من رنج ها را با ،
صبوری می پذیرم .....
من زندگی را دوست دارم .....
انسان و باران و چمن را ،
می ستایم ......
انسان و باران و چمن را ،
می سرایم .....
در این گذرگاه !!
بگذار خود را گم کنم در عشق ،
در عشق .....
بگذار از این ره بگذرم با دوست ،
با دوست .......


"فریدون مشیری"

دخترِ خیام ! یک جرعه شرابم می دهی ؟  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393

دخترِ خیام ! یک جرعه شرابم می دهی ؟

دزدکی بابا نفهمد شعــر ِ نابم می دهی؟

مانده ام پشت ِ در ِ چوبی ، "بفرما"یی بگو

تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم می دهی؟

تا نلرزم بیش از اینهـا در شب ِ موهای ِ تو

از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم می دهی؟

نم نم ِ باران ِ انگــور است و عطر ِ کاهگل

دست در دست ِ نسیمت پیچ و تابم می دهی؟

زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت؟

رقص ِ پرشور ِ دف و چنگ و ربابم می دهی؟

بیتی از لبهــای ِ من بر بیتی از لبهــای ِ تو

یک رباعی سهم ِ این حال ِ خرابم می دهی؟

میهمانم می کنــی با نان ِ داغ ِ گردنت؟

زیر ِ پیراهن دو تیهوی ِ کبابم می دهی؟

این همه اختــرشناسی برده ای ارث از پدر

ماه ِ من! از آسمانت یک شهابم می دهی؟

راز ِ تقویــم ِ جلالـــی در قد ِ موزون ِ توست

در گذر از غم شماری ها شتابم می دهی؟

می گذاری بالش ِ بازوی ِ خود زیـــر ِ سرم؟

خسته ام بر روی ِ سینه جای ِ خابم می دهی؟

گزمه های ِ مست ِ سلجوقی نیافتد چشمشان

چهـــره می پوشانی و کمتــر عذابم می دهی؟

مادرم را می فرستم سمت ِ نیشابورتان

در دل ِ تاریخ، یک "بله" جوابم می دهی؟

 

شهراد میدری

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم


می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم


می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم


شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم


جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم


پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم


می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم


تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم


"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم


عاشــقت هستم نمی خواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم


عاقبت یک شب به قعــر دره ات خواهم پرید

سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم

 

"شهراد میدری"

جان بود و دلی ما را  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1393

جان بود و دلی ما را ، دل در سر کارَت شد


جان مانده چه فرمایی، در پای تو افشانم

انوری

مناجات  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1393
گفتم از زشتی گفتار بدم ، گفت :بیا
از سیه‌کاری رفتار بدم ، گفت: بیا

گفتم از غفلت دل از هوسم از نَفَسم
صاحب آن همه کردار بدم ، گفت :بیا

گفتم از سرکشی‌ام ، سینه سپر داد زدم
نیستم خسته‌ دل از کار بدم ، گفت :بیا

گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم
دائما در پی پندار بدم ، گفت :بیا

گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره
غوطه‌ور مانده در افکار بدم ، گفت: بیا

گفتم ای چشمه ی خوبی ، سحری چشم گشا
نگر اعمال شرر بار بدم ، گفت :بیا

گفتم آیینه‌ی شیطان شده بودم عمری
خسته از دست همین یار بدم ، گفت: بیا

 
سید محمد میر هاشمی
شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393

شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام
یک بغل دلواپسی یک سینه غم آورده ام


 خسته و در مانده ام می جویمت در فالها
با توام ! باور نداری قهوه هم آورده ام


 این غبار راه را از شانه هایم پاک کن
عشق را از جاده ی پرپیچ وخم آورده ام


 آرزوی روزهای دور احساس منی
حکم کن هر جور خواهی متهم آورده ام


 بی تومی لرزد دلم آرامشم از من مگیر...
این دل ویرانه را از شهر بم آورده ام


 بی تو گاهی فکرهای ظاهرا بد می کنم
حرف آخر را بگویم بی تو کم آورده ام

؟؟؟

شهامت میخواهد  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393

شهامت میخواهد
دوست داشتن کسی که
هیچ وقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد !

...

 "ویسلاوا شیمبورسکا"

گاهگاهی که دلم می گیرد  چاپ
تاریخ : شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز …

حمید مصدق

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد  چاپ
تاریخ : شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد 
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری

 

ای از خود من با خود من آشناتر  چاپ
تاریخ : شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

ای از خود من با خود من آشناتر
آیینه ای از تو ندیدم باصفاتر

” ای کاش من هم مثل تو آیینه بودم”
آیینه ای از راستی هم بی ریاتر

اسطوره هم، رنگ حقیقت دارد اینجا
وقتی تو باشی از خدایان هم، خداتر

حِس می کنم دانستنت کاری ست دشوار
تو کیستی،ای تو از ادراکم فراتر ؟ :

از پنجره،از آسمان،ازعشق،از من
دلبازتر،باران تر،آبی تر،رهاتر

توچیستی ؟ یک نقطه چین تا بی نهایت …
یک راز،امّا از همه عالم رساتر

دریاب آواز مرا ای قله ی دور
از من نخواهی یافت هرگز همصداتر !


"سهیل محمودی "

می بوسمت  چاپ
تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393

می‌بوسمت


و ماه می‌شوم


بر سینه‌ی تو


آویخته به زنجیری که


دست‌های من است

با خیالت


زندگی می‌کنم


و با خودت


عاشقی



عباس معروفی

تنها نبودنت  چاپ
تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393

ما بین تمام تـوهـم های بـودنـت

تـنـها نبودنت است کـه حـقـیـقـت دارد!

---

امید جشن سده

مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود  چاپ
تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393

مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود
و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم


مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که
برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم

من از این زندگی سخت اگر آخر کار
مرگ را ساده و آسان نکند می ترسم

نه که از بوسه ی معشوق بترسم هرگز !
از گناهی که پشیمان نکند می ترسم ...

یاسر قنبرلو

   1       2       3       4       5       ...       52    >>
فهرست وب سایت های ایرانی