از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

اگر یک شب جایِ خدا را بگیرم

اگر یک شب جایِ خدا را بگیرم

مرا با این شکل و شمایل

این لباس ها...

توی اتاقت راه می دهی؟

بعد آرام بگیری و

فکر کنی خسته ای

بندِ دلم پاره شود

با همین دست ها

برایت...

شعر دانه کنم

گردنبند بسازم؟

پنجره باز بماند

دمِ صبح... موهایت را

روی دوشم می اندازی؟

کدام ستاره را به بالشت سنجاق کنم

زودتر پلکت سنگینی می کند؟

چند فرشته دورِ سرت بال بال بزنند

دل به رویا می دهی؟

اصلاً هیچوقت گفته بودم

می خواهم خوابیدنت را تماشا کنم؟

"امیر ساقریچی"

(رها)

شبانگاهان

شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوس ها
تن مهتاب را گیرم در آغوش...

"فروغ فرخزاد

تو را می خواهم

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس، مرغی اسیرم...

"فروغ فرخزاد"

چقدر تنهایم

میان این همه مهمان
چقدر تنهایم
وقتی ،
مابین این همه کفش
کفش های تو نیست ...
"ناصر رعیت نواز"

گنجشک ها

بچه ها خنده خنده به گنجشک ها سنگ می زنند

و آنها جدی جدی می‌میرند!

"زنده یاد حسین پناهی"

مرا ببخش اگر دوستت دارم

این ابرها را

من در قاب پنچره نگذاشته ام

که بردارم.

اگر آفتاب نمی تابد

تقصیر من نیست

با این همه شرمنده توام

خانه ام

در مرز خواب و بیداری ست

زیر پلک کابوس ها

مرا ببخش اگر دوستت دارم

و کاری از دستم بر نمی آید.

"رسول یونان"

هیچ میدانی؟

هیچ می دانی؟

تا تو در آغوش من گل نکنی‌

این بهار ، بهار نمی‌‌شود...

"نیکی فیروزکوهی"

مرسی که هستی

مرسی که هستی
و هستی را رنگ می‌‌آمیزی
هیچ چیز از تو نمی‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه،راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی.

"عباس معروفی"

در خواب تو بیدار بودم

در خواب تو بیدار بودم  

 سرگردان و بیدار  

 حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود  

 موهات دور صورتت...  

 دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟  

 آسمان مثل پرده‌های سیاه از دور صورتش فرومی‌ریزد دیده‌ای؟...  

 نفس می‌زدی و من بین لب‌ها و سینه‌هات سرگردان بودم  

 گفتی کجایی؟  

 گفتم سرگردانی 

 

 قید زمان است نه مکان  

 

عباس معروفی

یواشکی

ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ   ... 

 ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... 

 ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... 

 ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.


از : ناظم حکمت

نباید عاشقت می شدم

نگاهت را

هنوز از روی عینکم
پاک نکرده ام
و ته کفش هایم
هنوز یک تکه از جنگل
حضور دارد!من هنوز
خوابهای سفید
می بینم
و فکرهای کهنه ای دارم...می دانم
اشتباه کردم
نباید عاشقت می شدم!
"راحله ترکمن"

دستانم بوی گل می داد

دستانم بوی گل می داد

به جرم چیدن گل

به کویر تبعیدم کردند
و یک نفر نگفت

شاید

گلی کاشته باشد ...


از : سینا به منش - مجموعه شعری آهوی ناتمام

هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم

هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم
عشق من!فقط می‌خواستم
در امتداد نسیم
گذشته‌ را به انبوه گیسوانت ببافم
تار به تار
گره بزنم به اسطوره‌های نارنجی
که هنگام راه رفتن
ستاره‌های واژگانم
برایت راه شیری بسازند
می‌خواستم سر هر پیچ
یک شعر بکارم
بزنی به موهات
که وقتی برابر آینه می‌ایستی
هیچ چیزی
جز دست‌های من
بر سینه‌ات دل دل نکند
می‌خواستم تمام راه با تو باشم
نفس بزنم
برایت بجنگم
بخاطرت زخمی شوم
و مغرور، پای تو بایستم
بر ستون یادبود شهر.
 

عباس معروفی

مرز میان من و تو

تنها مرز میان من و تو
تکه پارچه ای ست... 

  دکمه ی اولت را باز کن
حواس شعر که پرت شد
لشکر بوسه را برای فتح سرزمین تنت
تجهیز کرده ام .
 

