از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

صبح و ِطلوع شعر و غزل ، ناشتای تو

صبح و ِطلوع شعر و غزل ، ناشتای تو

یعنی سلام ، زنده شدم با دعــــای تو

یعنی دوباره... با تو من از خواب می پرم

با مـــوج های ملتهب خنده هـــای تــــو

حس می کنم که جنبش رگها و قلب من

تنظیـــم می شوند بــــه آهنگ پــــــای تو

یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود

یعنی کـــه تنگ می شود این دل برای تو

احساس می کنم که تو من می شوی و من

یک لــحظه خواستم کـــه بیایــم بــه جای تو

یک لحظه من بـــه خوبی تــو باشم و دلم

یک لحظه ! یک دقیقه! ... شود آشنای تو

تازه سلام اول این قصــه می رسد

پر می شود تمام من از ماجرای تو

گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان

در گــوش من ترنــــم نــــرم صدای تـــــو

تو خوبی آنقدر کـه هوا خوب می شود

اصلا هوای من شده خوب از هوای تو

خورشید هم به قدر تو زیبا و خوب نیست

گـــل ، سعی می کند کـه در آرد ادای تو

اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت

این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟

خوابـــم گرفته با تغـــزل آرام در صدات

آرام می شود دوباره دل از لای لای تو

صبحانه حاضرست ، بفرما غزل بنوش

طعم بهشت می دهد امروز چای تو!!!

برنامه چیست ؟ زل زدن محض در نگات

اکــــران ماندگار تــــو و سینمـــای تــــو

حالا منم و لطف تــــو هر لحـظه بیشتر

هی سوء استفاده شد از این حیای تو

من چیزهــــای خــوب زیادی نداشتم!

می فهمم آخر ارزش و قدر و بهای تو

می فهمم اینکه نوری و آب و درخت و ...آه

می دانم اینکه تــوی جهـان نیست تای ِ تو

می دانم اینکه جهــــان ، تلخ و شور و سرد

سنگ و سیاه و سخت تمامش ، سوای تو!

من بیست و هشت سال خودم را نوشته ام

می ریـــزم ایـــن تمــــام خودم را بـــه پای تو

اصلا برای چیست من اینقدر حرف ... حرف …حرف

اصلا تمــــام زندگـــــی من فـــــــــدای ِ تــــــــو 

 

امیر مرزبان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد