نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم
سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم
بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم
بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد
مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم
بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم
روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست
بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...
کاظم بهمنی
گویـــی بــه دستان خدا ایمان ندارد
شهری که در تقویم خود باران ندارد
باران تن خیس تو،باران چشم هایت
باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد
هر روز دیدار تو باشد روز عید است
فطر و غدیـــر و مبعث و قربان ندارد
با من مدارا کن کــه این سرباز تنهـــا
در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد
انگشت هایم لای موهایت اسیرند
گاهـــی رهایــــی لذت زندان ندارد
دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح
خوابـــی کـــه آغازش تویـــی پایان ندارد
امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی
بی بـــــرف بازی زندگـــــی امکان ندارد...
ناصر حامدی
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزهای ز مرده نیست،
زنده باش...
"هوشنگ ابتهاج"
آغوش هیچ خیالی
بوی آشنای بازوانت را نداشت
و نجوای هیچ بارانی
همصدای لبهای تو نبود
اینک تو را ...
بیخیال و بیباران
کجای این شب حسرت
جستجو کنم؟!
"منبع:نت"
می گیری از کتاب رسولان غبار را
می آوری دو معجـــزه ی آشکار را
ایمان من به چشم تو ایمان به روشنی ست
از من مگیــر این شب دنبـــالـــه دار را
ای چشم تو دو پرده ی نقاشی خدا!
با آن نگـــاه تازه چــه حاجت بهار را؟
چشم تو شاهکار و لبت شاهکارتر
نــاز آفریده این همه نقش و نگار را
از دیدنت بمیــــرم یــــا از ندیدنت
آخر چگونه سر کنم این روزگار را؟
امشب شب شراب و تماشاست،حاضری؟
وا کن لبــــان تشنه و چشـــــم خمــــار را
امشب به جنگت آمده ام با سلاح گرم
سد کرده ام بـــه روی تو راه فـــــرار را
تا پیش از این همیشه به زانو درآمدم
اما تمــــام می کنــــم ایـــن بار کار را
از نقطه نقطه ی لبت آغاز می کنم
یک بـــازی دو آتشـــه و آبــدار را
طوری فرار کن که بیفتم نفس نفس
زیباست در گریـــز بگیـــری شکار را
این بار آمدم که بسوزم به پای تو
این بار آمدم کــه ببازم قمار را....
امشب چه زود می گذرد...کاش روزگار
زانـــو ببندد این شتر بـــی مهــــار را...
ناصر حامدی
حسودم،
به انگشتهایت
وقتی موهایت را مرتب میکنند
حسودم،
به چشمهایت
وقتی تو را در آینه میبینند
و حسودم،
به زنی که رد شدن از لنزهای رنگیاش
رنگ پیراهنت را عوض میکند
چه کار کنم؟
من زنِ روشنفکری نیستم
انسانی غارنشینم،
که قلبم هنوز در سرم میتپد؛
- که بادی که پنجرههای خانهام را به هم میکوبد،
روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟
و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم میآورد،
روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ -
حسودم
و هی میترسم از تو
از خودم
از او
میترسم و هی شمارهات را میگیرم
و صدای زنی ناشناس
که شاید عطر تو از گلهای پیراهنش میچکد
که شاید بوی تو از انگشتانش میچکد
که شاید حروف نام تو از لبانش میچکد
هر لحظه از دسترسم دورترت میکند
تو دور میشوی
من
فرو
میروم در غار تنهاییام
کنار وهمِ خفاشی که این روزها
دنیایم را وارونه کردهست
"لیلا کردبچه"
تمام راهها را به رویم بستهاند از مژههایت بالا آمدهام چشمهایت را نبند .
"روجا چمنکار"
دوست دارم جستجــو در جنگل موی تو را
از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را
دختر زیبـای جنگل های آرام شمال!
از کجا آورده دست باد گیسوی تو را؟
آستینت را کـه بالا داده بودی دیده اند
خلق رد بوسه ی من روی بازوی تو را
چشمهایت را مراقب باش،می ترسم سگان
عاقبت در آتش اندازند آهــــوی تــــــــو را
کاش جای زندگی کردن در آغوشت،خدا
قسمتم می کرد مردن روی زانوی تو را....
ناصر حامدی
دلم که میگیرد ! نه سراغ عکسهایت میروم
نـه دل خوش میکنم
به دوستت دارمهای فاصله دارت دلـم که میگیرد
تنگتر خودم را در آغوش میگیرم شاید چیزی از تو
جا مانده باشد
میان ِ من
چنگ میزنم به خیالت!مشتم را که باز میکنم غمگینتر میشوم...عطر دستهایت می پرد
کدام را نگه دارم؟!خیالت را؟!عطر دست هایت را؟!آن روزهای از دست رفته را؟!یا...؟!هیچکدام …من خواب و خیال نمیخواهم!خودت را کم دارم!
یادت که نرفته؟
تو یک آغوش به من بدهکاری...
"شیما سامانفر"
تن تو
معبد ستایش من است
که بابوسه هام
با چشم هام
با دست هام
به عرش می رسانمش.
دهان تو
کائنات زیباترین واژگان است
معبد وقار و ناز
خانه ی پرتقال و خرمالوست
با دست هام، خودم
پرتقال و خرمالو
به دهانت می گذارم
بانوی من!
بگذار رذیلت های حکیمانه
در روزنامه های زرد
از یاد برود
بگذار نسخه با باد برود.
لب های تو
وقتی اسم مرا صدا می کنی
چشمه ی زلال طبیعت است
آواز پر جبرئیل
گلخانه ی خدا.
"عباس معروفی"
اصلا چرا دروغ،همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم کـه شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعـم صدای تو
از قـــول من بگــــو بـــه دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری، فدای تو
دریــــای من! به ابر سپردم بیاورد
یک آسمان بهانه ی باران برای تو
ناقابل است، بیشتر از ایـن نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
ناصر احمدی
هر شب که میخواهم بخوابم
میگویم
صبح که آمدی با شاخهای گل سرخ
وانمود میکنم
هیچ دل تنگ نبودهام
صبح که بیدار میشوم
میگویم
شب، با چمدانی بزرگ میآید
و دیگر نمیرود.
کیکاووس یاکیده
ای نــاز تو تا نیــمــه ی پاییـــــز رسیــده!
ای سرخ لبـت با مــی لبـــــریز رسیــده!
زلف تو هواخواه کدامین شب ابری ست
کاین گونه پریشان و غــم انگیـز رسیــده
زیبـــاتر از آنــی که رهـــایت کنــــم امــا
دیر آمـــــــده ای، دوره ی پرهیز رسیـده
جــان و تــن مـن امـــت پیغمــبر دردنـــد
بــر مـن دم ویرانگر چنگیـــــــــز رسیــده
ای قونـــیه تا بلخ به غوغای تو مشغــول
بشتاب کـه شمــس تـو به تبریز رسیده
کم گـریه کـن آتش زدن بـاغ گنـاه است
ای ســرخی چشم تــو به پاییز رسیده!
لبخند بزن لب که به هم می زنی انگار
یک سوره ی زیبا به خطی ریز رسیــده
ناصر حامدی
گنجشکانی که رد تو را دیروز
درخت به درخت
و خیابان به خیابان
دنبال کردهاند
خدا میداند چه دیدهاند
که جیکشان دیگر
در نمیآید!
"منبع: نت"
دارم به اجــزای تشکیــل دهنــدهام،
تجــزیــه مــیشــوم!آب،
بــاد،
خــاک
و ایــن آتــش
کــه تــو بــه جــانــم انــداختــهای . . .
"کامران رسول زاده"
یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام
امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام
خوش کرده ام کنارتو دل وا کنم کمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام
ازحال و روز خودکه بگویم،حکایتی است
بـی صفحه زندگانــی بـی روح و کم دوام
جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به کام!
دردی دوا نمی کنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام
در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام
باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
ناصر حامدی
دستم را زیر سرم می گذارم
و به خواب می روم
منو دستم هر شب خواب تو را می بینیم
عزیزم
ما حتما عاشق همیم که این همه از هم دوریم.
"زنده یاد غلامرضا بروسان
حالا هیچ! حالا گو فرق میان پسین و هوای بارانی هم هیچ! وقتی که من ترا دوست میدارم
نه چراغی به خانه بیاور
نه چتری که از کوچه ناشناسی بگذری، سایه به سایه هر سنگی از اضطراب تو میفهمد که کار از کار گذشته است.حالا هیچ! حالا تنها به تو میاندیشم
شاید تولد یک ستاره از خوابِ معجزه مفهوم جفتِ جهان را
برای تجردِ این خسوف ... روشن کرد، مثل دویدن دو نقطه در حولِ دریا و دایره،
از: سید علی صالحی
آن دم
که دریا و آسمان
گم شود
پرواز، خواهم آموخت
پیش از آن که چشمانِ تو
دوباره باز شود.
از: کیکاووس یاکیده
جهانی را به تسلیم وا داشته ای
با پیراهنی سفید
بی تابِ گریختن از دستِ بندِ رخت!
"رضا کاظمی"
اگر خود را از قله جهان پرت کنم تا از افیون عشق تو رهایی یابم
باز هم مردم مرا افتاده بر دست های تو خواهند دید!
"سعاد الصباح"
عشق تو
پرندهای بود
که جای یکی از آجرهای دیوار
لانه کرد
دیواری است عشق تو
تک تک آجرهایش
پرنده.
"ساره دستاران"
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را بــــه حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمــان گفته کـــه پا روی پرم نگذارید
این قدر آئینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنــون بـر جگرم نگذارید
چشمــی آبـــی تـر از آئینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخـرین حرف من اینست زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !
ناصر حامدی
ابر وقتـــی از غم چشم تو غافل میشود
جای باران میوه اش زهر هلاهل میشود
سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص
در هــــوای چیدنت دستان من دل میشود
سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند
دین من با خنده گـــــرم تــــــو کامل میشود
هر طرف رو میکنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانــــی نمـــــــاز خلـــق باطل میشود
میتوانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوسهـــــا گل میشود
چشمهــــایم را بگیــــر و چشمهـــایت را مگیر
ای که بی چشم تو کار عشق مشکل میشود
ناصر حامدی
زیر باران بنشینیم کـه باران خــــوب است
گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است
با تــو بی تابی و بی خوابـی و دل مشغولی
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است
روبرویــم بنشین و غزلـــی تـازه بخـــوان
اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است
مــوی ِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم
گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است
.....
شب ِ خوبــی ست ، بگــو حال ِ زیارت داری؟
مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است
نم نم نیمه شب و نغمــــه ی عبدالباسط
زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است
ناصر حامدی
کجـــای کوچــــه ی ما گیر کرده آمدنت
که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت
کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا
که دیگر از نفـــــــس افتاده رقــص پیرهنت
و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد
مچـاله می شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت
و پـــــای پـنجـره از بودن تو خــــالی مـاند
همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بدنت
همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیـگر
نریخت توی اتاق از دریچـــــه بــــوی تنت
« دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام »
هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخـــــنت
دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند
کـه تـــــــوی کوچـــــه بپیچد صدای در زدنت
حسین جلال پور
هر روز
غرق میشوم
در این شهر بی دریا
و شب
خودم را بالا میکشم
روی تخت خواب
با صدفهایی در دستم
و تکههای تور
چسبیده به تنم
"ساره دستاران"
عجب کمان و کمینی ست چشم و ابرویت
عجـــب کمنــد بلنـدی ست تاب گیســویت
شکار می شود آخر هر آنچه بگریزد
نمانده راه فـــراری بـــــرای آهـــویت
نسیم می وزد این عطر توست واویلا
رسد بـــــه خلوت دلدادگان اگر بویت
دوباره خیــل هواخواه در تمنایت
دوباره لشکر عشاق در تکاپویت
چقدر کشته و زخمی به بار می آید
اگــــر دوباره بیفتد نقــــاب از رویــت
خوشا به هلهله کشتگان در راهت
بدا بــــه زندگـی عاشقان ترسویت
بدا به من که خزانم، به من که ویرانم
و نیست بال و پری تا شوم پرستویت
بیا کمان و کمندت درست، کاری کن
نمانده راه فـــــراری بــــرای آهـــویت
حسین فروزنده
کـــاش امشـــب
مـوهــــایـت را تـاب نـدهـــی دلتنـــــگی ام را بـا هـــــزار بـدبختـــــی خــوابـانـده ام!
"بهرنگ قاسمی"
در پی نشانی از توام
نشانی ساده
میان این رود مواج
که هزاران زن، از آن درگذرند.
نشانی از چشمانت
آنگاه که خجالت می کشند
وقتی که نور را حتی
از خود عبور می دهند.
ناخن هایت، عموزاده های گیلاس اند
و من
گاه در این اندیشه ام که کاش
می شد خراشم می دادند
وقتی که تو را می بوسیدم.
در پی نشانی از توام
اما هیچ کس
به آهنگ تو نیست
یا به روشنایی ات
میان این رود مواج
که هزاران زن
از آن در گذرند.
سراسر
تو کاملی
و من ادامه ات می دهم
چونان رودی که به دریایی از شکوه زنانه
در گذر است.
"پابلو نرودا"
این روزها
حال و هوای خوبی دارم
صبحها
سنجابی از در و دیوار دلم بالا میرود
شبها
دلفینها در خوابهایم شنا میکنند
این روزها حال و هوای خوبی دارم
اما من به پایان چیزهای خوب مشکوکم
میترسم چشم باز کنم
از سنجابم پوست گردویی مانده باشد
دلفینها در خوابهایم خودکشی کرده باشند
"ساره دستاران"
این روزها به یک چیز می اندیشم…
به تو و دستهایت که عطرش را جا گذاشتهای
لابه لای انگشتانم.
می ترسم
این زمستان به دیدنم نیایی
برای گرم کردن ِ دستانم!
مهربانم!
امشب به رویایم بیا،
برای بیرون کردن ِ تردید
از خانه ی ذهنم.
"شعر از: نارمیلا"
طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست
دلت آیینه ی ایــــوان
طلاکاری هاست
باید از دور به لبخند تـو قانع باشــــم
اخم تو عاقبت
تلخ طمعکاری هاست
جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست
توی تاریک
ترین گوشــــه ی انباری هاست
نفس بادصبا مشک فشــان هم بشود
باز بوی
خوش تو رونق عطاری هاست
باتو خوشبخت ترین مرد جهان خواهــــم شد
گرچه
این خواسته ی قلبی بسیاری هاست
گــاه آرامـم و گاهی نگران ،
دنیـــــــــــایـــــم -
شرح آشفته ای از مستی و هشیاری
هاست
●
نیمه ی خالی لیوان مرا پُـــــــــــر نکنید
دل من عاشق
اینگونه گرفتاری هاست
رضا نیکوکار
گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشــمه ی آرامشــم پایین ابروهـــــای توست
خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی
بهترین محصـول هـــا مخصوص کندوهای توست
فتنــــه هــــا افتـــاده بیـن روسری هــای سرت
خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست
کار دنیا را بنازم که پر از وارونگــی ست
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست
فتــــح خواهــم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست
شهر را دارد بـــه هـــم مــی ریزد امشب، جمع کن
سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست
کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص
زندگی آهنگ زیبـــای النــگوهــــای توست
خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه
مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست
رضا نیکوکار
دست هایت کو ؟
تا خنکای چشمه ای در کویر سینه ام باشد
و دستم را در خیابان ها بگیرد
در بازارها بگیرد
در بالا رفتن از کوه ها
... رد شدن از رودها
دستت دست هایم را بگیرد !
دست هایت کو ؟
آفتاب دارد صورتم را می سوزاند
و من طاقت تنهایی این تابستان داغ را ندارم .
چشم هایت کو ؟
زیباترین خیال این روزهایم کو ؟
چشمان تو کسانی هستند
که شیدایی مرا
شعرهای مرا
و از همه بیشتر سکوتم را
خوب می فهمند
چشم هایت کو ؟
در ازدحام این همه آدم
این چند هزار بی تفاوتی
تا از این همه دلواپسی نجاتم دهد؛
نگاهم کند
تا آرامش از دست رفته ام را پیدا کنم
حرف هایت کو ؟
تا مرهمی باشد
بر زخم این صدا
حرف هایت کو ؟
در هجوم همهمه ی طبل ها
پچ پچه ی حیرت ها
این سیم های کوک در رفته
ترومپت های از کار افتاده
شیپورهای جنگی
جرثقیل های ویرانی
آلودگی های صوتی
صدایت کو ؟
صدای نازک حرف هایت کو ؟
حالا
که تنها سازی که پرده ی گوشم را می نوازد
صدای توست ؛
آهنگ حرف هایت کو ؟
قلبت کو ؟
تا قبله ام باشد
و ضرب آهنگ حیاتم را
در رگ هایم تقسیم کند
قلبت کو ؟
تا سرخی این عشق
روبروی رویت نمازگذارم کند
چقدر ما تنهاییم
و من از اولین دقایق چشمانت
می دانستم
علاقه مبدّل به عشق خواهد شد
و پیراهنمان برای رقص بوسه تنگ است ...
لبانت را خیس کن !
با آب روی زبانت
لبانت را خیس کن
که باران
در بهار و پائیز
از روی برگ ها سُر می خورد
و شبنمی شیرین را
از برق بوسیدن اش به جای می گذارد
هرچه آهسته تر ببوسمت
روحم بیشتر در تو نفوذ خواهد کرد
آرام در آغوشت می گیرم
آنقدر که احساس کنی
حتی لباس هایت نامحرم اند
و عشق ما را لحظه به لحظه گرم تر خواهد کرد
دستم را چون پری سپید
روی دست ات می کشم
روی بازوهایت
روی لب هایت
روی گردنت
و آنقدر لطافت به خرج می دهم
که دکمه هایت خودشان را باز کنند
تا همچنان که صدای نفس هایم را می شنوی
دیوانگی از آغوشت بگذرد
و من
از این درِ نیمه باز
وارد باغ تنت شوم
و از چشمه ی تنهایی ات بنوشم...
"حافظ ایمانی"
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده... و دانه ی گندم!
"نزار قبانی"
هزار سال
پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند
دلتنگِ تو بودم،
انگار
هزار سال منتظر بودم
بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس
برایم دست تکان بدهی،
تا این شعر را برایت بنویسم.
"لیلا کردبچه"
تردیددر من وغزلــــم جــان گرفته بود
دیشب که دفترم تبِ توفان گرفته بود
انگـــار در اتـــاق بدونِ حضـــــور تــــو
هر شعر شکل میله ی زندان گرفته بود
گفتم، کمی قدم بزنم جان خسته را
غافـل از اینکه قلب خیابان گرفته بود
آری هوای شهــر شبیه همین غزل
دیشب برای غربت انسان گرفته بود
یک سایه ی غریبه که سیگار می فروخت
یک کودک گرسنـــه بـــــه دامان گرفته بود
###
کودک گرسنه است بــه تصویر بنگرید!!
یک تکه نان خشک به دندان گرفته بود
بـــی خانمان ترین نفس ِ شهــــر از خدا
سقفی ز شاخه های درختان گرفته بود
###
نزدیک صبح بود و بـــه خانه میامََدَم
دیگر صدای مرد غزلخوان گرفته بود
ناگاه یک جسد و شگفت آنکه چشم را
رو بــــه نگـــاه کودک گریان گرفتــــه بود
پاسخ دهید یک نفـــــــر از بین رفته باز؟
یا سرنوشت جان دو انسان گرفته بود؟
دلم برای هم آغوشیِ صمیمیِ تنها یمان
برای نوازش
برای صدا کردنهای تو
برای حرفهای خوب
تنگ شده
صدایم کن!
دلم برای دوست داشتنهای بی انتها
برای شبهای تا صبح ... بدون خواب
برای خودم
برای خودت
پنجرهها و مهتاب
تنگ شده
صدایم کن!
"نیکی فیروزکوهی"
از ریشـــه مـــی کَنَند درخت بلنـــد را
آن نخل بی شکوفه ی گیسو کمند را
مادر!صدا ،صدای عروسی ست گوش کن
دارند مــــی بَرند همـــــان قد بلنـــد را
مادر! ببین زنان چه جسورانه بسته اند
برجای جای بوســـه ی من دستبند را
مادر مراببخش کـه هنگام رفتن است
وقت است تا رهاکنم این قید و بند را
اینک وصیتی ست مرا:«روز مرگ من
آنان کــه تا کنار جسد می رسند را،
-تأکید کن بگو که بخوانند جای «حمد»
این شعرهـای ساده ی مردم پسند را»
جواد ضمیری
عادت کردهام فاصلهها را با ثانیهها اندازه بگیرم.
گاهی هوای دلخوشی چه سنگین می شود!
عادت کردهام چشمانم را به روی انتظار ببندم .
خبر نداری،
آنقدر آبستن حادثه شدهام که هر آن می ترسم اتفاقی بیفتد،
بی آنکه دستهایم در دستهای تو باشد.
می ترسم لحظهای که از شوق تو مدهوش می شوم،
هنوز بین نگاه ما چند ثانیهای فاصله باشد.
تو جای من باشی، بار سنگین تحمل را کجا زمین می گذاری؟
"نیکی فیروزکوهی"
تمام سهم من از تو
آتشیست که از دور گرمم میکند
و هر بار نزدیک میشوم،
پایم پس میکشد!
حالا تو هی بگو،
از سوختن میترسی،
من میگویم از خاکستر شدن میترسم...
"علیرضا باقی"
بانو! عروسی من و او جز عزا نبود
حتـی عروس با غم من آشنا نبود
او با تمام عشوه گری ها برای من
یک تار گیسوان بلند شمــــــا نبود
آن شب به گریه نام تو را داد می زدم
امــا بـــرای پاســــخ من یک خدا نبود
هر چند شاعری که چنین بی صدا شده ست
نسبت بــــه چشمهــــای تـــو بـــی اعتنا نبود،
هرچند مرد خسته ی این سالهای دور
راضی بــــه سر گرفتن این ماجـرا نبود،
طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور کرد
باور نمی کنی گل من! دست ما نبود؟
شاید خدا نخواست و شایسته ی تو آه
زیبـــــای پـــر تغـــــزل من ایـن گدا نبود
این بود سرگذشت من و آن شب سیاه
این حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود
###
حالا بیا و در دم مرگم قبول کن
مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود
جواد ضمیری
از دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای
خورشید! از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.
*** رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.
*** چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
"احمد شاملو"
باید تـــــو را همیشه بــــه دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد
خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را
وقتــــی کـــــه آفرید چـــه مدت نگاه کرد
هر دو مخدرند کـــه بیچاره می کنند
باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد
هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد
فرقــی نمی کند به چه نیت نگاه کرد
عارف اگر برای تقرب به ذات حق
زاهد اگـــر برای ملامت نگاه کرد
تو بی گمان مقدسی و کور می شود
هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد
مسلم محبی
سرد یعنی تو
که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که من نیستم.
گرم یعنی تو
که هر نگاهت داغ می شود بر دلم
برای بعدها...
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که منم.
آب یعنی تو
که بر سرم می ریزی... پاک؛
از ابرهای دلتنگ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند
به جای هر غسلی!
به جای هر بارانی!
خاک
یعنی خاک بر سر لحظه هایی که
ما مال هم نیستیم...!
خلاصه...
خورشید
کتاب
کفش
کلید
کلمه؛
همه شان تویی!
به تنهایی!
تنهایی یعنی تو
که نمی دانی
بی من
چقدر تنهایی..!
از: مهدیه لطیفی