خورشید را میدزدم فقط برای تو!
میگذارم توی جیبم تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت .
می دانم! آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده ..چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟!
"شل سیلوراستاین"
غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد
که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد
ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم
نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!
نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم
دلش می خواهد آن "بامی که برفش بیشتر..." باشد
نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد
چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟
چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم
که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد!
حسین دهلوی
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد
چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد
ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد
عقل میگفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود: نباید به مساوا برسد !
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
احسان افشاری
یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم
بیمحکمه زندانی بازوی تو باشم
پیچیده به پای دل من پیچش مویت
تا باز زمینخوردهی گیسوی تو باشم
کم بودن اسپند در این شهر سبب شد
دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم
طعم عسل عالی لبهات دلیلیست
تا مشتری دائم کندوی تو باشم
تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است
من رفتگری در پل خاجوی تو باشم
امیر سهرابی
سخت دلگیری و از من گله داری چه کنم؟
باز انگار سر غائله داری چه کنم؟
پیش آرامش من سخت به هم میریزی
من که بی حوصله ام، حوصله داری،چه کنم؟
متلاطم شدی، از ساحل امن دیروز
دور افتاده ای و فاصله داری، چه کنم؟
خود تراشیده ای اش، پیکره ای را که منم
حال با پیکره ات مساله داری، چه کنم؟
میزنی، میشکنی، میشکنم، میخندی
اشتیاقی تو به این مشغله داری، چه کنم؟
آبشاریست خروشان که مرا خواهد برد،
گیسوانی که به دوشت یله داری چه کنم؟
" ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای"
با اسیری که در این سلسله داری چه کنم؟
مهرداد نصرتی
باران که می بارد جدایی درد دارد
دل کندن از یک آشنایی درد دارد
هی شعر تر در خاطرم می آید اما
آواز هم بی همنوایی درد دارد
وقتی به زندان کسی خو کرده باشی
بال و پرت، روز رهایی درد دارد
دیگر نمی فهمی کجایی یا چه هستی
آشفتگی ، سر به هوایی درد دارد
تقصیر باران نیست این دیوانگی ها
تنها شدن در هر هوایی درد دارد
باید گذشتن را بیاموزم دوباره
هرچند می دانم جدایی درد دارد.
مجتبی شریف
وقتى تو میایى
به سرزمینى خوشبخت بدل مى شوم
به سرزمینى پر از آواز پرنده
وقتى تو مى روى
سر در گریبانم...
مثل مردمى که
کسى را از دست داده اند.
اوکتای رفعت
تـــلــخ تـــر از انــتـــظار . . .
انـتـظاریست که مـــی دانی پـایـان خــوشــی ندارد
امـــــــّا
...بــــاز هــــم دل به پــایـــانـــی خــــوش مــی بــنــدی . . .
؟
سری درد می کرد و تو سردبودی
چرا بدترین شکل همدرد بودی
تو هم مثل من توی لب تاب حیرت
دراین شام بی وقت ، وبگرد بودی؟
و من هی بهانه، بهانه ، بهانه
-وتو.... اعتنائی نمی کرد... بودی
درون تبم آتشی تازه می شد
که تو مارماهی خونسرد بودی
به سنجاق روح تو پیوست بودم
تو؟.... آنی که کرده مرا طرد ... بودی
چه گفتی چه جفتی ؟!...خیالات واهی
توتنها ...توتنها ، تو یک فرد بودی
.........
ومن زن شدم در کنارت بمیرم
عزیزم تو هم مثل من ...مرد بودی؟!
مرضیه اوجی
انصاف نیست
دنیا آنقدر کوچک باشد
که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی،
و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد
حتی یک بار ببینی ...
..
بهومیل هرابا
اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچمدار میخواهد مگر؟
با زبان بیزبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد میرود
خانه دیوانگان دیوار میخواهد مگر؟
مهدی مظاهری
نگاهت را نمیخوانم ، نه با مایی ٬نه بی مایی !
ز کارت حیرتی دارم ٬ نه با جمعی نه تنهایی
گهی از خنده گلریزی ٬ مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی٬ مگر ای ماه ٬ دریایی ؟
چه می کوشی به طنّازی ٬ که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی ٬ میان جمع ٬ زیبایی
درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی
گهی با من هم آغوشی ٬ گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری ٬ در خاطرم چون نقش رویایی
لبت گر بی سخن باشد ٬ نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدنها ٬ نه خاموشی ٬ نه گویایی
گهی از دیده پنهانی ٬ پریزادی ٬ پریرویی
گهی در جان هویدایی ٬ فرح بخشی ٬ فریبایی
به رخ گیسو فرو ریزی که دل ها را بر انگیزی
از این بازیگری بگذر ٬ به هر صورت دلارایی
زبانت را نمی دانم ٬ نه بی شوقی ٬ نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم ٬ نه با مایی ٬ نه بی مایی !!
" مهدی سهیلی "
من دلم گرفته است
هر چه می روم نمی رسم
رد پای دوست…
...کوچه باغ عشق…
سایبان زندگی کجاست ؟؟؟؟
؟
نگران نباش
نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
دفترچه ی خاطراتم پر از فحش های عاشقانه میشود !
؟
جنگل
رد پای باران است
ویرانه
رد پای توفان
من...
رد پای توام
همیشه پشت در خانه ات
تمام می شوم..
علیرضا راهب
نیا
آن قدر نیا
که دلم هر روز
برای خودم تنگ و تنگتر شود
نیامدی و
این بهار هم بی تو به سر شد...
نیا
بی تو دیوانی را از بر میکنم
؟
هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است
آنچه مرا به شعر گره می زند ، غم است
دلشوره ها همیشه به من راست گفته اند
دلشوره ام همیشه برای تو مبهم است!
سرکش شدم، بهانه گرفتم، ندیدی ام!
یک بار هم نشد که بپرسی چه مرگم است!
من باختم غرور خودم را دراین میان
یک شاه بی سپاه ، شکستش مسلم است
بعد از تو نام دیگر آغوش ِ بسته ام
دیگر بهشت نیست عزیزم، جهنم است!
با چتر می روم که نسوزم از آتشش
باران که نیست! بارش داغی دمادم است
باید که جای زخم تو با زخم گم شود
هر داغ تازه ای برسد مثل مرهم است!
...
عاشق شدیم و نظم جهان را به هم زدیم
دنیا هنوز هم که هنوز است درهم است
رویا باقری
دل به هـــر کـــس مسپار !!!
گــــرچه ،
عاشــــق باشد ......
حکم دلداری ،
فقط عشق که نیست ......
او بجــــز عشــق باید ،
لایق عمق نگاهت باشد ......
و کمی هم بیــــــمار .......
تا نگاه تو تسکین دهد روحش را ...
دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!
؟؟
نیمی از دلم را عشق فراگرفته
و نیم دیگرش را شعر
اما تو
نه عشق را می شناسی و
نه شعر را...
از پشت تمام پنجره های باز و بسته
جستجویت می کنم
اما همیشه در دلم هستی!
لطیف هلمت
ترجمه : فریاد شیری
بعضـــی آدمـــ ها ، کبریتـــی کوچکـــ اند
که تاریکـــی هایمان را
لحظه ای ،
و فقــط لحظه ای
روشـــن می کنند ...
بعضــی آدمــ ها
امّا بغض اند
در چشمهایتـــ حلـقـه می زنند
و
می افــتـنـــد
؟؟
کسی
حرف دلم را
نمی فهمد ...
کسی که دلی خوش داشته باشد
با من بیاید ...
پا به پا....
سید حسین دریانی
چگونه می توان
به دو آیینه ای که تا ابد
به روی تو حیران اند...
ندیدن آموخت!
به این دریچه ها
که رو به روی صدای تو باز می شوند
چگونه می توان نشنیدن آموخت!
« یوسف علی میرشکاک »
پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!
شعری لطیف و زیبا از دکتر مجدالدین میرفخرایی
پس این ها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.
"حسین پناهی"
تو خوابیده ای آرام
و من پشت پلک تو آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی ..
دستهات را زیر باران بگیری و
بخندی ...
" عباس معروفی "
بزرگ ترین سوال این روزهای اطرافیانم شده ای...
بیچاره من! هنوز می ترسم بگویم که عاشقت شده ام
چه رسد به گفتن قصه شکستنم...
درد نفهمیدن عشقم
درد نپذیرفتنم
درد شکستنم به کنار...
کنایه ها را چه کنم؟
تو چه میدانی الان ساعت چند است
تو چه میدانی با اشک از نرسیدن نوشتن چه دشوار است...
نمیدانی...
من می نویسم و تو در خواب بی تفاوتی خود بمان
من می گریم و تو در عصر سنگی خود بمان
مبادا به کوه شیشه ای دل من دل ببندی...
دیگر نمیدانم اشک هایم را چه بگویم
هرشب می پرسند ما تاوان کدام گناهیم
دروغ هایم را دگر باور ندارند
پس چرا ساکتیَ؟
گناه من چه بود گلم
دل دادن به تو.....؟
در عصر سنگی خود بمان.
"کاووس رشیدی"
بهار دست های توست
و شکوفه های درختی که مثل لبخند تو
نام اش را نمی دانم.
سرخی گونه هات
دل سیب های هفت سین را برده
و نگاه تو سبز ترین خیال دنیاست
وقتی آفتاب گرم می افتد روی دیوار نگاه
حتمن جایی دورتر از اینجا،
تو داری چشم هات را باز می کنی
چه ساده ایم ما
نمی دانیم این نسیم فروردین عطر گیسوهای معشوق است
افتاده به جانِ هوا
حالا این تو و این گنجشک های بی قرار
نشسته بر سپیدار ، سر کوچه
پی بهار می گردند
من که هرچه گفتمشان هنوز نیامده ای،
باورشان نشد...
"میلاد کاشانی"
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببُردهست کجاست؟
جانِ جانست، وگر جای ندارد چه عجب!
این که جا می طلبد در تن ما هست، کجاست؟
غمزۀ چشم بهانهست وزان سو هوسیست
وآنکه او در پس غمزهست دلم خَست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
"مولوی"
دلتنگی یعنی
خیابانی شلوغ پر از همه آنها
که شبیه تو اند
مثل ساعتی که سازش کوک نیست
و هیچ منتظری نگاهش نمی کند
چیزی شبیه پیانو های بعد از ظهر
در کافه هایی که میزی در آن تنها نیست
و صدای خنده های تو
تنها صدایی است
که باورش نمی کنم
عشق های کوبیسم از در و دیوار شهر
بالا می روند
و دوست داشتن های مدرن تلخ تر از همیشه اند
این جا ثانیه ها وقت کم می آورند
دلتنگی یعنی
دوست داشتن ات
مثل رویایی میان این خواب ها
انگار دیر تر از هرگز.
"میلاد کاشانی"
ﺑﻬﺎﺭ، ﺑﯽﺣﻀﻮﺭِ ﻗﺪﻡﻫﺎﺕ
ﮐﺎﺑﻮﺱِ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺷﮑﻮﻓﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭَ ﺗﻮ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﺼﻞﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﻨﺪ .
"ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐﺒﯿﺎﻥ"
باید خیال بافت روزها را
و شب ها را پس انداز کرد
هیچ شمعی دل به باد نمی بندد اگر مجبور نباشد
و هیچ ابری نمی بارد
اگر ذائقه زمین عوض شود
اتفاق یعنی یک نفر پنجره را باز بگذارد
و لک لک ها کودکان را به خانه شان برسانند
یعنی یک مادر خودش را به دنیا بیاورد
از آسمان فرشته ببارد
و درختان گمان کنند بهار شده است
آری
آدم ها هم گاهی می توانند آدم باشند.
"میلاد کاشانی"
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست
"محمد علی بهمنی"
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.
"فاضل نظری
چیزهایی هستند که میتوانند مرا له کنند
مثل صورتهای بیروح
مثل پاکتها
مثل کلوچهها
مثل زنهای اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت میکنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دستهایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو اینها را میدانی،
لطفا با من گریه کن...
"چارلز بوکوفسکی"
به تو می خندند؟
گل های آفتاب گردان؟
نه
بر برکه خیال های دور تاکنون
حضور مواج چهره تو
بهشتی است که تنها کولیان
بر آن آشیان می سازند
تا خاطره تلخ راه های سخت شیب گذشته
شیرین
بر چشمان تو نقش گیرد
لبخند تو
دختر
میزبان خوابی به عمق تمام خیال های ناخواسته است
پروانه های پنهان در ابرهای بازدمت
زیبا دختر کولی
گل های زمین را به نطفه ی بهشت بارور می کنند
و تعجب حضور هزاران فرشته را بر سطح برکه ای
در چشم اسب کولی خواب طرح می زنند
پشت دستان تو پرندگان بسیار مرده اند
با بهترین آوازهایشان
برای تو
نه ، نه
نه
آفتاب گردان ها نمی خندند
لبخند می زنند
گوشواره های تو
مروارید های سیاه ملیله دوزی شده اند
پیشکش بی رویا زندگی کردگان ساکن دوزخ
به رویایی ترین گوش ها
تو را پلک بر هم زدنی کافیست
تا تمام آفتاب گردان ها
تا مسافران خسته ی در خواب بر برکه
چون برگ های سرخ با باد
دور و دورتر شوند
نه دختر، نه
تمام آفتاب گردان ها
به تو، تنها به تو
لبخند می زنند.
"کیکاووس یاکیده"
می آیی...
همراه می شویم
همراز می شویم
شاد و سرمست از این همدلی
اما هوس
این حس دیرآشنای نامأنوس
این هاله پر ابهام هزار نقش
کدر می کند آبی آسمان خیالم را...
"سحر دوستی"
بر دیوار اتاق خوابت میخ میکوبی
به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار میآویزی
آیا این همان چیزی است
که انسان با عشق ما را بدان فرا میخوانَد؟
چگونه از پرواز شب آزادی
و اسرار آویخته در بالهایم
شانه خالی کنم
در حالی که بالهایم به غبار سایهها آغشته است
تا به صورت مومیایی درآیم؟
آیا این همان چیزی است که
زنان عاشق
مدعی وفاداری به آن هستند؟
"غاده السمان"
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
"فروغ فرخزاد"
ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺻﺒـﺮ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣَﺮﺩ ﺁﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
اگر مرد است ﺑﻐﺾ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮔﯿﺴﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥﺗﺮ
ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐــﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار
کـــه این دیوانه تنهـــا تکیه گاهش ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ
ﺧﺪﺍ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﺎﻥ ﺭﻭ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕــﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺮﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩ ، ﺗﺴﻠﯿﻤﻢ
ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺁﻥ ﮐﻤــﺎﻥ ﺍﺑﺮﻭ ﺳﭙﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭد
سجاد سامانی
چشم های تو " شهر ِ نو " بودند پیش از آغاز ِ شهربانی ها
گیسوان : مست های ژولیـــده ، ابروان : مخلص ِ فلانی ها
پیش از آغاز ِ" شهر نو" شاید چشم هایت پیاده رو بودند
زنده در مـرده ی خیابان ها ، مـرده در زنده ی تبانـــی ها
بعد از آن خلط ِ مبحثی بودند نبش ِ جمهوری خیابان ها
ابروان : مردگان ِ سر بالا ، گیسوان : مجمــع ِ روانی ها
چشم هایت سیاست ِ روزند ، چپ : هوادار ِ غمـــزه گردی ها
راست هم عشوه می شود گاهی در ملاقات ِ بی نشانی ها
دور چشمت حصار می روید تا خدای نکرده گم نشود
در بهشت ِ عزیـــز ِ آزادی ، در خیابان ِ ناگهانـــی ها
* * *
در خبر ها دوباره می خوانم : چشم های تو خودکشی کردند
چشم های تو را کفـــن کردند " بی بلانسبتی " فلانــــی ها
پیام سیستانی
دل تهرانــی ات شاید نمی بیند اراکی را
که می ریزد کماکان روی دستش آب پاکی را
چه گیسو های " خودمختار " درهم برهمی داری
کـــه بر هم می زند نظــــم خیابان های خاکی را
تو در جریان نبـــودی سال ها جریان مشکوکی
که در طول ِ تنت می گفت عرض ِ سینه چاکی را
"اولوالعزم " خیابان های عالم می شوی روزی
مده فتوا " پیمبر زاده " ! قتل ِ کرم ِ خاکی را
مگرگیسوی " هردم بیل ِِ " خود ْرنگت " نمی داند
کـه می پیچد سر طومار مجنون های شاکی را ؟
به سمت ِ پایتخت ِ عشوه ها آهوی تهرانی
کماکان می برد با غمزه مجنون ِ اراکی را ....
پیام سیستانی
می خندی و لباس شب از شهر می دری
اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!
دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم
در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری
خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو
برداری از هراس "رضـــا شاه " روسری
باور نکردنی است پس از قرنها هنـــوز
چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری
مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است
جنگــی نبـــوده است بــــه ایـــن نابرابری!
زیبــــــاترین لبــاس جهان است بر تنت
از تن اگــــر هر آنچه که داری ، درآوری
"از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست"
از دوست بگذرم ... کـــه تــو از دوست بهتری!
عبدالمهدی نوری
هرچند پیش روی تـــو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند
بانــو...به بی قراری شاعـــر ببخش اگــر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند
آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات ... حس نجیب زیارتند
دور از نگاه سرد جهان...دست های من
با بافه های موی تـــو سرگـــرم خلوتند
دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پرند ... اگر بی شکایتند
بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشــــوره های هرشبم از روی عادتند
هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم
شب هــای سرد و ابری من بی نهایتند...!
اصغر معاذی
باز کوتاه نکن مـــوی پدرسوخته ات
بیخیال شب هوهوی پدرسوخته ات
محـــو تالار هزار آینه نه ! لازم نیست
بشکن آن برجک و باروی پدرسوخته ات
هفت جد تو به من چه همه بودند ارباب
کـــج نکن این همه ابروی پدرسوخته ات
ناز بی ناز، همین گونه لوندی کافی ست
ول کن آن جنبل و جادوی پدر سوخته ات
لب سمرقند بخارا تن! غلتان غلتان
از کجا آمد آن گـوی پدرسوخته ات
گــوی یا این کــه بلا هرچه حسابش بکنی
چشم مشکین ، ختن آهوی پدرسوخته ات
وزن را رودکی از شانه زدن هات آموخت
از غـــزل بافتن مــوی پدر سوخته ات
ماه خارزم چرا ؟ ماه خودم باش فقط
ای فدای تو و سوسوی پدرسوخته ات
من حسودم چه کسی گفته بگردد؟ بیخود!
دور دست ِ تو النگـــوی ِ پدر سوخته ات
تخت و تاجت ملکه تا که نرفته ست به باد
رد کن آن بوســه ی کندوی پدرسوخته ات
بده تا مک بزنم اینهمه قایم نکنش
زیر ِ پیراهن ، لیموی پدرسوخته ات
دوست هرچند ندارم کـه بهارینه شوم
بفرست آن دو پرستوی پدرسوخته ات
شاید از نو به سرم زد بشکوفم که تو هم
بنشینی لب آن جوی پدر سوخته ات
بلــخ تا قونیه خاکستر بادت این شعــر
که تو تب/ ریزی هوهوی پدرسوخته ات
شهراد میدری
می ترسم از خودم کـــه گنـــاه مکررم
در کار و بار شخص خدا دست می بَرم
انسانی از تبار نمی دانم از کجـا
شیطانی از حوالی ِدنیای دیگرم
خواناترین نوشته ی تاریخ کافری
مبهم ترین نشانه ی تکفیر آخرم
آتش بیار ِ معرکــه ی ارتداد محض
با سوره های روشن ایمان مغایرم
اینم،همین که یکسَره آتش نوشته اند
از فکـــــر ِ عامیانــه ی مردُم فراترم
*
لا مذهبم اگرچه به چشمان هیز شهر
لازم شود به نام تـــو مذهب می آورم
بودای خوب وخوش نفس عصر حاضری
اینسان کـــه در معابد مشرق شناورم
*
مجموع رمزهای مسلمانی منی
آیات نانوشته ی قرآن باورم
حالا به قرن های نخستین نگاه کن
در خلقتی شگفت،به خاطر بیاورم
.
.
.
تا پای دار،مردم نا آشنا،
وَ بعد
اعدام می شوم
نه،نه
از خواب می پرم!
ناصر ندیمی
مهربانی میکنند این روزها کلاش ها
دسته جمعی سمت مسجد میروند اوباش ها
لات های ایــن محل تا آمدی عاقل شدند
دلبرم...! حسن ِختام ِ خشم ها ، پرخاش ها
رد شدی از برگ های خشکِ پاییزی و بعد...
جنگ برپا شد میان تک تک فراش ها
چشم هایت سبز یا آبی ست؟ یا تلفیقی است؟
چشم هایت سوژه شد بین همه نقاش ها...
از زمانی کـــه نگاهت را به باغ انداختی
رز بیرون میدهند از شاخه ها خش خاش ها
آمدی امواج صوتی بینشان منسوخ شد
با ورودت چشـــم وا کردند این خفاش ها
سیندرلای منی ...هر روز دعوا میکنند
برسریک لنگ ِ کفش تو همه کفاش ها
گفته ای مثل برادر دوستم داری ولی...
کاش من یار تو بودم ، مابقی داداش ها
کاش می ماندی کنارم کاش... اما رفتی و...
شعرهایم پر شد از اما... اگرها ، کاش ها...
محسن مرادی