بافته انگشتان توست
و ملیله دوزی
زیبایی ات.پس
هرگاه
مردم شعر تازه ای از من بخوانند
تو را سپاس می گویند.
*تمام گل هایم
محصول باغ تو
باده ام
ارمغان تاک تو
انگشتری هایم
از کان طلای توست
و شعرهایم
امضای تو را در پای خود دارد.
*ای که قامتت
از بادبان بالاتر
و فضای چشمانت
گسترده تر از آزادیست
تو زیباتری
از کتاب های نوشته و نانوشته من
و سروده های آمده و نیامده ام.
*نمی توانم
زنده بمانم
بی هوایی که نفس می کشی
بی کتابی که می خوانی
بی قهوه ای که می نوشی
بی آهنگی که می شنوی.
*هرگز نمی توانم
از دلپسندی های تو
جدا بمانم
- هرچند که ساده باشند
هرچند کودکانه و ناممکن چرا که عشق این است
که همه چیز را با تو قسمت کنم
از گیره سر تا دستمال کاغذی.
*عشق
این است که جغرافیایی نداشته باشد
و تو
تاریخی نداشته باشی
عشق این است که تو
با صدای من سخن بگویی
با چشمان من ببینی
و هستی را
با انگشتان من
کشف کنی.
*پیش از تو در پی زنی بودم
تا به روشنایی ام بسپارد
و با تو
به روشنی رسیدم.
*نمی توانم
نادیده انگارم
زنی را که مبهوتم می سازد
و شعری را که به شگفتم می اندازد
و عطری را که می لرزاندم
که هیچ گاه
میان گنجشک و دانه گندم
جدایی نیست.
*اگر با تو بنشینم
- دقایقی حتی -ترکیب خونم دیگرگون می شود.کتاب ها
به پرواز در می آیند
تابلوها
گلدان ها
ملحفه ها
و توازن زمین
به هم می خورد.
*شعر را
با تو قسمت می کنم
روزنامه صبح را
و قهوه را
زبانم را با تو قسمت می کنم
عمرم را
و بوسه را
و در شب شعرم
صدایم از لبان تو برمی خیزد.
*با عشق تو
پیوند زن و شعر را دریافتم
پیچ و خم ها را
یگانگی را دیدم
و دانستم
که سیاهی جوهر
در سیاهی چشمان زن
جریان دارد.
*تا مرز شگفتی
به هم شبیهیم
تا مرز فنا شدن
در یکدیگر.اندیشه ها
تعبیرها
دلپسندی ها
فرهنگ ما
و تمام ریزه کاری ها
درهم تنیده اند.تا جایی
که نمی دانم
تو هستم
یا منی ؟!
*تو
برکاغذ سپید
دراز می کشی
بر کتاب هایم می خوابی
یادداشت هایم را
مرتب می کنی
حروفم را درست می چینی
و اشتباهم را تصحیح می کنی.پس چطور
به مردم بگویم
که شاعر منم
و حال آنکه
تویی که می سرایی
*عشق
این است
که مردم
ما را با هم اشتباه بگیرند
وقتی
تلفن با تو کاردارد
من پاسخ بگویم
و اگر دوستان
به شام دعوتم کنند
تو بروی.وقتی هم شعر عاشقانه ی جدیدی از من بخوانند
تو را سپاس بگویند.
از: نزار قبانی