ذره ذره آتشم زد بعد از آن هم دود شد
پیکــرم خاکستر هرآنچه می فرمود شد
مثل بادی می وزد ایــن روزگار لعنتـی
خاطرم آزرده تر تسلیم هرچه بود شد
شاخه ها را ، برگ ها را بعدازآن هم ریشه را
آنچنان خشکانده که ، تا هستی ام نابود شد
از وصیت حرف خواهــم زد بـــه روح مادرم
روح من وابسته ی این فرصت محدود شد
کاش ابراهیـــم می آمد و کــــوه ِ آتشی
شاعری یک گوشه باسیگارهایش دودشد
استرس های فراوان داشتی ای زندگی
تازه فهمیدم رگ خوابم چرا مسدود شد
بهرام مژدهی