تو
رنگ میدهی
به لباسی که میپوشی
بو میدهی
به عطری که میزنی
معنا میدهی
به کلمههای بیربطی
که شعرهای من میشوند …
"ساره دستاران"
بگذار بر آئینههای دستانت بوسه زنم
و پیش از سفر
پارهای زاد راه برگیرم ...
میخواهم تصویرها نقش زنم
از شکل دستان تو
از صدای دستان تو
از سکوت دستان تو ...
پس آیا کمی روبرویم مینشینی
تا نقش محال بزنم؟
"نزار قبانی
مترسک!
آنقدر دستهایت را باز نکن
کسی تو را در آغوش نمیگیرد
ایستادگی همیشه تنهایی میآورد.
"نیکی فیروزکوهی"
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست
لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست
هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است
فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست
مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات
هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست
من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من
دستی به التماس به سمت پریده هاست
از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیده هاست
حامد عسکری
پیشتر عاشق ِکسی بودم ، دختری اهل ِ این حوالی بود
نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود
مثل ِقالیچهی پرنده ، مدام از خوشی توی ابرها بودم
روزهایـــم ستاره باران و رنگ ِ شبهام پرتقالــی بود
من به پاییز فکر میکردم ، زیر چتــری که مشترک میشد
شعر از لای دفترم میریخت ، دست ِجیبم اگرچه خالی بود
شعـر در من شبیـه یک چشمه ، بیتوقف مدام میجوشید
مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود
کار ، کم کم رقیب ِ شعـــرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم
خوان ِ هفتم نگاه ِ او بـــود و اولـی ، مشکلات ِمالـــــی بود
ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت
بعد من ماندم و دلــی مبهوت ، ظاهرا وقت ِ ماستمالی بود
پیش ِیک مرد ِمردتر از من ، در لباس ِعروس میخندید
مثل بخت ِ بد ِ نداشتهام ، رنگ ِماشینشان ذغالی بود
مادرم از مخاطب ِ غائب ، صبح تا شب سوال میپرسد
من صریحا دروغ می گویم : بانوی شعرها خیالی بود...
سجاد رشیدی پور
نمی رنجــم اگــر کاخ مرا ویرانــه می خواهد
که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد
کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را
پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد
چــه حسن ِ اتفاقی ! اشتراک ما پریشانـــی است
که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد
تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد
اگــر مقصود تو عشق است پس آرام باش ای دل
چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد
سجاد رشیدی پور
دستهایت روسری را از وسط تا میکند
این مثلث در مربــع سخت غوغـــا میکند
مثل یک منشور در برخورد با نور سفید
روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا میکند
سبز، قرمز، سرمهای، فرقی ندارد رنگها
صورت ِ تـــو روسریها را چـه زیبا میکند!
میشود هر تار مو یک «شب» ولی یک روسری
ایــن همه شب را چطوری در دلش جا میکند؟
باد میریزد بــه دورت حسرتِ تلـــخ مرا
باد روزی روسری را از سرت وا میکند
رامین عرب نژاد
لب گشودی وغزل از سخنت می ریزد
طعــم خرمای جنوب ازدهنت می ریزد
مـوج کارون به درازای شبی طولانیست
بس که درساحلش ازموج تنت می ریزد
باوجودی که هواشرجی خوزستانیست
چـــه نسیم خوشی ازپیرهنت می ریزد
خبرت نیست مگر،سوی دماوند نرو!
زیـــر سنگینــی نــــاز بدنت می ریزد
هستی وگریـه من دردِ نبودن ها نیست
اشک شوقیست که از آمدنت می ریزد
قصه ام،قصه آوارگی ارگ بم است
دلـــم از زلزله دل شکنت می ریزد
ترس وزن غـــزل وقافیه دارم ، غزلــــم
ترس من لحظه شاعر شدنت می ریزد
ابوالقاسم خورشیدی
وقتی از فاصله ای دور تورا می بینم
بـــه خدا ماهیم و تـور ِ تو را می بینم
گسی وتندی وشیرینی وتلخی ازدور
اینهمه مزه ولــی شور تو را می بینم
بـــه نظر میرسد از میکده برمیگردی
من از این فاصله ناجور تو رامی بینم
تار هرموی تویک گوشه ای ازموسیقیست
نغمــه می سازی و ماهــور تو را می بینم
بـه جهنم اگر این حرف به دارم بکشد
به خدا هاله ای از نور تو را می بینم!!!
می نشینی که مرا داغ کنی ای بانو؟
می نشینم و به هر زور تو را می بینم
کوچه برهم زدی و پنجره ها باز شدند
چشم مردم بشود کـــور تورا می بینم
ابوالقاسم خورشیدی
مثــل زبـــان مـادری ام دوست دارمت
با لهجهی علی اصغریام دوست دارمت
عطری که میزنی به تنت بویش آشناست
مجنــون بـــــوی بربریام دوست دارمت
دیوانــهی حجاب تو و چادرت شدم
اما بدون روسریام دوست دارمت
قصدم حلال بود ولــــی خب اگر نشد
یک جورهای دیگریام دوست دارمت
راجـــع بـــه من عزیــــز دلــــم فکر بد نکن
یعنی به چشم خواهریام دوست دارمت
محمد رفیعی
اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم
حالا که سهم من نشدی کم بیاورم
دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم
تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم
میخواستم که چشم تو را شاعری کنم
امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم
دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل
می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم
یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....
میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟
حتی قرار بود که من ابر باشم و
باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم
کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من
اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم
......
اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم
باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم
حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم
عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم
خود را عوض کنم و برایت به هر طریق
از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم
بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت
یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟
فریبا عباسی
در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
بایــد بفهمــم تا چــه حـــدی دوستم داری
موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کـی تـو باید دست روی دست بگذاری
بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق!
یا نوشدارو باش یا زخمـــی بـــزن کاری
من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
بیگانـــه بـــا آداب و تشریفــــات دربـاری
هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم
شد قصـــه ی آغـا محمدخـان قاجــاری!
آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتـــی اگـــر در را برایـــم بـــاز بگذاری
چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد
بایـد بـــرای چــــادرم حـرمت نگــــه داری
تو میرسی روزی که دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری کـــه از من چشم برداری
فاطمه سلیمان پور
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم
ظاهـــری آرام دارد باطن توفانیــم
مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند
خود ولــی در دستهـــای دیگــــران زندانیـــم
بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم
سربلندم کـــرده خوشبختـــانه سرگردانیــــم
می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع
هر کـــه باشد باخبـــر از گریــــه ی پنهانیم
هیـــچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد
عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم
سجاد سامانی
با من ِ تنهـــا غریبـــی ، آشنای دیگـــران
کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران
از همان روزی که دستان مرا کردی رها،
برگ پاییزم کـــه می افتم بـه پای دیگران
در نگــاه مردم دنیا اسیری ساده ام
در خیال خام خود فرمانروای دیگران
عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم،
یا خدایم فـــرق دارد با خدای دیگران
زخم های کهنه ام تنها نه از لطف تو است ،
دسترنـــج روزگـــار است و دعـــای دیگــران!
سجاد سامانی
گفته بودم که خاطرَت را این مردِ تنهای ایل می خواهد
گفتی :" آخر چرا؟!" و پرسیدم : " عاشقی هم دلیل می خواهد؟!!"
قلبِ تـو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست
فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!
گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقل ِ مسلمان است
کوفه ی چشمهای تو شاید "مسلم بن عقیل" می خواهد
بین دریــای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن
تا دوباره کسی نگوید کـه معجزه، رود نیل می خواهد
بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند
بنده در خدمتم اگـــر بانو ، چارپایــی اصیل می خواهد
رضا سیرجانی
دستی به گِل کشیدی و تن آفریده شد
بعد از کمـــی تمـــام بدن آفریــــده شد
یک کاسه آب و چرخ ، که می چرخد و بر آن
انــدام خیس دلبـــر من آفریــده شد
آرام با دو دست خودت حلقه می زدی
تا اینکه سر بـــه روی بدن آفریده شد
ساکت نشسته بودی و شیطان به صورتش
ناخــن کشید و بعــد دهــــن آفریـــده شد
آنوقت روبروی تو خندید و گفت : آه !
یک اشتباه کــردی و زن آفریده شد
رضا سیرجانی
اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی
مثل هر پنجشنبه آمده ام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکت هــای حافظیه مرا ، میبَرَد تا خیال پردازی:
صورتت روی شانه ام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه ، جای ستاره می بندد ، شانه های ِ لباس ِ سربازی
گرچه سرباز ساده ای هستم، با تو اسکندرم، نمی بینی؟!!
حکـم کن تا دوباره در تاریـــخ ، تخت جمشید را براندازی
دست روی سرم بکش بانـــو!! ...نمره ی دو به من نمـی آید!!!
باز در گوش من بخوان: "یک روز قول دادی که مرد میسازی"!
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تـــو برگردی و مرا از پشت ، توی عکس خودت بیندازی
خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!
طعــم ِ لب هــای ِ دختـری بعد از صرفِ فالــوده های ِ شیــرازی
#
رنگ پیراهن ِ مرا در باد ... قدّ و بالای سبزتان می بُرد
راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز مینازی
رضا سیرجانی
بگردم دور تـو، دور نگاهت ، دور باطل ها
مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها
پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است
بــه طرزی کـــه کـــم آوردند توضیـــح المسائل ها
حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...
حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها
مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی
بیـــا یک بار دیگــر هم شبیه آن "اوایل ها"...
↓
و من معنــی بعضــی شعر ها را دیــر می فهمم
"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"
مرتضی عابدپور
بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود
رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود
راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم
در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود
لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد
چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود
آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من
ای که معماری ابروی تو گیلانی بود
توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم
آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود
همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند
حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود
مرتضی عابدپور
در پـــی خـــواب زمستــــان باور گلدان شکست
رفتنت کابــــوس هــــای بـــــاغ را تعبیــــر کرد
شاخه های سرو هم در عصر یخبندان شکست
عده ای در روستــــا با عشـــق مشکل داشتند
مرد چوپانی نی اش در دست نامردان شکست
دختــــر ارباب رعیــت زاده ای را جــــا گذاشت
قاب عکسی مشترک با چهره ای خندان شکست
.....
.....
.....
پک به سیگارش زد و توی گلویش حبس کرد
داد زد مهــر سکـوت کهنه ی زندان شکست
عصرها تنها نشستن-کافه-پی در پی دلش
با مــرور خاطراتـــی از حنــــابندان شکست
چـــای را یکبـــاره نوشید و لبش می سوخت ...آی
دست لرزید (استکان )در حسرت (قندان )شکست
.....
.....
بعد اقــرار هــــزار و سیصد و انـــدی غـــــزل!
بغض شاعر ساده در جمع هنرمندان شکست
فواد میرشاه ولد
در سرم باش و بیا یکسره سرسام بده
قدری از باده ی ته مانده در آن جام بده
بنشین دود کنـــم هستی خود را با تو
مثل قلیان دو سر چاق به من کام بده
گره ی روسریت را کمی امشب شل کن
به تمـــام شعرا...نه...به من الهــــام بده
رعیت بـــاغ تـوام دختــــر ارباب فقط
مشتی از نوبر هرساله ی بادام بده
دست کم جای جوابی به سلامم یکبار
بی تفـــاوت نگذر از من و دشنــــام بده
حکم دادی به خداحافظی آخر ، قبلش
قدر یک بوسه به من فرصت فرجام بده
به سراغ من اگر آمدی آهسته بیا*
غــزلی تازه بخوان ، فاتحه آرام بده
فواد میرشاه ولد
دنیای شیرینت به کـام دیگران باشد
لبخندهایت سهم از ما بهتران باشد
کج کرده راهش را به سمت دامنت خورشید
پرچیــن گلهـــای تـــــو وقتـــی زعفران باشد
گلگونه های شرجی شهریور گیلان
نارنـــج های نوبــــر مـــازندران باشد
یک دکمــــه از پیراهنت افتاده در کوچــه
جوینده اش یابنده ی گنجی گران باشد
شب زنده تر شد با پل ابروکمان شهرم
تا لهجه ی شیرین خرما هم در آن باشد
مطلــع ندیدم ناب تـــر از بیت ابرویت
باید قلم در بیت بیتش خیزران باشد
مستی خیالی نیست،همدستم اگر باشی
هر جــام چشمت ناب تر از شوکـــران باشد
وقتی که می دانم نگاهت در نگاهم نیست
دیگـــر نبــاید انتــظار از دیگـــران باشد
پس لااقل شب روسری را از سرت بردار
مهتـــاب باید آسمانش بـی کـــران باشد
فواد میرشاه ولد
به گیسوان سیاهت کلاف می گویند
به شانه های بلند تو قاف می گویند
نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت
حجــاب کن بـه حجابت غلاف مــی گویند
قبول کرده ام این را که عاشقت هستم
بـــه گریـــه های بلند اعتراف مـی گویند
تجمعی که اساسا به موت وابسته ست
به سر به زیـــری من اعتکاف می گویند
گذشته از خط قرمز لبت خبر داری؟
بــه رنگ قرمز تند انحراف می گویند
"هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند"
تــو فرق میکنی آخر خلاف میگویند
***
قبیله ام بـــه زبـــان مولف تاتـــی
همیشه فاصله ها را شکاف می گویند
فواد میرشاه ولد
عاشق شدن این روزها یک جور ناهنجاری است
ایــن مساله از دید تو یک سـوژه ی تکراری است
مـی خواهـی از من بگذری دنبـــال از من بهتـری
حالا تو و وجدان تو… این رسم مردم داری است؟
“اذن دخول”م می دهـی در “بارگاه” بسترت؟
_رفتار تو مانند یک دوشیزه ی درباری است_
در انقباض لحظه ها من استخوانم خرد شد
تنهـا گــواه ادعایم سـاعت دیـــواری است
مازندران چشم تو یک مقصد گردشگری ست
یک اررش افــزوده بـر بـازارهـای ساری است
تشنه بــه خـــون من شدی از شــعر من سیراب شو
خونی که در شعر من است از زخم های کاری است
افعــال مــا تــا ایـــن زمـــان جز ماضــی مطلق نبود
تنها “تو را می بوسمت” یک حال استمراری است
بنیامین پورحسن
لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن
از کنـــایه دست بــردار و فقـــط ایجــــاز کن
دعـوتت را فــاش کـــن پیغمبـــر زیبــــای من
وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن
عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است
شمــع را روشن بکن تکمیــل این اعجــاز کن
کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان”
لهجـــه ات را وارد روح لطیــف ساز کن
فرصت پروانگی مابین دستان من است
در فضــای تنگ آغـــوشم بیــــا پرواز کن
لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد
چشــم هایت را ببند و دکمــه ها را بـاز کن
بنیامین پورحسن
کوچ کن از وطن هرزه ی این آدم ها
از لجنزار ِ تن ِ هــرزه ی ِ این آدم ها
چندش آور تر از این نیست که رامت بکند
اصطکاک بدن هــــرزه ی ایـــن آدم ها
حیف تو اینکه حرامت بکنند و بشوی
خواه ناخــواه زن هرزه ی این آدم ها
شایعه پشت سر هر که تو را دارد هست
بــی خیــالِ
دهن هرزه ایــــن آدم ها
........
کوچ کن تا که از این مهلکه جان در ببریم
از عصب سوزی این معرکـه جان در ببریم
شب به شب طی شد از این فصل بد طاعونی
و بـــه اندازه ی یک شب بــــه تنــــم مدیونـــی
کاش مرز من و تـو غیر لباست باشد
تو بدهکار منی! خوب حواست باشد!
خوب من موقـــع آن نیست مردد بشوی
مرد می خواهی از این فاصله ها رد بشوی
می شود کــم بکنی بعد همــه فاصله ها؟
می شود سر نروی از سر این حوصله ها؟
می توانی که مرا با خودت آغاز کنی؟
بال سمت غــزل تازه ی من باز کنی؟
می شود جـان دوبـــاره بــه قوافی بدهی؟
می شود عشق به اندازه ی کافی بدهی؟
می توانی که مرا دست خودت بسپاری؟
می توانــی فقط ایـــن بار بگویـــی : آری!؟
حیف اینها همگی حسرت و افسوس من است
فکـــر تنهـــا شدنم باعث کابـــوس من است
..........
من که رفتم و تو خوش باش که تنها شده ای
شک ندارم که به دست کسی ارضا شده ای
من کـــه رفتم پـی ایـــن زندگـی لامذهب
پی سگ دو زدن و محو شدن در دل شب
زندگــــی فحش رکیکی ست کـــه دائم خوردم
زهر در شیشه ی شیکی ست که دائم خوردم
زندگی فاصله ی عشق من و کینه ی توست
سردی رابطه ی دست من و سینه ی توست
زندگی حاصل یک عمر دویدن ها است
عشق در یک قدمی ِ نرسیدن ها است
چون سرابــی کـــه فقط تشنه ترت می سازد
زل زدن....خیره شدن....هیچ ندیدن ها است
اتفاقن همه ی آنچــه که ما می بینیم
لذتش در فقط از دور شنیدن ها است
زندگی مرتع بی مرز طمع ورزی هاست
گاه نشخوار شدن گاه چریدن ها است
گوشـــه ی یک قفس تنگ گرفتاریـــم و
کرکسی در صدد لاشه دریدن ها است
......
