از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

فاش شدم و خودم نمیدانم !

فاش میکنم خودم را ...

میان اینهمه بغض ...

میان اینهمه بود ...

اینهمه نبود !

همبازی شده ام ...

با هرچه قرار است مرا از پا درآورد ...

و تو را دفن کند ...

زیر اینهمه جرات! اینهمه ترس! اینهمه سال ... !

بی آنکه بدانم ...

بی آنکه تو را اول و اخر هر فصل سیر تماشا کنم !


گندم 

 

برگرفته از http://taranomsher8.blogfa.com

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد