از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

وقتـــی سکـــــــوت تــــو تایید رفتن است

وقتـــی سکـــــــوت تــــو تایید رفتن است

وقتی رمان عشق تو سرشار از من است

وقتی صدای پای تو بر پله ی قطار

فریاد و ضجّه ی از هم بریدن است

سردرگمی- کلافه گی ام کم نمی شود

وقتـــی دلیل بودن من دل سپردن است

وقتی لب تو نیست نه جهنم نه با بهشت

برزخ تمام سهـــــم من از زنده بودن است

ترمز ندارد این قفس تنگ بی کسی

تا مرگ می بردم . این مبرهن است

خواب هم چشم دیدن مارا دگر نداشت

اینجا خیال هم دگر از جنس آهن است

دیگر همیشه عینکی از اشک می زنـــــم

وقتی تو نیستی چه نیازی به دیدن است؟

زیباترین حکایت شعـــــــــر معاصـــــرم!

حافظ برای وصف شکوه تو الکن است

دیشب بــه عطر تنت خدا را فروختـــــم

با هر نسیم خواهش پرواز در من است

در شهر من نغمـه ی باران بدون تو

رقاص حسرت یک چین دامن است

حوّای من میــــوه ی قلبـــم برای تـــــو

اشعار من ماحصل سیب خوردن است 

 

میلاد افصح

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد