از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

از هر دری سخنی ...

خدایا ! تا خدائیش باش ...

بگذار صدایت بزنم

بگذار صدایت بزنم، با تمام حرف‌های ندا

که اگر به‌نام آوازات ندادم، از لبانم زاده شوی

بگذار دولت عشق را بنیان گذارم

که شهبانویش تو باشی

و من بزرگ عاشقانش

بگذار انقلابی به راه اندازم

و چشمانت را بر مردم مسلط کنم

بگذار… با عشق چهره‌ی تمدن را دگرگون سازم

تمدن تویی، تو میراثی هستی که شکل گرفته

از پس هزاران سال، در دل زمین 

 

نزار قبانی

سبز آبی کبود من

نه زمین‌شناسم
نه آسمان‌پرداز
گرفتارم
گرفتار چشم‌های تو
یک نگاه به زمین
یک نگاه به زمان
زندگی من از همین گرفتاری شروع می‌شود
سبز آبی کبود من
چشم‌های تو
معنای تمام جمله‌های ناتمامی ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه‌ی دیدار
فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند
کاش می‌توانستم ای کاش
خودم را
در چشم‌های تو
حلق‌آویز کنم. 

 

عباس معروفی

سخنی از اوشو

زندگی باید جنبشی دائمی شود.

جنبشی از نورها در سراسر سال.

تنها آنگاه می توانی رشد کنی، شکوفا شوی

که چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده را به جشن مبدل کنی.

تنهایی

در این هوای ابری

هیچ چیز مرا به اندازه ی تنهایی خوشبخت نمی کند

پس این در نیمه باز را

به روی تو خواهم بست

پس با دلتنگی هام

دو گوشواره ی آبی می سازم

به گوش می آویزم

کاش بگویی

این همه که من نگاهت می کردم

کجای دنیا

مجسمه ی کوچکی میان کتاب ها

با کفش های سرخابی اش

به پنجره ای زل می زند؟

کاش بگویی

جز من

موهای روشن چه کسی

کشیده می شود روی شب های تاریک ات؟

من غمگینم

این در را حالا می بندم

تنهایی

میان دیوارها قشنگ تر است. 

 

فرناز خان احمدی

ساده

آنچنان ساده ام
که گنجشک‌ها هم می توانند در جیب هایم لانه کنند با پروانه ای سال ها دوست می شوم برای پای مورچه ام که به گل می ماند های های گریه می کنم در دور و دراز باور خود کودک می مانم همیشه


حالا چقدر با من رو راستی از اینجا تا کجای دنیا برای تو بدوم و یا با کدام شاخه ی خیالت خودم را حلق آویز کنم


روزی وقتی که دیگر من نیستم نمی خواهم در پیدا و پنهان تلخ بخندی و یا به خنده بگویی که من واقعا ساده بوده ام حتی در پیله ی تصور و تصویر

از: علی عبداللهی برفجانی

(ملقب به صلصال گیلانی)

صحبت از عاشق بودن نیست

می روم

بغض خواهیکرد
اشکها خواهیریخت
غصهها خواهیخورد
نفرینم خواهیکرد
دوستترم خواهیداشت
یک شبفراموشم می
کنی
فردایش بهیادت خواهم آمد
عاشقتر خواهیشد
امید خواهیداشت
چشم بهراه خواهیبود
و یکروز
یک روزخیلیبد
رفتنم را، برایهمیشه، باور خواهیکرد
ناامید خواهیشد
و منبرایت چیزی خواهم شد
مثل یکخاطر ه ی دور
تلخ وشیرین ولیدور ... خیلیدور
و مندر تمام این مدت
غصهها خواهم خورد
اشکها خواهم ریخت
خودم رانفرین خواهم کرد
تمام لحظهها به یادت خواهمبود
و امیدخواهم داشت به پایداری عشق
و رفتنرا چیزی جز عاشق ماندننخواهم دانست
نخواهی فهمید
درکم نخواهیکرد
صحبت ازعاشق بودن نیست... صحبت از عاشق ماندناست.


(گاهی برای اثبات عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم ...) 

 

نیکی فیروز کوهی

هر لحظه نزدیک تر به خدا

من باید فرودآیم
نباید بنشینم
سال هاست از آنلحظه که پر بر اندامم رویید
و ازآشیان، از بامخانه پرواز کردم
همچنان می پرم.هرگز ننشسته ام
و دیگرسری نیز بهسوی زمین وبه سواد پلیدشهرها
و بام هایکوتاه خانه هابر نگرداندم
چشم به زمینندوختم
پروازی رو بهآسمان
در راه افلاک و هر لحظهدورتر و بالاتر ا ززمین
و هر لحظهنزدیک تر بهخدا 

 

دکتر شریعتی

دوستت دارم

دوستت دارم

چگونه می‌خواهی اثبات کنم وجودت را در جهان

مثل وجود آب

مثل وجود درخت

تو آفتابگردانی

و نخلستان

و نغمه‌ای که از جان برمی‌خیزد

بگذار با سکوت بگویمت

وقتی که واژه‌ها توان گفتن ندارند

و گفتار دسیسه‌ای‌ست که هم‌دستش می‌شوم

و شعر به صخره‌ای سخت بدل می‌گردد


بگذار

تو را با خود در میان بگذارم

میان چشمان و مژگانم

بگذار

تو را به‌رمز بگویم اگر به مهتاب اعتمادت نیست

بگذار تو را به‌ آذرخش بگویم

یا قطره‌های باران

بگذار نشانی چشمانت را به دریا دهم

اگر دعوتم را به سفر می‌پذیری

چرا دوستت دارم؟

کشتی میان دریا، نمی‌داند چگونه آب دربرش گرفته

و به‌ یاد نمی‌آورد چگونه گرداب درهمش شکسته

چرا دوستت دارم؟

گلوله‌ای که در گوشت رفته نمی‌پرسد از کجا آمده

و عذری نمی‌خواهد


چرا دوستت دارم… از من نپرس

مرا اختیاری نیست… و تو را نیز 

 

نزار قبانی

چرا به یاد نمی آورم ؟

چرا به یاد نمی‌آورم!؟  

به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.

هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید.

گفتی مراقب انار و آینه باش.

گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت.

زبانِ زمستان و مراثی میله‌ها.

عاشق‌شدن در دی‌ماه،‌ مردن به وقت شهریور.

چرا به یاد نمی‌آورم؟ همیشه‌ی بودن، با هم بودن نیست.

گفتی از سایه‌روشن گریه‌هات،

دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد.

یکی از همین دوسه واژه را به یاد نمی‌آورم.

همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است.

چرا به یاد نمی‌آورم؟

مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.

مرا از به یاد آوردنِ تو و تغزلِ تنهایی، ترسانده‌اند.

گفتی برای بردنِ بوی پیراهنت برخواهی گشت.

من تازه از خوابِ یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم.

انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر

در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگریست. 

 

سید علی صالحی

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم
همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت
مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم
این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش
آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم
کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست
هر کسی را دوست دارم در تـو رویـت می کنم
فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟
در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم
یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم
لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم
ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت
روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم
تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت
می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم.
کاظم بهمنی

مرا یاد بگیر

مرا یاد بگیر
نه مثل جبر!نه مثل هندسه!نه مثل یک منهای یک
که همیشه می شود صفر!مرا یاد بگیر
مثل نیمکت آخر
زنگ آخر
و دستانی که نام تو را
مدام روی چوب حک می کرد،
مرا یاد بگیر 

 

شاعر : ؟

بیا برگردیم به عصر حجر

بیا برگردیم به عصر حجر
بیا پایاپای معامله کنیم
مثلاً من سیب شکار ‌کنم
تو سرم را توی دامنت بگیر
من اسب رام ‌کنم
تو روی دیوار تنم نقاشی بکش
با انگشت طلوع خورشید را به من نشان بده
غروب خودم در تنت غرق می‌شوم
تا نبینم جهان نا امن شده
توهین‌آمیز و نا امن.
...
بیا برگردیم به عصری
که سالارش تو باشی
سالار آغوش من
که از فرمان هَدَم چراگاه
چشم بپوشی
و از من چشم نپوشی
و نپوشی هیچ
و نترسی هیچ.
...
سیب شکار کنم برای تو؟
چه درختی بکارم؟
با چه کسی عکس بگیرم؟
دست در گردن گوزن
یا آهو؟
تو بگو.

"عباس معروفی"

مرا با بوسه هایت ترک کن

اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر کند
بی بهاری که تو باشی
حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد
منی که تا دست هایم را به اندوه فروختم.

آه عشق من!
اکنون مرا با بوسه هایت ترک کن
و با گیسوانت تمامی درها را ببند.
برای دستانت
گلی
و برای احساس عاشقانه ات
گندمی خواهم چید.
تنها، فراموشم مکن
اگر شبی گریان از خواب برخاستم
چرا که هنوز در رویای کودکی ام غوطه می خورم.

عشق من!
در آنجا چیزی جز سایه نیست
جایی که من و تو
در رویایمان
دستادست هم گام برخواهیم داشت.
اکنون بیا با هم آرزو کنیم که هرگز
نوری برنتابدمان.

"پابلو نرودا"

بازگشت

آتش و آدم

ترکیبی نامتجانس است

من از میان این آتش گر گرفته

در رویاها و عشق ها

غیر ممکن است سالم برگردم

بازگشت من

اندوه بار خواهد بود

کاش مثل نان بودم

چه زیبا بر می گردد

از سفر آتش!

"رسول یونان"

این روزها

این روزها هر جا که باشم تو را حس می کنم
عطرت تمام خلوتم را پر کرده
و بی شرمانه تا رختخوابم هم پیش آمده
آنجا که خیال انگشتانت لای موهایم خطوط خاطره رسم می کند
و مرا به رویایی ترین خوابها فرا می خواند
خواب هایی که بی خیال فرسنگ ها ف ا ص ل ه
تو را کنار من می نشاند
و به من فرصت تماشا می دهد


این روزها به آخرین ها می اندیشم
به آخرین قرار
آخرین دیدار
و هدیه ی آخر
راستی پس بوسه آخر چه ؟!
شاید بعدها روزنامه ها قصه زنی را بنویسند
که حواس خودش را پرت می کرد
تا نداند عطر مردانه می زند !
 

مریم اکبری

شعری برای زندگی

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که «بهترین» در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت

دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

رؤیاهایت را فرو مگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست.

"نانسی سیمس" (Nancye Sims)

ترجمه:دکتر مهدی مقصودی

به خودت نگیر

به خودت نگیر, شیشه‌ی پنجره
تمیزت می‌کنند
که کوه را بی‌غبار ببینند
و آسمان را
بی‌لکه


به خودت نگیر شیشه
تمیزت می‌کنند که دیده نشوی!

"علیرضا روشن"

عشق از نگاه ویکتور هوگو

عشـق حـد وسـط نـدارد ؛
یـا نابـود مـی کنـد ، یـا نجـات مـی دهـد !
 
  
ویکــــتور هوگــــو

داستان جالب

اینو حتما بخونین...عالیه
--------------------------
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه ،
بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کردنتوانست الاغ را از درون چاه ،
بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،...
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند ..
تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار ،
خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت ،
و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی ،
خاک ها بایستد.روستایی هاهمینطور ،
به زنده به گور کردن ،الاغ بیچاره ادامه دادند ..
و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد،تا اینکه به لبه چاه رسید..
و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد..
 

 **** 

دوست من :مشکلات،مانند تلی ازخاک برسرما می ریزند..
وما همواره دو انتخاب داریم:
اول اینکه اجازه ندهیم مشکلات ما را زنده به گور کند..
و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
اگراز مشکلات برای بالا آمدن و رشد مان استفاده نکنیم ,
در چاههای زندگی گرفتارخواهیم شد....

جنگل سبز چشمانت

جنگل سبز چشمانت هیاهوی آهوی چموشی را به دستم داد، تا ورق ورق از تو بنویسم... و در بیشه زار آغوشت سرمست از شهد لبانت، بغل بغل واژه های معطر عشق را، بچینم... به پایت ریزم و تاجی از میخک های احساس، بر پیچکِ زلف مُشکینت بگذارم
وه! که چه تربناک می شود، نبض سرانگشتانم از واژه ی "تو"


زهره طغیانی

می نویسم چنان زیبایی

می نویسم چنان زیبایی
که صخره ها سر راهت آب می شوند
تا با تو راهی دریا شوند
کرجی ها به صخره پناه می برند تا پیشت بمانند و به بستر دریا نیفتند
می نویسم چنان زیبایی
که تمامی آب ها دهانه ی دریا جمع می شوند تا ورود تو را ببینند
ای رود !
انگشتت را به من ده
به ساحل شعرهای من قدم نه
نمی توانم از تو چنان بگویم که دفتر اشعارم تر شود
انگشتت را به من ده
بر پله های دفتر من قدم نه
می خواهم گل هایی در شعرم بروید
که کرک ملتهبش را
زیر سرانگشتانم حس کنم
 

شمس لنگرودی

بوی صبح می‌دهی،

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها

در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود

به خیابان‌ها و درخت‌هایی،

که هر صبح

بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود

به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی

- خوشا به حال کلماتی،

که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دلم می‌خواهد

یک‌بار دیگر

شعر را

خیابان را

تمام شهر را،

با کودک مهربان دست‌هایت

از اول،

قدم بزنم... 

 

مریم ملک دار

اگر اویی که باید باشد،باشد

با فنجانی چای هم می توان مست شد!
اگر اویی که باید باشد،باشد ...

  

حسین پناهی

بیا برویم کمی قدم بزنیم ...

بیا برویم کمی قدم بزنیم ...

نگران نباش !
دوباره باز می گردانمت به قاب عکس !!

رضا کاظمی

ای کاش درختی باشم

ای کاش درختی باشم

تا همه تنهایان

از من پنجره ای کنند

و تماشا کنند در من

کاهش دلتنگی شان را


اگر اینگونه بود

پس دلم را

به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می بردم

تا معبر

بکر ترین عطرها باشم

که تاکنون

هیچ مشامی

نبوییده باشد

و قاب تصویر های متحرک

ازخیال سبز

در باغ آسمان

که قوی ترین چشم ها آن را

رصد نمی توان کرد


ای کاش درختی باشم

تا از من در یچه ای بسازند

و از آن خورشید را بنگرند

که حرارت و بزرگی را

ازپیشانی مردی وام گرفت

که خانه ای داشت

کوچک تر از دو گام که برداری

ای کاش مرا تا خداوسعت دهند

تا نشان دهم

انسان یعنی

چهل سال آیینه وار زیستن


من تصویر هایی دارم

از سکوت

که در بیابانش

واژه ها لالند

و کلمه ها کوچک

بروز سکوت

در جنگل کلمه

چگونه آیا ؟

ای کاش پنجره ای باشم !

 

سلمان هراتی

ای گل...

نه پنجره ای اضافی دارم،

که تو را در آن بگذارم و نه میزی.

معشوقه ای نیز در این شهر ندارم

ای گل!

تو را بخرم

و چه کارت کنم؟

از: جاهد کوله‌بی

ترجمه: رسول یونان

میلاد تو

میان این همه جنگ،
میان این همه درد،
میلادت،
تولد ستاره ای ست که جهان را روشن کرده است. با این همه جنگ،
با این همه درد،
چه زیباست جهان.
خداوندا،
بگذار دست‌های تو را ببوسم
که جهان را روشن آفریدی.


از: امیر صابرنعیمی

من عادت کرده ام

من عادت کرده ام

شعرهایم را

با لهجه ی مردی بنویسم

که زبانِ مادری اش را

فراموش کرده

و ماه هاست

با لحنِ تبدارِ آغوشش

برایم سپید می گوید

با منطقِ مردی

که از موهایم

فلسفه می بافد

حتم دارم

یکی از همین روزها

نفس هایش را

چاپ خواهم کرد...! 

 

سمانه سوادی

مجال ستایش موهایت ندارم

...

مجال ستایش موهایت ندارم

باید برای تک تک آن نغمه ها سر دهم

دیگر عاشقان تو را به چشم دیگر می طلبند اما

تنها آرزوی من آرایش موهای توست

تو و من ، چون سنگِ مزار فرو می افتیم

و این گونه ، عشق نافرجام ما

چون هستی جاویدانِ خاک ، پایاست

دوست می دارم آن وجب خاکی که تو هستی

من که در مراتع سبز ِ افلاک

ستاره ای ندارم ، این تکرار ِ توست

تو ، تکثیر دنیای من.

در چشمان ِ درشت ِ تو نوری است

که از سیارات مغلوب به من می تابد

بر پوست تو ، بغض ِ راه هایی می تپد

هم مسیر ِ شهاب و تندر ِ باران

منحنی کمرت قرص مهتاب ِ من شد

و خورشید ، حلاوت دهان ژرف تو

نور سوزان و عسل ِ سایه ها

من در خفا ، میان سایه و روح دوستت دارم 

 

پابلو نرودا

گاهی آنقدر واقعیت داری

گاهی آنقدر واقعیت داری که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد به یک درخت خیره می شوم
از سنگ ها توقع دارم مهربانی را باران بر کتفم می بارد
دستهایم هوا را در آغوش می گیرد شادی پایین تر از این مرتبه است که بگویم چقدر
گاهی آن قدر واقعیت داری
که من صدای فروریختن شانه های سنگی شیطان را می شنوم و تعجب نمی کنم
اگر ببینم ماه
با بچه های کوهستان
گل گاو زبان می چیند؟ 

 

سلمان هراتی

دیدار تو کشتزار نور است

دیدار تو کشتزار نور است
آهویى بی ‏قرار
که از لب تشنه ‏اش
آفتابِ سحر فرو می ‏ریزد،
دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راه سپیده را می ‏جویند،
لیوانى عسل
در کف ناخدایى خسته که بوى نهنگ می ‏دهد،
چایى دم کشیده
(درست لحظه‏ یى که از تمام دغدغه ‏ها فارغ می شوى)
دیدار تو کشتزار نور است
با بزهایى از بلور
که به سوى صخره چرا می ‏کنند
بى آن که بدانند می ‏شکنند
و غبار بلور
در روحم فرو می ‏پاشند.
 

شمس لنگرودی

نفس

تا به حال کسی

تو را با چشم هاش نفس کشیده؟

آنقدر نگاهت می کنم

که نفس هام

به شماره بیفتد

بانوی زیبای من!

جوری که از خودت فرار کنی

و جایی جز آغوش من

نداشته باشی. 

 

عباس معروفی

تو آب روان باش

نامه سهراب سپهری به دوستش نازی

تهران، 6 فروردین 1342

نازی
دارم نگاه می کنم و چیزها در من می روید. در این روز ابری چه روشنم. همه رود های جهان به من می ریزد. به من که با هیچ پر می شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشم های من جا ندارد... چشم های ما کوچک نیست. زیبایی کرانه ندارد.

به سایه تابستان بود که تو را دیدم و دیروز که نامه ات رسید هنوز شیار دیدنت روی زمین بود و تازه بود. در نیمروز «شمیران» از چه سخن می گفتیم؟ دستهای من از روشنی جهان پر بود و تو در سایه روشن روح خود ایستاده بودی. گاه پرنده وار شگفت زده به جای خود می ماندی.

نازی، تو از آب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپیده دم خواهی رسید. مبادا بلغزی. من دوست توام و دست تو را می گیرم. روان باش که پرندگان چنین اند و گیاهان چنین اند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته اند و درخت جز آرایش خانه نیست و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی در مهتاب راه نمی رود و از پرواز کلاغی هشیار نمی شود و خدا را کنار نرده ایوان نمی بیند و ابدیت را در جام آب خوری نمی یابد.

در چشم ها شاخه نیست. در رگ ها آسمان نیست. در این زمانه درخت ها از مردمان خرم ترند. کوه ها از آرزوها بلند ترند. نی ها از اندیشه ها راست ترند. برف ها از دلها سپیدترند.

خرده مگیر. روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم و تو به کاج همسایه سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربان تر از درخت شوند. اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها پای گل ها بهای آن را می نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند و اسب را به گاری می بندند... خوراک مانده را به گدا می بخشند. چنین نخواهد ماند.

بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن.

لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند. صدایی تو را می خواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی. پیک خود باش. پیام خودت را بازگوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبد ها آرزو کنی و زنبیل ترا گرانباری شاخه ای بس خواهد بود.

میان این روز ابری من تو را صدا زدم. من ترا میان جهان صدا خواهم کرد و چشم براه صدایت خواهم ماند و در این دره تنهایی تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.

بوی باران

بوی باران.... چشمانم را می بندم... احساس سبکی میکنم... حس پرواز دارم... به یاد تو می افتم... حتما تو هم به یاد من هستی!

بارها با هم زیر باران قدم زدیم. دستهای تو سهم من بود و دستهای من سهم تو...

چه آرامشی! چه خاطرات شیرینی!زمانها گذشتند و من هنوز تو را در ذهنم زنده نگاه داشته ام. مثل یک نور. نوری که هیچوقت کور نمی شود. هنوز کنار تو هستم اما دستهای تو دیگر سهم من نیست! تو در آغوش خاک... و من هنوز بیادت هستم. هنوز همراهت هستم. باران بهانه است. میخواهم ثانیه ای با تو باشم میخواهم بنویسم اما...

زندگی من! برای تو حرفهای زیادی دارم.میخواهم خاطرات خوب را به یادت بیارم. میخواهم در کنار تو بخوابم. میخواهم باز باران ما را خیس کند. باز چشمهای نازت را زیر باران ببینم. شاید من لایق تو نیستم ولی به یادت می مانم. تا آخرین نفس. با هر باران، با هر شب، با هر گریه، با هر سکوت، با هر روز، با هر حرف، با هر خنده و با هر نفس به یاد تو هستم نازنینم...

به قلم: پرکاس

(با اندکی ویرایش)

ای که چون زمستانی

ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ات

از بازی‌های کودکانه‌ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش ِ برف می‌سوزد!

  

نزار قبانی

باد

باد
به گیسوان تو
حسادت می کند !
از آنجا فهمیده ام
که هر وقت شانه اَش می کنی ...
کودکانه و بی پروا
پریشانش می کند ... !

علیرضالک

من وارث تمام عاشقان زمینم

آنگاه که اولین بار
کامم با شهد لبخندِ تو شیرین شد
تلخ ترین قهوه را
نوش کردم!

شهره ی شهرم
وقتی افق
دست بر زلفت می گذارد،
تا وسوسه ای نو
در جیبت کند
از جنس ِ دستبندهای زنگار گرفته ی مادربزرگان!

با من سخن از صبر مگو
که آتش عشقت دامنم را سوزانده..


جامه ای از یکرنگی بر تنم کن
و مدالی بر سینه ام بگذار؛
من وارث تمام عاشقان زمینم
آنگاه که دست بر ریسمان ِ احساس می نهم
تا از نگاهت بالا روم!

نارمیلا

تنهایی

تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!
 

 

رضا کاظمی

تنهایی تو را می شکند

تنهایی تو را می‌شکند،

در شاخه‌های من بپیچ

باد را

غافل‌گیر ‌کنیم!

 

 

رضا کاظمی

خندیدن را تو به من هدیه کردی

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی. 

 

شمس لنگرودی

هوای تو

روزها زیبایند

خرده تلنگری به شعر

نفس در هوای خواستن تو

و هر روز،

نخستین نشانه حضورت

لبخند خواهش،

بر لبان ثانیه‌ها می‌نشاند.

عشق

و زیستن در هوای تو

خوشبختی فریبنده‌ای است

زندگی را دوست دارم.

از: مینا معمارطلوعی

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم 

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم  

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

از: مهدی فرجی

دوست داشتن تو گفتنی نیست

عشق من
بارها با نفس‌هام
به نقطه نقطه‌ی تنت گفته‌ام

 دوست داشتن تو
گفتنی نیست
تماشایی ست
دست‌هام شاهدند 

 

عباس معروفی

طعم لبان تو

از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما
چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن
گم شدی در خانه مانده بود
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
اما
طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها
حک شده بود
لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم
کنار گندم ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصره ی لیوانها و بشقاب ها مانده بودی
گیسوان تو سفید
اما لبان تو هنوز جوان بود
از: احمدرضا احمدی

این‌جا هیچ‌کس شبیه تو نیست...

آدم‌ها،

من را به یاد تو نمی‌اندازند

این‌جا هیچ‌کس شبیه تو نیست...

من در شهر

و در بین این‌همه آدم

همیشه دل‌تنگ‌ام...

اما همین‌که دور می‌شوم

همین‌که به درختی، کوهی، چشمه‌ای برمی‌خورم،

تو را می‌بینم..

تو را که دشت‌ها،

روی دست‌هایت می‌خوابند

و رودها،

ادامه‌ی رگ‌های تواند...

و آب‌

آب ِ وحشی

که من را به نوازش ِ عریانی‌اش وامی‌دارد

تصویر آینه‌ی توست...

دلم که تنگ می‌شود برایت

کنار آتش می‌نشینم،

دریا می‌کشم و

به درختان فکر می‌کنم...

  

مریم ملک دار

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

غزل از: کاظم بهمنی

زیبایی تو

سر می رود

گل از سبد

عطر از گل

باد از عطر

چنان که تصویر از آیینه

و زیبایی تو

از چشم من.

از: عمران صلاحی

دوری تو

هر شب فکر می کنم چه کسی فردا صبح

با بوسه ای بر پیشانیت به تو «صبح بخیر» خوااهد گفت...

چه کسی دگمه های پیراهنت را خواهد بست

و چه کسی موهایت را که چون نور خورشید دلم

را گرم می کند شانه خواهد زد...

و چه کسی آن دو چشم زیبا را خواهد بوسید...

دلم خوش ست به صدقه هایی که برای سلامتیت می گذارم کنار...

و گرنه دوری تو بزرگترین بلایی ست

که با هیچ صدقه ای دفع نمی شود... عزیزترینم 

 

راحیل

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم


حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم


بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟! 

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من

 

 من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم


لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم 

 

کاظم بهمنی

نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرم

نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرم
سایه‌ات نیز بیفتد به تنم می‌میرم
بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هر یکی را که برایت بکنم می‌میرم
برق چشمان تو از دور مرا می‌گیرد
من اگر دست به زلفت بزنم می‌میرم
بازی ماهی و گربه است نظربازی ما
مثل یک تُنگ شبی می‌شکنم می‌میرم
روح ِ برخاسته از من، ته این کوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم می‌میرم 

 

کاظم بهمنی