شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش
سکه را این بار برگـردان به روی دیگرش
دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت
دایــره فرقــی ندارد ایـــن سرش با آن سرش
گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست
مثل تقویمی که با تو زرد شد سرتاسرش
حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است
اولش با روی خوش می آیی اما آخـرش...
قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن است
مثــل روحی کـــه نگنجد در وجـــود پیکرش
مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست؟
بر مسلمانـــی کـــه کافـــر می شود پیغمبرش
جواد منفرد
فنجان قهوه ... آتش شومینه ... بی خیال
اینها کــه چشم توست در آیینه! بی خیال
اینجا فقط منم... و همین صندلی پیر
در یک غروب ساکت آدینـــه بی خیال
این روزنامه هم همه چیزش سیاسی است
من را چـــه به تحول کابینــــه ؟! بــی خیال
من را همین خبر که تو یاد منی بس است
هم ریشه اند دلبــــری و کینه... بی خیال
نزدیک تر بیـــا کــــه مبادا خطا کنــی
اینجا! درست سمت چپ سینه! بی خیال!
زندان سرنوشت فــــــراری نداشته
ما هر دو تا شدیم قرنطینه... بی خیال
حتــی نیــــاز نیست بــــه شلیک کردنت
من مرده ام به مرگ نمادینه ... بی خیال
عبدالمهدی نوری
شادی همیشه سهم خودت غم غنیمت است
شادی اگـــر زیاد اگـــر کـــم غنیمت است
معشوق شعرهای کهن گرچه بی وفاست
گاهــی خبـــر بگیرد از آدم غنیمت است
ای خنده ات شکوفـــه ی زیتـــون رودبار
خرمای چشم های تو در بم غنیمت است
چشمان تو غنائم جنگی ست بی گمان
با من کمی بجنگ که این هم غنیمت است
گل های سرخ آفت جان ِ پرنده هاست
در گوشه ی قفس گل مریم غنیمت است
شیرین ِ قصه را به کلاغان نمی دهند
یک چای تلخ با تو عزیزم غنیمت است
آرش پورعلیزاده
ذره ذره آتشم زد بعد از آن هم دود شد
پیکــرم خاکستر هرآنچه می فرمود شد
مثل بادی می وزد ایــن روزگار لعنتـی
خاطرم آزرده تر تسلیم هرچه بود شد
شاخه ها را ، برگ ها را بعدازآن هم ریشه را
آنچنان خشکانده که ، تا هستی ام نابود شد
از وصیت حرف خواهــم زد بـــه روح مادرم
روح من وابسته ی این فرصت محدود شد
کاش ابراهیـــم می آمد و کــــوه ِ آتشی
شاعری یک گوشه باسیگارهایش دودشد
استرس های فراوان داشتی ای زندگی
تازه فهمیدم رگ خوابم چرا مسدود شد
بهرام مژدهی
از همان روزی که در باران سوارم کردهای
با نگاهت هیـــچ میدانی چکارم کــردهای؟
با تــو تنهـــا یک خیابان همسفر بودم ولی
با همان یک لحظه عمری بیقرارم کردهای
جرعهای لبخند گیــرا - از شراب جامدت
بر دلم پاشیدهای _ دائم _خمارم کردهای
موج مویت برده و غرق خیالم کردهاست
روسری روی سرت بود و دچارم کردهای!
تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر
با نگاهت ، خندهات ، مویت ، شکارم کردهای
در خیابان اولیـــن عابر منم هر صبـــح زود
در همان جایی که روزی غصه دارم کردهای
رأس ساعت میرسی ، میبینمت ، ردمیشوی....
کـــم محلی میکنی بی اعتبــــارم کردهای
من مهندس بودهام دلدادگی شأنم نبود
تازگی ها گل فروشی تازهکارم کردهای
در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بودهام
خوب کردی آمدی....مجنون تبارم کردهای
در ولا الضالین حمدم خدشهای وارد نبــــود
وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کردهای
مهدی ذوالقدر
تا نگهبانان ابــرو دستشان بر خنجــر است
فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است
رنگ چشمت بهتریــن برهان اثبات خداست
«قل هو الله احد» گوید هر آن کس کافـَر است
انحنای ناب مژگانت «صراط المستقیم»
از نگاهت دل بریدن هم جهاد اکبر است
خندههایت چون عسل حتی از آن شیرینترند
هر لبت تمثیل زیبایی ز حوض کوثر است
بوسههایت طعم حوّا میدهد با عطر سیب
بوسههایت یادگاری از جهان دیگـر است
لب به خنده وا کنی؛.. آرامشم پَر میکشد
غنچه میگردد لبت؛.. فریاد من بالاتر است
یک دو تار از کاکلت دل را اسارت برده است
الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر است
مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است
مهربانـــی با اسیران شیــــوهی پیغمبر است
آیهالکرسی کجا هم قدّ موهایت شود؟
گفتن از اعجاز مویت کار چندین منبر است
جد من قابیـــل و گندمزار مویت پر ثمر
بهر من هر خوشهاش از هر دو دنیا سرتر است
یک گره بر بخت من زد یک گــره بر روســــری
هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است
خواهشی دارم... جسارت میشود... اما اگر
موی تـــو آشقته باشد دور گردن بهتـــر است
مهدی ذوالقدر
می خرامند روی دشت تنت دستهایم - دو گله ی آهــو -
آهوان خسته اند و لب تشنه دشت هم جابجا پر از کندو
دشت یک اتفاق صورتی است مثل افسانه های کودکی ام
مثلا عین راه ابریشــــم مثلا عین کـــــــــوه دالاهـــــو
روستای نجیب شعر من است باغ اندام تو وجب به وجب
چشم داری غزل غزل ، بادام گونه ، داری بغل بغل لیمــو
تو که شاعر نبوده ای خاتون تا بدانی چه لذتی دارد
چیدن بوســـه از کبودی لب دیدن باد لای خرمن مو
ما لنا غیر دفتر من شعر کتبت بالدمی علی الاوراق :
السلام علیک یا محبوب او جعلت فداک یا .... بانو !
حامد عسکری
این پدر سوخته هی قهوه چرا می ریزد؟
قهوه ی ترک چــــرا از لــــج ما می ریزد؟
بی شرف کافه بهم ریخته ول کن هم نیست
دل جدا ، بوســـه جدا ، عشـوه جدا می ریزد
صف کشیدند همه پشت دو پلکش چه بلند
از خدا خاسته او هــم کــه بلا می ریزد
هیچ کس مشتری خاطر ما دیگر نیست
بس که او خنده کنان ناز و ادا می ریزد
شک ندارم که نه قهوه ست، شراب است شراب
ارگ هـــم لب زده باشد سر ِ جا / مـــی ریزد
عوضی دلبر ناکس شده کس جای خودش
ماه در کاســه ی هر بی سر و پا می ریزد
با توام آی ... دو چشمت را بردار و ببر
از قشنگی تو شهری به هوا می ریزد
صد و ده؟ بعله بفرما.. چه خبر هست آنجا؟
یک نفــــر آتش در سینه ی ما می ریزد
آه.. شهراد، تویی؟ بعله شما؟! مولوی ام
قرنها هست کـــه آن چشم ، بلا می ریزد
کافه تعطیل کن و سوی بیابان بگریز
در سکوت تو مگر شمس، کلامی ریزد
شهراد میدری
از این سوی خراسان بلکه تا آن ســـوی کنگاور
چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟
اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
کـــه سربازی چه خواهد کرد با انبــــوه جنگاور؟
دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا
زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور
به دست آور دل آن شاه ترســـو را به ترفندی
به لبخندی سر این شیخ ترسا را به سنگ آور
به استقبال شعـــر تازه ام بند قبا بگشا
مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور
فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه
شـــــرابت هوشیـــارم می کنـــد قدری شــــرنگ آور
علیرضا بدیع
ردیف این غزل دشــوار می شد با بیندازم !
ولی با وامی از چشم تو شاید جا بیندازم!
جهان زیباست بی تردید باید دید ولذت برد
چـــرا باید نگاهی تیــــره بر دنیــا بیندازم؟
کمی پیرم ولی پیری که، عمری عاشقی کرده
نمی خواهم خودم را از تک و از تا بیندازم
نباید حرف مردم را به یاد من بیندازی!!!
که من هم شانه ها را دم به دم بالا بیندازم
"من از اقلیم بالایم" مرا در خاطرت بسپار*
تـــو را باید به یاد شعر مولانا بیندازم
بیابان بود و ما بودیم ومقصد منزل لیلی
نیفتادم ز پا تا عقل را از پا بیندازم!
تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماند
کـــه رسم عاشقـــی را بیــن مردم جـــا بیندازم
تو را هرگز نخواهم یافت ! اما باز ناچارم
کـــه تور پاره را بر آبــــی دریا بیندازم
محمد سلمانی
به شب و پنجره بسپار که بر می گردم
عشق را زنده نگــه دار کـه بر می گردم
بس کن این سر زنش "رفتی و بد کردی" را
دست از این خاطـره بردار کــه بر می گردم
دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است
تکیــه کـــن بــــر تن دیــــوار کــه بر می گردم
بین ما پیشترک هر سخنــی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار که بر می گردم
گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
بــــه همــان دیده بیدار کـــه بر می گردم
پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف آیینه بگذار که بر می گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجـــره بسپار کــــه می گردم
امید مهدی نژاد
نمیمیرد دلی کز عشق میگوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر میکارد
نمیخوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبیها
نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است
تو میمانی
در آواز پرستوهای آزاد و رها
آن سوی هر دیوار
تو میخوانی
بهاران با ترنمهای هر باران
تو میبینی
گل زیبای باورهای نابت، غنچه خواهد کرد
نهال پاک ایمانت، دوباره سبز خواهد شد
نسیم صبح،
عطر آن سلام مهربانت هدیه خواهد داد
و با امواج دریا
بوسه بر دستان ساحل میزنی با عشق
تو را با مرگ کاری نیست
تو، خاموشی نخواهی یافت
الهی روح زیبا در بدن داری
تو نامیرای جاویدی
تو در هر شعله میمانی
تو در هر کوچه باغ عاشقی
با مهر میخوانی
و آواز تو را
حتی سکوتت را
لبان مردمان شهر، میبوسد
دوباره عشق میجوشد
تو چون نوری
سیاهی میرود،
اما تو میمانی...
"کیوان شاهبداغی "
ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺻﺒـﺮ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣَﺮﺩ ﺁﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
اگر مرد است ﺑﻐﺾ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮔﯿﺴﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥﺗﺮ
ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐــﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار
کـــه این دیوانه تنهـــا تکیه گاهش ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ
ﺧﺪﺍ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﺎﻥ ﺭﻭ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕــﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺮﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩ ، ﺗﺴﻠﯿﻤﻢ
ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺁﻥ ﮐﻤــﺎﻥ ﺍﺑﺮﻭ ﺳﭙﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭد
سجاد سامانی
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمیخواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه میریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتمسرا خواهم
نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری
رهی خاکستر خود را همآغوش صبا خواهم
ای کم شــده وفای تو این نــیز بگذرد
و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد
زین بیش نیک بود به من بنده، رای تو
گر بد شـــدست رای تو، این نیز بگذرد...
گر هست بی گناه دلِ زارِ مستمند
در محــــنت و بلای تو این نیز بگذرد
وصــل تو کی بود نظــر دلگـــشای تو
گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد
گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگـــر هـــــوای تو این نـــــیز بگـــذرد
بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیم ســـزای تو این نیز بگـذرد
گر سرگشتی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در ســــرای تو این نــــیز بگــــذرد
سنائی غزنوی
یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می ریخت
سر به دامان منت بود و ز شاخ گل سرخ
بر رخ چون گلت آهسته صبا گل می ریخت
خاطرت هست که آنشب همه شب تا دم صبح
شب جدا شاخه جدا باد جدا گل می ریخت
نسترن خم شده لعل لب تو می بوسید
خضر ، گویی به لب آب بقا گل می ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت
تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت
گیتی آنشب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که بپای من و تو از همه جا گل می ریخت
دکتر باستانی پاریزی
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد
زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز
آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد
آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر
از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد
من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم...
آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد
گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی
بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد
در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم
ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد
کم نال، عراقی، زانک این قصه درد تو
گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد
"فخرالدین عراقی"
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست ! کــه این رسم دلبری است
هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنهـــا گنـــاه آینـــه هـــا زود باوری است
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهـــم برابر همگان ، نابرابری است
دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب هرچـــه کنـی ذره پروری است
ساحــل جــواب سرزنش مـــوج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است
فاضل نظری
شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم
می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم
می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد
های و هــوی گریه های بیقراری می شوم
می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد
بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم
شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند
من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم
جای خونت خــون دلها می خـورم از دست عشــق
اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم
پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم
پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم
می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود
خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم
تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد
در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم
"دوستم داری؟" میـان کـــوه نعــره می زنم
دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم
عاشــقت هستم نمیخواهی چـــرا باور کنــی؟
عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم
عاقبت یک شب به قعــر دره ات خواهم پرید
سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم
شهراد میدری
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم
این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار
بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم
تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم
بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک
کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم
من خدای غزل ناب نگاهت شده ام
از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم
امید صباغ نو
انتظار قدمت را میکشد
قالی مندرس بی تابم
فرش قرمز دل بیمارم
جای نخ...
خون میچکد از هر رجش!!!
مجنون زمان (علی ساعدی فرد)
خدایا..
پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن ندارم،
امیدم به توست..
پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق بزنی،
رحمتت را در روزهای پایانی سال بر همه دوستانم جاری کن..
الهی آمین
امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد
ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده
دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو
از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد
مولانا
هر روز دلـــــــم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام ، غم تو نگذاشت مرا
حـــقا که غمـــت از تو وفـادارتر است
رباعی از مولانا جلال الدین محمد بلخی
در دیده به جای خواب ، آبست مرا
زیرا که بدیدنت شتابست مرا
گویند بخواب تا بخوابش بینی
ای بیخبران ، چه جای خوابست مرا
منسوب به سلطان ابوسعید ابوالخیر
بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی
در این مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زیب عنوانی
از این آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی
به هر وضعیکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح پایانی
جوانی سلب گشت و حیف کآمال جوانی هم
یکایک محو شد مانند اعلام پریشانی
زیک جو منت این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی
گناهم چیست، گردونم چرا آزرده میدارد
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی
استاد خلیل الله خلیلی
شعر دکتر ایرج دهقان
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
... پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت
سرمد، سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
صادق سرمد
ای در دل من میل و تمنا همه تو
واندر سر من مایه سودا همه تو
هر چند به روی کار در می نگرم
امروز همه توی و فردا همه تو
مولوی
دلتنگی خیابان شلوغیست
که تو در میانهاش ایستاده باشی
ببینی میآیند
ببینی میروند
و تو همچنان ایستاده باشی.
" علیرضا روشن
خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن، داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است.
"مهدیه لطیفی"
مرا در آغوش بگیر …
حتی شده با دستهایِ سردِ آدمکهایِ یاهو..
میخواهم به آغوشت برگردم!
"نسترن وثوقی"
به این در و آن در می زنم
یکی از این درها
رو به آغوش تو باز شود شاید
و سرانگشتانم
تنت را
نت به نت
بنوازند باید
هیزم بر آتش ِ نابودی ام نینداز
من آب از سرم گذشته است!
در به در ات می شوم
گور به گور اما نمی شوم
برای مُردن فرصت زیاد است
باید تو را
زندگی کرد.
"مهدیه لطیفی"
لهجهات
نه شمالی ست
نه جنوبی
اما
حرف که میزنی
باد از شمال میوزد
و پرندگان از جنوب بازمیگردند.
"مژگان عباسلو"
همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده
شاید بهای رستگاری دنیا باشد
تو فکر میکنی خورشید ابله است
که این همه می گردد و
از زمین ابله گون
روی بر نمی گرداند؟!
شاید هنوز کسی هست که هر روز
از رویای شفاف یک سیب
بالا می رود و
شیشه های مه گرفته ی دنیا را
پاک می کند
شاید هنوز کسی هست
که خواب هایش را برای هیچکس نگفته است.
"حافظ موسوی"
دوست داشتنت،
اندازه ندارد!
پایان ندارد!
گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و
موج های کوچک و بزرگ مکرر را
بی انتها، بشماری...
"سید علی صالحی"
عشق اگرچه حرف ربط نیست
ربط میدهد مرا به تو
شوق را به جان
رنج را به روح
همچنان که باد
خاک را به دشت
ابر را به کوه.
"سیدعلی میرافضلی"
خستهام
شبیه آن مسافری که
از هزار فرسخ سیاه آمدهست و
بازوان هیچ کس برای در بغل گرفتنش گشوده نیست.
خستهام
شبیه قفل کهنهای که
سالهای سال بی کلید مانده است.
خستهام
شبیه نامۀ بدون مقصدی که
باد کرده روی دست پستچی.
خستهام
شبیه پلّههای بی سر و تهی که...
خشک و خالیی که...
غم گرفتهای که...
چند پلّه خستهتر هنوز...
"سیدعلی میر افضلی"
من فهمیده ام
وقتی چشمانت را می بندی
به عطر کدام درخت فکر می کنی
فهمیده ام
همه چیز از لحظه ای شروع می شود
که باور کنی بهار...
همه ی آوازهای توست!
بهار
هدیه ی صورتی تو
به گلبرگ کوچکی ست
که از رنگ پیراهنش خسته می شود
و نمی داند چکار کند.
فرناز خان احمدی
شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام
اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!
معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!تو
رخ می دهی.
"مهدیه لطیفی"