از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

گر چــه گاهــــی در لجاجت انعطافی خفته است

گر چــه گاهــــی در لجاجت انعطافی خفته است

هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است

جز خــدا از حـال آدم ها کسـی آگاه نیست

در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است

غالــــبا برجـستگـــی هــــای تن ِ تنـدیس هــــا

سالها در سینه های سنگ صافی خفته است

مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب

مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است

بـر لبم لبخـند اندوه است در هنــگام خواب

مثل سربازی که با فکر معافی خفته است

وقت دلتـنگی تـــو را مــی خواهــــم اما نیستی

مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است

گر چه دانم نامه های بی جوابـــــم سالهاست

چون دعایی کهنه در لای شکافی خفته است -

در ســـکوتــــــم سـالــــها در انتظارت بــــــوده ام

مثل شمشیری که عمری در غلافی خفته است

خواب در چشـــمم نمـــــی آید ؛ کدامین جنگجو -

در تمام عمر یک شب، قدر کافی خفته است ؟!؟

ظاهر شمشیرها شکل صلیبــــی منحنی ست

هر کجا جنگی ست در آن انحرافی خفته است

زخم کشـتی شیوه ی دزدان دریایی نبود

در سکوت لال دریا اعترافی خفتــه است

گوشــه گیران حرف اول را در آخـــر می زنند

گاه اگر مقصود شاعر در قوافی خفته است

ترســــم از روز مبــــادای سرودن از تو بود

در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است  

 

اصغر عظیمی مهر

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد