از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

کجـــای کوچــــه ی ما گیر کرده آمدنت

کجـــای کوچــــه ی ما گیر کرده آمدنت

که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت

کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا

که دیگر از نفـــــــس افتاده رقــص پیرهنت

و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد

مچـاله می شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت

و پـــــای پـنجـره از بودن تو خــــالی مـاند

همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بدنت

همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیـگر

نریخت توی اتاق از دریچـــــه بــــوی تنت

« دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام »

هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخـــــنت

دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند

کـه تـــــــوی کوچـــــه بپیچد صدای در زدنت 

 

حسین جلال پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد