خدایا ! تا خدائیش باش ...
خدایا ! تا خدائیش باش ...
صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از راه رسید
تو نیامدی
گنجشک های منتظر
دور خانه ی من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی
شعر از دلم به دهانم
از لب هایم به دلم پر کشید
تو نیامدی
آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی.
مه میداند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من.
"شمس لنگرودی"
کاروان
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1392 ساعت 09:54 ق.ظ