زن کشاورز بیمار شد .کشاورز به سراغ یک راهب رفت و از او خواست برای سلامتی زنش دعا کند .
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد .
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید . از شما خواستم برای زنم دعا کنید و شما دارید برای همه ی مریض ها دعا می کنید ."
راهب گفت : دارم برای زنت دعا می کنم .
کشاورز: " اما برای همه دعا کردید . با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید . "
راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی . وقتی برای همه دعا می کنم ، دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ،متحد میکنم .
وقتی این دعاها با هم منحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود . "