از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

«من با تو باشم کاش» تصویرش قشنگ است

«من با تو باشم کاش» تصویرش قشنگ است

ایــن فکرهـای خـــام ! تاثیـــرش قشنگ است

ای کاش! من خــواب خودم می دیدم- امــــا

با چشم های تو! که تعبیرش قشنگ است

تقدیــــرهای شـــــــوم و بد اینجــــا زیادند

آنکس که سهم توست تقدیرش قشنگ است

لبخند هرچنـــد از لبان تـــــوست - امـــا

در پیکر من موج و تکثیرش قشنگ است!

وقتی که من مردم مقصر هم کــه باشی/

بنویس! چشمان تو تقصیرش قشنگ است

شلیک هـــا وقتـــــی کــــه از سمت تـــــو باشند

هم ماشه/ هم هفت تیر / هم تیرش قشنگ است

لب هـــات آیـــات خداونـــــد کریــــم اند!

این کفر زیبا ! باتو تفسیرش قشنگ است

از حد گذشته کفر هایم! ... چاره ای نیست

اینجـــا تمام کفـــر و تکفیرش قشنگ است! 

 

حمیدرضا برزکار

اول ، تــــو را شبیــه خودم پیـــر می کشم

اول ، تــــو را شبیــه خودم پیـــر می کشم

بدتر...عصا به دست و زمین گیر می کشم

یا نه ، کنـــار ساحلی ، تنها و منتظر

با یک غروب مرده ی دلگیر می کشم

وقتی کـه ذره ذره ی شکلت تمام شد

همراه دست وپای تو زنجیر می کشم

آنگاه جـــای روسری ، همراه مـــوی تــــو

خطی شبیه ضربه ی شمشیر می کشم

***

...اما بدون تـــو ، ولــــی...،آخر نمی شود

روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم

کاغذ هزار پاره شد ؛ وقتی که روی آن

شلیک ناگهانـــی یک تیـــر می کشم!!! 

 

حمیدرضا برزکار

ذهن را درگیر با عشقی خیالی کردو رفت

ذهن را درگیر با عشقی خیالی کردو رفت

جمله های واضح دل را سوالی کرد ورفت

چون رمیدنهای آهــــــــــــــــو، ناز کردنهای او

دشت چشمان مرا حالی به حالی کردو رفت

کهنه ای بودم برای اشکهــــــــــــــای این وآن

هرکسی ما را به نوعی دستمالی کردورفت!

ابــــــــر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت

عقده در دل داشت؛روی خاک خالی کردورفت

آرزویم بــــا تو بودن بود،کوشیدم،ولی

واقعیت را به من تقدیرحالی کردورفت 

  

؟

زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است

زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است

باور ناسور من با زخـــم تنـــها مانده است

شب چو ماه خاطرت مد می کند در چشم من

صبـــحدم برگونـه هـــایـــــم ردٌ دریا مانده است

گربه شک در کبوترخانـه روحــــــم پرید

بالشی از پَر برای گاهِ رویا مانده است

بوی سیب از سمت وسواسم نمی آید ولی

روی دستان گناهـــــم عطر حوا مانده است

خشت اول؛ دست معمار دلــــم لرزیده بود

عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

خنــــدهِ تکــــرار دارد روی لب اوقاتِ من

مردی از آینده در دیروزِ حالا مانده است 

 

عباس کریمی

اگر چـــه خلوت و باران مدام عالــی نیست

اگر چـــه خلوت و باران مدام عالــی نیست

خیال خوب تو تا هست؛ پس خیالی نیست

کویرخیـز تبم، گــونه‌های من شور است

تو نیستی و فضای غزل شمالی نیست

گــــم است وقت و تصاویر پیش رو مفقود

تمام خاطره‌ها هم همیشه عالی نیست

نپرس از من و حالـم، دروغ می‌شنوی:

"به غیر دوری لبخند تو، ملالی نیست!"

نشسته در ته فنجان قهـوه، راه، ولی

مسیر شهر تو در ابتدای فالی نیست

هوای حوصله از داغ سینه سوزان است

نسیم پیرهن یوسف این حوالــی نیست  

 

عباس کریمی

باران گرفته ام بــه هوای شکفتنت

باران گرفته ام بــه هوای شکفتنت

جاری در امتداد ترک خورده ی تنت

با اشک های ریخته بر پای گونه هات

با دست های حلقه شده دور گردنت

من متهم بـه رابطه با واژه ی "تو" ام

مظنون به دستکاری گل های دامنت

افسوس ...تاب صــاعـقه ام را نداشتــی

افسوس... با نوازش من سوخت خرمنت

این گرگ و میش پلک طلوع است یا غروب

در چشـــم های آبـــی ِ مایل بـه روشنت؟  

 

امیر سنجوری

ابری شدی که حادثه مبهم شود ، نشد

ابری شدی که حادثه مبهم شود ، نشد

باران گرفت تــا عطشم کــــم شود،نشد

طوفان شدی که موج مرا در تو گم کند

دریا دوباره از تـــو مجسـم شود ، نشد

پشت هــزار پنجـــره گلدان شدی مگر

خون شبم به صبح توشبنم شود،نشد

شیطان شدی که سیب بیافتد از اتفاق

حــوای دست هـای من آدم شود، نشد

پیــراهن سپید من از پشت پـــاره بـــــود

می خواستی دلم به تو محرم شود،نشد.. 

 

امیر سنجوری

می ترسم از جسارت از دور دیدنت

می ترسم از جسارت از دور دیدنت

امــا منـــم...وعــادت از دور دیدنت

خیلی عجیب نیست اگریک زمان شدم

سرخـــورده از خجــالت از دور دیدنت

اما هنوزهم که هنوز است دلخوشم

با شـــوق بـــــی نهایت از دور دیدنت

دنیای تلـــــخ دفتر من شعر میشود

تامی رسم به ساعت از دور دیدنت

امروز هم اسیر همین بیت ها شدم

از دست رفت فـرصت از دور دیدنت... 

 

علی اکبر رشیدی

وخـــواب می شود از ما بلند بــا بوسه

وخـــواب می شود از ما بلند بــا بوسه

چه طعم شعبده ای طعم قند با بوسه

درون هم دو لبالب شراب در یک جام

کــه هوش می برد از سر بخند با بوسه

هنوز رقص من و تو طلوع یک رویاست

که می کشد نفسم را بـه بند با بوسه

نگـاه شعبده ، مو وسوسه ، لبت تسکین

دو چشم حادثه ، گیسو کمند ... با بوسه

"و صبــح مثل پری زاده میشوی غمگین "

بـــه زندگــی شده ای پایبند ، بـــا بوسه

عیار عشق تو ناگفته مانده است ای خوب

و اینکه قیمت عشق تـــو چند ، با بوسه ؟ 

 

علی اکبر رشیدی

دیوانه ی رویت شده ام ، لحظه ای دریاب

دیوانه ی رویت شده ام ، لحظه ای دریاب

چون ماهی دور از وطن و کاسه ی بی آب

با هر نفســــم نقش تو شد زنده در این جام

این جســــم که افتـاده به آب و تن بی تاب

در صبــــح ازل ، نام تو شــــد وِرد زبانم

عمریست زغم مانده به دل حسرت یک خواب

در هــر ورق از دفتــر تقـــدیر چه جویم ؟

من کوفته ام روز و شب از عشق تو هر باب

هر قـــــدر که می گردم و یاد تو مرا نیست

جان گفت که این بار شـــــدی نادر و نایاب

افسوس! که عمری سپری شد ، تو کجایی ؟

من تا به ابد منتـــظرم ، لحظـه ای دریاب 

 

زهره طغیانی

تا بیافتد روسریت از سر مشقت می کشند

تا بیافتد روسریت از سر مشقت می کشند

بادها الــــحق والانصـــاف زحمت می کشند

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها

انتظـــار تـــــار مویت را بــــــه نوبت مــی کشند

چشـــم تو... ابــروی تو... یاللعجب این روزها

مست ها را هم به محراب عبادت می کشند

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست

رسم زندان است بر دیــــــوار آن خط می کشند

میوه می چینـــم، برایــــم برگ ها را پس بزن

دست هایم پشت پیراهن خجالت می کشند

بس کــــه در عین ریـــــا مردم فریبند آخــرش

چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند

پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر

با زبان بـی زبانــــی از تو منت می کشند

مردم چشمم بـــه خـون از دولت عشقت نشست

هرچه مردم می کشند از دست دولت می کشند 

 

علی فردوسی

حسرت همیشگی

حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود.

"قیصر امین پور"

چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو

چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو

نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو

چرا در قهـــــوه خانه چشـــــم ها اینقدر تاریک اند

چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو

شبیه جــــاده ی یک روستــــای نیمه متروکـــم

که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو

غمت با آن چنان سوزی نشسته در صدای شب

که خون می بارد انگشت چگوری های بعد از تو

به نان و نور و داغاداغ آن تن می خورم سوگند

که افتاد از دهان طعـــم تنــوری های بعد از تو

اگـــر من زودتر رفتـــم بهشت اصلاً نمی خواهم

نه حوری های قبل از تو نه حوری های بعد از تو

بیا از گوشه ی چشمم بچین اشک و دعایم کن

دعا کن دورباشد چشـــم شوری های بعد از تو 

 

آرش شفاعی

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد می کشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه

"نجمه زارع"

اعتماد

وقتی که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود
بند بازی می کردم...دریافتم که همیشه در عشق
مساله اعتماد بوده است
میان چشم های بسته من و
دست های لرزان تو!

"میلاد تهرانی"

قطار

قطار می‌رود...

تو می‌روی...تمام ایستگاه می‌رود...و من چقدر ساده‌ام که سال‌های سال

در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
و همچنان به نرده‌های ایستگاه رفته تکیه داده‌ام‌‌!

"قیصر امین پور"

حاصل بوسه های تو

حاصل بوسه های تو اکنون منم شعری
که از شکوفه های بهاری سنگین است
و سر به سجده بر آب فرود آورده دعا می خواند.

"شمس لنگرودی"

روزگـــــــار لامروت سخت خــوارم کرده است

روزگـــــــار لامروت سخت خــوارم کرده است

بی تو ای گل! همدم یک مشت خارم کرده است

باز تا شب های غمناک خراسان برده است

مبتلای حــــــاج قربـــان و دوتارم کرده است*

خون به چشمانم نشانده ، تب به جانم ریخته

تشنه تر از باغ هــــای پــــــر انارم کرده است

من دهاتـــی زاده ی پروانه و گل پونه ام

شهروند شهر بوق و قارقارم کرده است

خواستم از هـُرم تابستان تهــــران پا کشم

سرنوشت این داغ را پایان کارم کرده است

گفتــه بودی عاقبت یک روز می بینی مرا

این قرار نصفه نیمه بی قرارم کرده است

از صدایت خسته تر بودم ولــــی خوابــــم نبـرد

لای لایی خواندنت شب زنده دارم کرده است 

آرش شفاعی

تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ­ساز است

تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ­ساز است

زیبایـــی تــــو بیش­تر از حدّ مجــــاز است

هرچند که پوشیده غزل گفته­ ام از تو

گفتند به اصلاحیه ی تازه نیـــاز است

گفتند و ندیدند کـــــه آتش نفســـم من

حتّی هوس بوسه ی تو روح­ گداز است

تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد

آن دکمه ی لامذهب تو باز که باز است

مغـــرورتر از قویـــی در حوضچه ی پـــارک

که دور و برش همهمه ی یک گله غاز است

گیسوت بلند است و گره دارد بسیار

جذابیت قصه­ ات از چند لحـاظ است

از زلف تـو یک تار بـــه رقص آمده در باد

چابک­تر از انگشت زنی چنگ نواز است

عشق تو تصاویر بهارانه ی  چالوس

پردلهره مانند زمستان هراز است

چون سمفونــــی نابغــــــه­ ای یک­سره در اوج

وقتی که نشیب است؛ زمانی که فراز است

ای کـــاش کــــه هر روز بیایــــی و بگویـــــم:

می خواهم عاشق بشوم باز؛ اجازه است؟! 

 

آرش شفاعی

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا باز بوی سپند می‌آید

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا باز بوی سپند می‌آید

چه کنم؟با وجود اینهمه چشم به وجودت گزند می‌آید

به جنون می‌کشد سر و کارم؛ کوچه از جیک جیک لبریز است

مــی‌رسی و زبـــان گنجشکان با ورود تـــو بند مــــی‌آید

می‌رسی مثل سرو در رفتار ،چشم‌ها خیره می‌شوند؛ انگار

کــــه بـه جنگ قبیلــــه‌ی قاجــــــار لطفعلـــی خان زند می‌آید

می رسی و هوای فروردین جای باران گلاب می‌بارد

از هوای گرفته‌ی اسفند ، برف نــه ؛ حبّه قند می‌آید

باز زیبایی جهان کم شد،باز تقصیر توست می‌بخشی

بارها گفته‌اند اهل نظـر بــــه تــــو مــــوی بلند می آید

دست‌های تو را که می‌گیرم بازهم دست می‌کشی از من

بـــر لب پاسبــان و دستـفروش باز هــم نیشخند مــی‌آید

احتمالاً دوبـاره شاعرکــی آمده شهــــر مــــا غــــزل خوانده

که به چشمت یکی دوماهی هست شعر من ناپسند می‌آید  

 

آرش شفاعی

سنگ

سنگ شده‌ام

و برای تراشیدنِ شاعری از سنگ هم

مردِ میدان نیستی

سنگ شده‌ام

و کلاغ‌ها هر بلایی که خواستند،

تکه‌تکه بر سرم بیاورند

اگر قلب این مجسمه یک‌بارِ دیگر بتپد.

"لیلا کردبچه"

یک صندلی برای نشستن کنار تو

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو تقویم را معطل پاییز کرده است در من مرور باغ همیشه بهار تو


از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد بر چشم های میشی نرگس غبار تو فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند از یک نگاه کردن شوریده وار تو


 چشمی به تخت و پخت ندارم. 

 مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو

"حسین منزوی"

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو 

رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن

رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن

گفته بودی چشـــم بردارم من از چشمان تــــو

چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن

آرزو کردی کــــه دیگر بـــر نگـردم پیش تــــــــو

راه من، با این که طولانی است، حرفش را نزن

عهد بستــی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خـــود را بشکنــــی

این شکستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانــی است ، حرفش را نزن 

 

فرامرز عرب عامری

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما بـــه آب خوردن من گیـــــر داده اند

مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم

وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند 

 

فرامرز عرب عامری

تو را به خانه دعوت کردم

باران را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند ،‌ و رفت
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند ، و رفت
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند ، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود
تو را به خانه دعوت کردم
تو ، زیباترین دختر جهان
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم

"شیرکوه بی کس"

بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم

بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !

نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود

بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی

تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم

و بار کــــوه غـــــم از شور عشق کاه کنیم

و خوش‌خوریم و خوش‌بگذریم و خوش باشیم

و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم !!

و زنده‌زنده در آغــوش هــــم کباب شویم

و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم

برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است

بیــــا گنــــاه ندارد بـــــه هـــــــم نگــــاه کنیم 

 

فرامرز عرب عامری

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ، ممنونم

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ، ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ، ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم  

 

فرامرز عرب عامری

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غرل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست آیا هنوز آمدنت را بها کم است
"محمدعلی بهمنی"

بانــوی عصر آهنــی و می شناسمت

بانــوی عصر آهنــی و می شناسمت

جلاد خوشگل منی و می شناسمت

تاریک،سر به زیر، مه آلــود، بی خیال

صبح عبوس لندنی و می شناسمت

انگار قند تــــــوی دلــــم آب مــــی کنند

وقتی که زنگ می زنی و می شناسمت

می دانم از شکنجه من شاد می شوی

آخر زنی ، زنـی ، زنی و می شناسمت

یک روز صبـــح بی که خداحافظی کنی

دل را یواش می کنی و می شناسمت 

 

یاسر اکبری

عشق جایش تنگ است!

نامه ای در جیبم

و گلی در مشتم

غصه ای دارم با نی لبکی

سر کوهی گر نیست

ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم...

عشق جایش تنگ است!

"حسین منزوی"

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنی

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنی

با سه تارت مرا بشورانی،تا خود صبـح "شد خزان" بزنی

رژ قرمـــر چقدر می آید، به لب و استکان و این چایـــی

استکان می شود پر از ماهی،به لبانش اگر دهان بزنی..

ذوقم این ست بعد از این دوری،کل امشب دوباره بیداریم

من برایت غــــزل بخوانم و باز ، تو برایــم دم از "زبان" بزنی

دوست داری "فرانسه" یادم هست،تلخِ تلخ و بدون شیر و شکر

دوست داری گلم از این قهــوه ، استکان پشت استکان بزنی ؟

ژست "نصرت" گرفتـه ای بانو، می نشینی کنار سیگارت

می نویسی غزل غزل از درد،تا که طعنه به شاعران بزنی

شب چشمت دوباره مهتابی ست،این قرار سه شنبه ها بوده..

از حرم بـــی قرار برگشتی ، تا سری هـــم بــه جمکران بزنی..

خسته ای از مسافرت بانو،بغض داری همیشه می دانم..

توی ایوان نشسته ای غمگین،تا نگاهی به آسمان بزنی.. 

 

محمد شریف

فقط فاصله بود

باران می‌آمد مردمان در خوابِ خانه از آبِ رفته به جوی ... سخن می‌گفتند، همهمه‌ی یک عده آدمی در کوچه نمی‌گذاشت لالاییِ آرامِ آسمان را آسوده بشنوم ...
اصلا بگذار این ترانه همین حوالیِ بوسه تمام شود! من خسته‌ام می‌خواهم به عطرِ تشنه‌ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم، کاری اگر نداری ... برو! ورنه نزدیکتر بیا می‌خواهم ببوسمت.
...


سیدعلی صالحی

مرا مثال زمین فرض کن

مرا مثال زمین فرض کن

خودت را مثال برف !آرام آرام می‌باری بر من
و در بهار آب خواهی شد ! 

 

؟

تو که راهی شدی نمی دانی،معنی بی قرار یعنی چه..

تو که راهی شدی نمی دانی،معنی بی قرار یعنی چه..

مثل یک ماهواره ی تنها ، گـــم شدن در مدار یعنی چه..

حمله ی لشکر غزل دیدی؟،امشب از حس شعر لبریزم

غرق آرامشی نمی فهمــی، لحظه ی انفجار یعنی چه..

می روی سمت یک فراموشی..،چمدانی گرفته ای در دست..

شاعـــری بی قــــرار می فهمد ، سوت تلــخ ِ قطار یعنی چه..

با صدای رسا که می خندی،بنده مسئول خنده ها هستم

بی خیالـــی تو و نمی فهمــی ، شانه ی زیر بار یعنی چه..

دل من را زدی بـــه دریاهــا ، دل دریـــا ندیده ی ترســـو

چشم دریایی ات به من فهماند،آبی بی گدار یعنی چه..

مدتـــی می شود پـــر از دردم، مثل یک سال پیش حال خودت

تو خودت هم که خوب می دانی،قرص..روزی سه بار یعنی چه..

آه!با میله های مواجی، چشم های تو در محاصره است

مژه هایت به من نشان دادند،آسمان در حصار یعنی چه.. 

 

محمد شریف

عاقبت

دیری است

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پُر کرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پَر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم .

اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

لبهایت به جان دیگری می افتد

لبهایت به جان دیگری می افتد
درد هایت به شب من
این مشروب ها بی تو سری را گیج بی کسی نمی کنند
تو از تمام جمع های بی من تا می توانی لذت ببر
من به دراکولایی قناعت کرده ام که از بی کسی
تنها خون خودش را می خورد!

"هومن شریفی"

بازهــم رایحــــه ی خــوب تنت می آید

بازهــم رایحــــه ی خــوب تنت می آید

بوی یک بوسه ی ناب از دهنت می آید

لبنیات تـو از زیر لباست پیداست..

چقدر چاک به این پیرهنت می آید

دست من سوی تو با قیمت یک مشت غزل

بــــــــه خــریداری جنـس بدنت مــی آید

ابتدایش لب دریاست..به دریا زده ام

دامنت خــوب به دریا شدنت می آید

فال حافظ که زدم گفت:کمی صبر کنی..

یوسفِ عشق بـــه خاک وطنت می آید

دفعه ی قبل هم از شهر سفر برگشتی..

مطمئنــــم خبـــــــر آمدنت می آید.. 

 

محمد شریف

آورد نام شاعـری ات را به لب کشید

آورد نام شاعـری ات را به لب کشید

برداشت یک قلم و تورا با ادب کشید

نخلــی کشیده قدّ تـــو را فـــرض کرد و بعد

لب های سرخ و خط زده ات را رطب کشید

آمیخت آب و آتش و توفان به هم و بعد

چشــم تـــو را شبیه زنـان عرب کشید

از ترس کینه های زنان سپید چشم

اندام بی نظیر تو را نیمه شب کشید

بر بـــوم خیره شد و نگـاه تو را گریست

آهی میان حسرت و تردید و تب کشید

دیگر قــرار بـــود کـــه هرگز ... ولـــی نشد

امشب دوباره عکس تو را بی سبب کشید

یک عمـــر دیر کردی و هرگـــز نیــــامدی

یک عمر مرد ساعت خود را عقب کشید 

 

فروغ جهرمی

عشق مرداب نیست

باید می دانستم
عشق مرداب نیست
و آغوش
زمین‌گیرت نمی کند

دوست دارم
دوباره
دستم را که دراز می کنم
آسمان توی مشتم باشد
شب‌ها ستاره بچینم
دلم که گرفت
با گنجشک‌ها پرواز کنم

تو شاید به این حرفها بخندی
اما قلبم گواهی می دهد
عشق یعنی همین

دیگر، هرگز
به آغوشت باز نمی گردم


"گیلدا ایازی"

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند 

 

کاظم بهمنی

شلوغی پیاده رو

گاهی

شلوغی پیاده رو

بهانه ی خوبیست که
دست های کسی را برای همیشه گم کنی! درست در لحظه ای که

تکه ای از "دوستت دارم"

هنوز در دهانت است.


"
لیلا کرد بچه

بی شباهت است

بی شباهت است

چشم‌هـــای تو

به تمام مردمکان سیاهی

که دنیا زاییــده است

بر پلک‌های تو

موجی سوار است

آرام و سبک

که این را

توفان‌های سهمگــین اقیانوس

ناگزیر می‌دانند

بخشش عظیمی‌ست دست‌های تو ...

دست‌های تو

کودکی‌ست که قلبش

برای خورشید می‌تپد

و بادبادکش را

به باد می‌دهد ...!

"بابک رضایی

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »  

 

کاظم بهمنی

به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند

به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند

به این طریقه ی بازی قمار میگویند

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنــــوز مثل گذشته"نگار"میگویند

اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر

به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند

مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!!

تو رفته ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار میگویند 

 

کاظم بهمنی

شب های بی تو

آسمان‌ها، ترانه‌هایی آبی

کوه ها، قصه هایی سبز

اما این را نمی‌دانم

که زنبق ها از کجا بر دشت باریده‌اند؟

دریا، آرزوی آبی من است

با آوای مغمومش

و باد، کلام شیرینم

که گونه ات را می‌بوسد

و لای گیسویت می‌پیچد.

شب، سکوت توست

روز، لبخندت.

شب‌هایی که بی تو می‌گذرند

از گیسوی تو درازترند.

"فکرت قوجا"

می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت

می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت

روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت

تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت

یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت

صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد

جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت

گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد

دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت

...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ

می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت

مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»

خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت...!  

 

کاظم بهمنی

دسته گل

دسته گل را
این بار
در آغوش تو به آب می دهم
هرچه بادا باد
عاشقی که حساب و کتاب ندارد .

"نگار الهی"

از من مپرس چرا دوستت دارم من

از من مپرس چرا دوستت دارم من
تو هم چون شعری که هر چه دروغ می‌گویی ، زیباتر می‌شوی
از من مپرس از چه تو را می‌پرستم بتی از سنگی
سرد چون بلور
بطالت روزی تابستانی بر دریا
از من مپرس از تو چرا ناگزیرم ای خون!
دقایق آخر!
مریم بی‌شوی!
عیسای نازاده صلیب شده را
در آغوشت بگیر.
"شمس لنگرودی"

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!

پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس

یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... ( )رفت 

 

کاظم بهمنی

نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم

نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست

بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم... 

 

کاظم بهمنی