شهریار شفیعی

رسالت من

از تو با عطرها وُ آینه‌ها

از تو با خنیاگران‌ دوره گرد

از تو با بلوغ‌ پس‌کوچه‌ها

از تو با تنهایی‌ انسان‌

از تو با تمام‌ نفس‌های‌ خویش‌ سخن‌ خواهم‌ گفت!

تو را به‌ جهان‌ معرفی‌ خواهم‌ کرد

تا تمام‌ دیوارها فرو ریزند

و عشق‌ بر خرابه‌های‌ تباهی‌

مستانه‌ بگذرد!

رسالت‌ دیگری‌ در میانه‌ نیست‌!

من‌ به‌ این‌ رباط‌ آمده‌ام

تا تو را زندگی‌ کنم‌

و بمیرم! 

 

یغما گلرویی

انعکاس

کوه نیستی

اما،

صدایت که می زنم،

شعر و شور و عشق

به من باز می گردد...

  

مریم ملک دار

کافه چی

من قولِ تو را به تمامِ شهر داده بودم
به تمام کوچه های بن بست
به تمام سنگفرشهای خیس
به تمام چترهای بسته
به تمام کافه های دنج

اما حالا که فنجان ها
از من نا امید شده اند
باور میکنم
از اول هم کافه چی
قولِ تو را
به قهوه ی دیگری داده بود !  

 

سمانه سوادی

خالی

عجیب هوس کرده ام

دستهایت را

مثل نوزادی که در جستجوی سینه ی مادرش

با دهان باز

تمام گهواره را

نفس می کشد

دستهای من

خالی اتاق را

به کبودی می رود

وقتی نا امید می شود

از لمس مهربان ترین اتفاقی که

نمی افتد

از چشمهایم...! 

 

سمانه سوادی

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم، زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم

نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی، نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصم دم‌سردم

"حضرت حافظ"

نفس های تو

شعر صدای
نفس های توست
وقتی سر بر
سینه ام می گذاری
و کلمات
گورشان را گم می کنند!

"منبع: نت"

ترجمه بوسه های تو

ترجمۀ بوسه های تو
شعرهاییست که
دهان به دهان
نسل در نسل
در هزارۀ تاریخ می پیچد.
از: نیلوفر ثانی

موهای باز تو

هر گوشــه یِ شهر را
که نگاه میکنی
دِلــی اُفتـاده انگار ،
بازیِ مرگ آورِ باد
با موهایِ بـازِ تو
نمی خواهد
تمامی داشته باشد ...!

از: محمد رضا صالحی

چشمان تو

چه کاری از من برمی‌آید؟
وقتی عشق
تمام خودش را
می‌ریزد توی چشم‌های تو و
نگاهم می‌کند 

 

مریم ملک دار

به آتش نگاهش اعتماد نکن

به آتش نگاهش اعتماد نکن

لمس نکن

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند

به سرزمینی بی رنگ

بی بو ، ساکت

آری...

بگریز و پشت ِ ابدیتِ مرگ پنهان شو

اگر خواستار جاودانگیِ عشقی.

  

حسین پناهی

من و خورشید

آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم
برو!هرجا که می‌خواهی برو
اما
دورتر از یک نفس نرو
آتش؟
بگو آتش
و من کف دست‌هام را
روی پوستت شعله‌ ور کنم
کلمات را مثل گلبرگ
زیر پای تو می‌ریزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی
رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بین نفس‌های تو
به التماس می‌اندازم
یاس به نخ می‌کشم
کلمات را
به گردن تو می‌آویزم
که بوی من
خوابت را حرام کند
از ندیدنت هی می‌میرم
به امید دیدنت
هی نو به نو
زنده می‌شوم
تنها یک میز برای من بخر
همین
و نان
جوهرم که تمام شد
مرا هم ببر دلم باز شود
در بازار پرندگان
بعد بیا روی میز بخواب
ببین چه داستانی می‌نویسم
از آن ملافه‌ی ‌سفید
و اندام تو
چه انتظار بیهوده‌ای است خورشید
که تو را
به دستانم
هدیه نخواهد داد!
بوی نارنج می‌دهی
عشق من!بهار می‌آیی
یا پاییز می‌رسی؟
حالا که در آغوش منی
شب‌ها مرا می‌فرسایند
که بودنت در دستانم
از خیال به خاطره بدل شود
و مرا در نبودنت تجزیه کنند
باز عاشقت شدم
داشتم آهنگی گوش می‌دادم
که شبیه موهای تو بود
مثل یک جعبه جواهر
که در بیابان به دست آدم داده‌اند
نمی‌دانم باهات چکار کنم
هیچ کس
دگمه‌های مرا
باز نکرده بود
جز تو
که می بستی و باز می‌کردی
نمی‌دیدی دگمه‌ی آستینت
به یقه‌ام دوخته شده
و نگاهت بر لب‌هام
دال یادم رفته بود یا میم؟
بوسیدن که یادم نمی رود
عشق من 

 

عباس معروفی

دلواپس تو نیستم

بانو!

تو هم باید از این همه بهار ، که می آید و بی تأمل می گذرد

از این همه تابستان

که ترانه و اثر را به خاطر ندارد

از این همه تگرگ

که شکوفه و شادمانی را غارت می کند

و این مهتاب پریشان که بر پیشانی ما می ریزد خسته شده باشی

تو هم باید رویاهایت را در 7 سالگی گم کرده باشی

که با آمدن باران گریه ات می گیرد!

بانو!

چرا یک تقویم بی پاییز در همه ی دنیا پیدا نمی شود!؟

چرا در میان شکوفه های بادام هم، باد بال پروانه ها را می لرزاند!؟

چرا ما می ترسیم در روشنایی دنیا راه برویم!؟

چرا تو در تن پوش بهاری‌ات نیستی بانو!؟

دلواپس تو نیستم

به خاطر بارانی که می بارد... 

 

محمد رحمانی

جهنم سرگردان

شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم.

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان !

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.

طلسم شکسته خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.

او را بگو

تپش جهنمی مست !

او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار. 

 

سهراب سپهری

تو

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

خلاصه کردم:

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی!

تکرار... 

 

قیصر امین پور

ای کاش حواست نباشد

ای کاش حواست نباشد
از خانه بیرون بزنی
من به کوچه بیایم و
به باران فکر کنم و تو روزنامه ات را
روی سرت بگیری من تمام کوچه را بدوم
و کمی چتر تعارفت کنم 

  حتما مسیرمان یکی ست
حالا که مقصد تویی!از : سمانه سوادی

گیسوان تو

تنها منظره ای که

پریشانی اش لذت بخش است
تصویرِ ی است از
گیسوانِ تو در باد .

"منبع: نت"

خوبم

خوبم...  

 درست مثل مزرعه ای 

 

 که محصولش را ملخ ها خورده اند 

  دیگر نگران داس ها نیستم!

از: فریبا عرب نیا

عاشق که شدم بر میگردم

بیا پشت یک میز بنشینیم  

 هر دو مسلح به دفتر و قلم  

 تو اولین لحظه ای را بکِش که مرا دیده ای 

  من عاشقانه ای می شوم که اولین بار برایت نوشته ام. 


صدای قناری گرممان نمی کند 

 دستت به کشیدن نمی رود  

 دستم به نوشتن نمی رسد. 

 

جناب گارسون لطفا شکلات مرا سر میز دیگری بگذار  

 عاشق که شدم بر می گردم.


از: اعظم کمالی

از تمام هیاهوی این دنیا

از تمام هیاهوی این دنیا
تنها پنجره ای می خواهم
که سالها
در انتظار تو
بر شیشه های مه گرفته اش
آه بکشم...
راحله ترکمن

نیامدن‌هایت رادوست دارم

نیامدن‌هایت رادوست دارم
مثل آمدن‌هایت...نمی‌دانی
آن ساعت‌های انتظار چه دلهره‌ی شیرینی
مرا در آغوش می‌کشد
چقدر وسوسه‌ی
رویاهای یواشکی
آن لحظه‌ها را دوست دارم
مثل یک بوسه طولانی است.نگران نباش به
کارهایت برس
من اینجا
با رویای آمدنت عالمی دارم
که تو آنجا ...در آغوش هیچکس پیدا نمی‌کنی

آرام می شوم

 

در آغوشـــم کــه مـــیگیری آنقــدر آرام می‌شـــوم کــه فـــراموش می‌کنم بایـد نفس بکشـــم.

راه که می روی

راه کـه می‌روی
عقـب می‌مــانـم ...نـه بــرای ِ اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم ...می‌خواهـم پا جـــای ِ پاهــایــت بگـــذارم ...می‌خواهـم رد ِ پــایــت را هــیچ خــیابــانی
در آغوش نکشـَـد...!!!تــو تمـامـا"برای منی...

"منبع: نت

بوی تو

 

پیــراهنــی را کــه بــوی تــو مــی‌داد، در آوردم! حــالا تــو بگــو، بــا تنــم چــه کنــم!

سکوت که میکنی...

سکوت که می کنی

وزن جهان را تنها به دوش می کشم!

و کم که می آورم

زمین آنقدر کند می چرخد

که تو توی تقویم می ماسی

و من

آونگ می مانم

بین حقیقتِ تو

و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سکوت که می کنی

شب پشتِ پلک های سکوت

حتم می کند که تو هم تنهایی!

"مهدیه لطیفی"

خواب هایم

خواب هایم بوی تن تو را می دهد!
نکند
آن دورتر ها
نیمه شب
در آغوشم میگیری؟ 

 

لورکا

هیچ می دانستی

این بار که از زیر داربست انگور و ماه

برمی گردی

دستمالی بیاور

هیچ می دانستی

مهربانی ام دارد خاک می خورد؟

یا هیچ می دانستی

دوستت که دارم

زیباتری؟

"مهدیه لطیفی"

آنگاه که معشوقه‌ام شدی

پیش از آنکه معشوقه‌ام شوی

هندیان و پارسیان و چینیان و مصریان

هر کدام

تقویم‌هایی داشتند

برای حسابِ روزها و شبان

و آنگاه که معشوقه‌ام شدی

مردمان

زمان را چنین می‌خوانند:

هزاره‌ی پیش از چشم‌های تو

یا

هزاره‌ی بعد از آن.

"نزار قبانی

تو بگو

تو بگو

با این فاصله

چگونه دستانم

برای دستهای تو ترانه می تواند بخواند؟

آواز نهفته در سینه ام

کجا به گوش تو می رسد؟!

تمام بوسه هایم را به باد می سپارم

تا به تو برساند

حالا دیدی باد از من خوشبختر است...

"منبع: نت"

آسوده باش، حالم خوب است

دلم می‌خواست بهتر از اینی که هست سخن می‌گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش، حالم خوب است
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی‌قرارم را پیِ آن پرنده می‌خواند!به خدا من کاری نکرده‌ام
فقط لای نامه‌هائی به ری‌را
گلبرگ تازه‌ئی کنار می‌بوسمت جا نهاده و بسیار گریسته‌ام 

سیدعلی صالحی  

طعم زیتون

دوستت دارم...مثل طعم زیتون... که تلخی‌اش را هم

تنها مرا زمزمه کن

نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده‌ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیمویِ گَس!
نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده‌ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه‌ی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!
حالا از همه‌ی اینها گذشته، بگو
راستی در آن دور دستِ گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشمِ خیس و درشت، مرا می‌نگرد؟ 

 

سیدعلی صالحی

خیالت تخت

(بدون مخاطب)

مدام گفتی: خیالت تخت، من وفادارم.
و من چه ساده لوحانه
خیالم را تختی کردم
برای عشق بازی تو با دیگری!!

با ساعت دلم ، وقتِ دقیق آمدن توست

با ساعت دلم ، وقتِ دقیق آمدن توست

من ایستاده ام ، مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ هایی از بوسه

با ساعت غرورم _ اما

من ایستاده ام ، با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من ، هنگام شعله ور شدن توست

ها ... چشم ها را می بندم

ها ... گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم _ اینک _ وقت عبور تن توست

" محمدعلی بهمنی "

دلتنگی هایم را دوست دارم

دلتنگی هایم را دوست دارم
آن لحظه که به یاد تو هستم
و از دوریت دلتنگ میشوم
آن لحظه که از نبودن تو در کنارم
به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم
و آن زمان که گریه های شبانه ام
مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند
و
دوری این همه راه
و غیبت چشمهایت حس دیدن را از چشمهای من میگیرند
تمام این لحظات و دقایق را
دوست دارم
چون میدانم که تمام من
به یاد توست و از دوری تو گریان است
و باز میدانم در این دقایق
چقدر دوستت دارم
کاش عمق کلامم را درک کنی

"منبع: نت"

دست هایت را که میگشایی

دست هایت را که میگشایی
انگار در آغوش تو است همه افق
چشمهایت را می بندی
چه گرم و لذت بخش است
این هم آغوشی با صحرا
زیر چشمان دختر خورشید
انگار سالهاست این صحرا با کسی نبوده است
که این چنین هرم گرمایش همه چیز را آب می کند
و تو نیز آب می شوی
در این شمارش تند لحظه ها

"حمید هوشمندی"

با شبی که در چشمهایت در گذر است

با شبی که در چشمهایت در گذر است
مرا به خوابی دیگر گونه بیداری بخش
چرا که من حقیقت هستی را
در حضور تو جسته ام
و در کنار تو صبحی است که رنج شبان را
از یاد می برد
بگذار صبحم را به نام تو بیاغازم
تا پریشانی دوشینم
از یاد برده شود.


"محمد شمس لنگرودی"