کاش می شد که به این شانه ی بی جان و نحیف
دست تقدیــــر کمـــی صبــــر و تحمل بدهد
لحظــه ها کندترین حالت خود را دارند
مرگ باید که کمی عقربه را هل بدهد
تـــو رسیدی ته این قصه به پایان خودت
من همان بچه کلاغم که به لانه نرسید
"سگ ولگرد" هدایت نشده تیپا خورد
"آدم خنزری" ِ قصه فقط درد کشید**
مرزها زندگی ام را به گروگان بردند
تف بــه گـــور پدر زندگــی در تبعید!
بنیامین پورحسن
در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست
اخم هایت را کمـی وا کن که تاب آوردنش
در توان شانه های خسته ی الوند نیست
خواجه ی قاجار اگر چشم کسی را کور کرد
قصه اش آنچـه مورخ ها به ما گفتند نیست،
خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند
خــوب مـی دانست کـــار آتش و اسپند نیست
آنقدر شیریــن زبانــــی کـار دستــم داده ای
قند خون از خوردن ِ بیش از نیاز ِ قند نیست
ای تنت شیــراز راز آلـــود فتحت می کنم
گرچه در رگ هام خون پادشاه زند نیست
سورنا جوکار
نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را
بـــرای بردن دریــــا بیــــــاور تنگ ماهــــــی را
جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی
به هــم پیوند داده انتهـــای این دوراهـــــی را
مرا می خواهــی اما در مقابل شرط هم داری
دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را
بـرای دیدنت فرقـــی ندارد راه و بـی راهه
به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را
به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم
زمانی " مولوی " و این اواخر هم " پناهی " را !
سورنا جوکار
تمام سجده هایم در دل محراب، بازی بود
قبا و جا نماز و مهر من ، اسباب بازی بود
به پروازم خوشم اما به زنجیر است دستانم
نفهمیدم کــه این پرواز ، تنهـــا تاب بازی بود
تن خاکــــی فرومانده بـه گل از اشک چشمانم
خوشا اشکی ز دل، اشک دو دیده آب بازی بود
فقط چشم مرا هرروز خـواب آلوده تر کردند
عبادت های شبهای بدون خواب، بازی بود
به غیر از آن نمازی که شکستش یاد ابرویت
تمـــام سجده هایم در دل محــراب، بازی بود
علی چاوشی
از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را
از آن لبهای سرخت جرأت پیمانه بازی را
شبیه موی تــو بر شــانه میریزم و میدانم
که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را
به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا
به همراه هزاران عـــاشق پروانـــه بازی را
کنار حوض خانه ، کودکانه تجـــربه کردیم
من و تو با مکعبهای کوچک خانه بازی را
و حالا بـی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم
در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را
ایمان فرستاده
باران ببـــار ،اما بدان اینجا صفـــــــا را می کشند
مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند
اینجا تمــــــــام مردمان احساس غربت می کنند
باران غریبی کن فقط،چون آشنـــــا را می کشند
در انتظـــــــــار جامه ای با عطر و بوی یوسف اند
امـــا ببـــار و خود ببین باد صبــــــــا را می کشند
گل با تو می خندد ولی زنبـــــــور او را می مکد
باران نمی دانـی چطور اینجـــا وفا را می کشند
امروز زخـــم خاک را چون مرهمی می بــــاری و
فردا تو را پس می زند! اینجـــــا دوا را می کشند
می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جـای تو
این مردمان ناسپاس حتی خـــدا را می کشند...
پروین حیدری
حیف مـوهای پر کلاغی نیست ، روسری دور آن قفس بکشد
جز من و تو کسی که اینجا نیست بگذار آسمان نفس بکشد!
اهــل سیگار نیستم امــا بگذار این مسافـــر خسته
نخ پیراهن ترا گاهی بعد چای، از سر هوس بکشد !!
و خدا در مدار لبهایت ، خال را آفرید چون می خواست
مرز دنیـــای کوچک من را ، کمتر از دانـــه عدس بکشد
دهنِ فکرم از تو آب افتاد مثل لیموی ترش می مانی
کاش نقاشـــی تو را از نو ، بار دیگر خدا ملس بکشد
"این دغل دوستان که می بینی" ، عاشقت نیستند، می ترسم
دست این روزگار عاشق کش ، گِــــرد شیرینی ات مگس بکشد
ارث ما شاعران که قابل نیست ای رفیقان وصیتم این است
نفـس آخــــر مــــرا دم مــــرگ بگذارید همنفس بکشد
مجید آژ
پری قصـه های کودکــی ام ! قالــی دستباف ِ تزیینی!
خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی!
دور مجنـون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو
دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی
از کدامین عشیره ای بانو که در این شهر آسمان زنجیر
شیر از آفتـاب می دوشی میــوه از باغ مــاه می چینی
ای جهان بر مدار مردمکت ، چشم بردارم از تو؟ ممکن نیست
منم آنکس کـــه زندگی کـــرده سالها با همین جهـــان بینی
گیسووان سیاه پوشت را روی دیوار شانه ها آویز
تا ببینـی غزلسرایان را همه مشتاق شعر آیینی
جنبش سبز فتنه انگیــزی اگـــر از جای خویش برخیزی
کودتاچیِ مخملی دامن!، شورشی!، بهتر است بنشینی
عشق حق مسلم من و توست مابقـی را به دیگران بسپار
هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جُو یی زیان بینی*
مجید آژ
هرچندکه اندام تو برف سبلان است
از گرمی اهوازِ لبت بوسه پزان است
یک شهــر در این عرضه تقاضــای تو دارد
تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است
بازار طلا نیست اگـــر مــوی طلاییت
با هر وزش باد چرا در نوسان است؟
سر ریـــز شدم از یقـــه پیرهن از بس
در عشق تو سیال تنم در فوران است
تا بره ی چشمــان تــــــو را گرگ ندزدد
در مرتع گیسوت،دلم چشم چران است
هر بار کـــه تبخیــــر شد از ذهن خیالت
آن سوی دگر خاطره ات در میعان است
رویای من این بود که همراه تـــو باشم
افسوس که در دست تو دست چمدان است
باران تنت کاش بر ایــــن خانـــه ببارد
هر چند که بخت بد من ، قطره چکان است!
مجید آژ
گریه بس! آتش ضمیر آسمان پوشم ، بخند!
ای صدای خنـده ات را آفتــــابــــم مستمند!
ای مسیحای تلاطم ، مادر امواج شور
راه سیـــل رفتنت را بر مقاماتـــم ببند
شانه ام خالــی ست از پرواز شاهین غمت
شانه کن! آشفته ام رخصت بده تا آن پرند –
ه ی محبت عطری از موی به مشک آلوده ات
را ببــارد خالـــی فنجـــــــان فالـــــم را به قند
می توان فهمید عیـــار عشق بی پروای من؟
می توانی؟ راستی نرخ جنون خیزم به چند؟
هر کجا آهو نشانم می دهند اقلیم توست
بی محابا هر چه آهـو ، از عبورت می رمند
آسمـــان تاویل زیبایـــیت را خطی نوشت
عاشقی روی زمینت خواند در تورات و زند
شرح چشمت از حساب قرن هایم خارج است
وحـــدت زیبـــایــــی ات را می نگــارم بند – بند
سالار عبدی
می روم! اما نه دور از تو که دائم در منی
گرچه گور خاطراتم را به توفان می کًنی!
می روم! تا آن من ِ من ، آن من دیگر شوم
خسته ام از این من ِ با چشم هایت ناتنی!
می روم! تا مردنــــم را دوره ای دیگــر کنم
شاید این نوبت جنون کاسه ام را بشکنی!
رفته ام از یــــاد تقویمت به قهــــر روزگار
ای در عمق خاطراتم تا همیشه ماندنی!
می مزم طعم عسل از شور لب چرخانی ات
ترُد و شیرین و خنک می ریزد از این منحنی!
زندگــی یعنـــی تنیدن بر مدار عــاشقی
سوختن در بغض ماندن با غروری آهنی!
زندگی یعنی همین! ای با جنونم متصل
ای شکوه برگ برگ آسمـانت خواندنی!
تــو! درون اشتیاق زخمی و توفانـی ام
شور را در اوج با ساز مخالف می زنی
گرچه سالار غزل تا بی نهایت "منزوی" ست
این غــــزل امــــا نشسته در ردیف "بهمنی"!
ای تمـــام آرزویم چشم هایت ، ناگهــــان
می روم ! اما نه دور از تو که دائم با منی!
سالار عبدی
تو! عاشق تر از این هم می توانی باشی آهو چشم..!
اگر چـــه برده از من دل اشارت هـای ابرو..! ، چشم..!
بدون آن کــــه سرمه ، طــــرح نقشــــی دیگـــــر اندازد
دو شطّ ملتهب! ، حسّی از آتش! ، ماه! ، پارو! ، چشم..!
به جــز این وصفــــی از او در تب شعرم نمی گنجد:
تلاطم مو! ، غزاله پا! ، عسل گونه! ، هیاهو چشم..!
مسیر قاصدک ها را به چشم اش بسته اند انگار
قنـــاری در قفس انداخته این بار تیهــــو چشم..!
اگــــر آن تـــــرک شیرازی نخواهد مهـــربان گردد
بخارا را نمی بخشم بر او ، - هر چند هندو چشم..! –
بگــــو قدری بشوراند بــــــه ابــــــرم شطّ نابش را
بخند! ، هر چند در ظاهر بر این تقدیر ، اخمو چشم!
بریـــــز از آسمــــــانت بـــــــر فلات خستگــــــی هایــــــم
خدا! ، سقراط! ، من! ، آیینه! ، ساحل! ، نوشدارو! ، چشم..!
خداحافـــــــــظ تمــــام خاطــــــــرات بـــــــــی سرانجــــــــامم
که زنبور جدایی...! ، نیش..! ، جاده..! ، زهر..! ، کندو..! ، چشم..!
پس از این از خدا هـــم این نگاه خسته می گیرد
تمام شهر می خواند مرا من بعد ، ترسو چشم..!
دوبــــاره می چکد از سقف شعـــــرم ابـــــــر رویایت
تو! عاشق تر از این هم می توانی باشی آهو چشم..!؟
سالار عبدی
گوشهی ابرو که با چشمت تبانی میکند
این دل خامــوش را آتش فشانــی میکند
عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش
لهجهات آن نصفه را هم اصفهانی میکند
چای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی میکند
گاه میخواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهــی جوانی میکند
روی زردی دارم اما کس نمیداند درست
آنچه با من عطر شالــی ارغوانی میکند
عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانــــی مــیکند ، نامهربانـــــی مـیکند
مــاه من! شعرم زمینی بــود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی میکند
قاسم صرافان
میگریزی از من و دائم عاشقت را میدهی بازی
میشوی آهـوی تهرانـی، میشوم صیاد شیرازی
فتـح دنیا کار آن چشم است، خون دلها کار آن ابرو
هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی
بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد
مـیخــورَد یک راست بر قلبــم از نگاهت تیـــر طنازی
وقت رفتــن چهــرهی شادت حـالت ناباوری دارد
مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی
در صدایت مثنــوی لرزید تا گذشت از روبـــروی مــا
با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی
ناخنت را میخــوری آرام پلکهایت میخــورد بـــر هـــم
عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که میبازی
عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم
مادرم راضــی شد و حالا مانده بابایت شود راضــی
در کلاس از وزن میپرسی، با صدایت میپرم تا ابر
آخرش شاعر نخواهی شد پیش این استاد پروازی
طبع بازیگوش من دارد میدود دنبال تو در دشت
مـیپَرَم از بیت پایانـــی باز هــم در بیت آغــازی
میگریزی از من و دائم عاشقت را میدهی بازی
میشوی آهوی تهرانی، میشوم صیاد شیرازی ...
قاسم صرافان
زیبایِ من که چشم های تُرکمن داری
شیرین ترین بــودای شرق دور، می دانم
در کوههای هندوکش هم کوهکن داری
جغرافیــــــای سرنوشتِ من تصــــــور کن...
هر جا که هستی قعرِ چشمانم وطن داری
باور نخواهـــــی کرد امــــــا ای خدای شعر
تو در سکوتت یک جهان شعر و سخن داری
بیـــداد کن در سرنوشت من ، بیــــــاشوبـــــم
کافی است دیگر این سکوت ، این خویشتن داری!
من آرزوی روزهایــــی مثلِ تو دارم
تو عاشق دیوانهیی مانند من داری
وحید طلعت
نسیم ترکمنصحرا فقـــط بــــوی تو را میداد
تو با چشمان خونریزت اگر آشوب میکردی
به دنبالت قشـــون ترکمـــنها راه میافتاد
خروش مادیانها دشت را در خویش میرقصاند
خروش مادیانها بود و هی فریاد... هی فریاد...
مسیر کوچ را گم کردهام در چشمهای تو
نگاهت میبرد این ایلیاتی را به عشقآباد
جنون صحرا به صحرا میبرد با خود مرا چون عشق
جنــــون صحرا به صحرا میبرد، تا هر چه باداباد...
طنین نام تــــو پیچیده در آواز کولیها
مگر آوازهای بومیام را میبرم از یاد!؟
کنار آتش این کولیان با من شبی سر کن
اگرچه فال تو خاکسترم را میدهد بر باد...
علی اصغر شیری
وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد
تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد
عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی
گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد
حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود
بلـبل بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد
من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو
حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد
لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت
مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد
من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من
یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ سـَـــم می آورد
جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس
حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد
جواد مزنگی
انحنــــای مــــوج موهــــای تو نستعلیقی است
پیــــچ و تــاب و حالت ترکیب آن تعلیقــی است
در میــــــان طــــرح هـــای خـــوب دیــــداری تو
فرم چشمان تو طرحی ویژه و تشــویقی است
صفحه های بی شمــــار از خوبیت باید نوشت
در نگـــــاه تــــو هزاران مــورد تحقیـــقی است
در مقــــــالات مــــن از موضـــــــوع زیبـــایی تو
روی زیبای تو با گــل حالتی تطبـــــیقی است
بی وجــود مستـــــــــمر تو غنــــی سازی عمر
یک روند کنــــــــد بی آینــــده ی تعلیقی است
جواد مزنگی
چشــم جـــــادویی و موهای رها از روســـــری
روی لب ها رنگ سرخ و شـکل مـوهــــا پـرپـری
مثل شمشیری که با یک ضـربه آدم می کشــد
قاتلـــی، آدمکشی ، اما به طــــــرز دیگـــــــری
تو بــدون شــک چنــان خوبی که در یک ثــانـیه
آبروی جمــع بت هــــای جهــــــان را می بــری
یـا بـه قـــول شـــــــاعران روزگــــــاران کـهــــن
پـرده ی ایمــــان اهـــــل ادعــــــــا را مـی دری
با توجــه به نگــاه نافـــــذ و ابـــــروی خـــــــاص
از تمـــــام دختـــــــران آنچـنـــــــــانی بــرتــــری
دختـر ســالی اگر شــایســته ســــالاری کننـد
نمــــره ات بـالاتــرین حـــــد کــلاس دلبــــــــری
لایق نـام خدایـــــانـی تـو، زیــــرا گفـــتـــه انــد:
«قدر زر زرگـــــر شناسد، قــــدر گوهر گوهری»
تو بجـای من قضاوت کن که آیا ممــکن اسـت
رد شـوم از روبه رویـت بی خیال و سـرسـری؟
جواد مزنگی
پُرِ زخمــــم و غــــم قهــــرِ تو مــاننـــد نمــک
به گمــــانم که بمیــــرم، تـو بگــویی بـه درک
به هــــوای تو دلــــم یکســــره، آرام و یــواش
می کشــد از ســــر دیــوار حیــــاط تـو سـرک
مدتی هـست که فهمیــده ام آن خنــده ی تو
در خودش داشــته مجمــوعه ای از دوز و کَلک
تا کـه من دق کنــم از غصــه، برایش هـــر روز
میکشی سرمه و سرخاب و سفیداب و زَرک
رنـگ و رویـــم شــده از تندی اخــــلاق تـو زرد
شــده ام لاغــر و پــژمرده، لبــم خــورده تـَـرک
دوستـی گفت: «گمــانم که به این حالـت تند
عاشقــی را زده در خــانه ی قلـب تو محــک»
«دوستــت دارم»و با گفتــن آن صـــــدهـا بــار
داده ام دست دل سنــگ و سیــــاه تو گَـــزک
گفتـه بودی که شـکایت نکنم...چشم! دعــــا:
حافظــت دســت خـــدا باشـــــد و اَللهُ مَعـَـــک
جواد مزنگی