آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطرهها در گلو شکست
قیصر امین پور
کار دیگری نداریم
من و خورشید،
برای دوست داشتنت
بیدار می شویم
هر صُبح ...
-
احمد شاملو
غمی دارم
ز دلتنگی
که در عالم نمی گنجد...
-
محتشم کاشانی
تنها دل من است گرفتار در غمان
یا خود در این زمانه دل شادمان کم است ؟
سعدی
بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است....
صائب
آدمها ...
میآیند و میروند
ولی دیروز را با خود نمیبرند
آدمها ...
میآیند
خاطرههایشان را جا میگذارند
و میروند.
- هرتا مولر
من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان میگردم اما همچنان بیفایده است
کاظم بهمنی
با این همه عمری اگر باقی بود...
طوری از کنار زندگی میگذرم....
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
وسید علی صالحی
این روزهـــــا
هــــــوا پـُــر شده از آرزوهـــای خـــــوب
که برایـــت به بــــادها سپـــرده ام؛
کـــاش پنجره ات بــاز بـــاشد .....
شاید همین باشد ...
-- ایلهان برک
شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند؛
اما تلخی هایش هر بار تازه اند،
هر بار تازه تر ...
"محمود دولت آبادی"
روزگار ای بی مروت ...!
"سهیل محمودی "
تنهایی
به تنهایی هم
می تواند دخل آدم را بیاورد
چه برسد به این که
دست به یکی کند با غروب
دست به یکی کند با جمعه
با پاییز ...!
-- رویا شاه حسین زاده
می تونی یک نفر رو از ذهنت پاک کنی
ولی بیرون انداختنش از قلبت
یک داستانِ دیگه ست…
--چارلی کافمن
دوستت دارم
قشنگترین کلمه بی رحم جهان است
بی آنکه بخواهی
تنهاییت را بیشتر میکند..
"امیروجود"
ماندن
شیرین و فرهاد و لیلی و که و که و که
نمی خواهد
ماندن یک من و یک توِ ساده می خواهد
یک غرورِ فراموش شده
ماندن یک دل ساده می خواهد ... !
***
عادل دانتیسم
زیبایِ تنهایِ دل
نگرانِ حالِ من نباش
خوب است
اما اینکه هوایم
ابری ست
و نمی بارم
بد است ...
ــــــــــــــــــــــــــــ
حسین . فیاضی
برای خانه ی سوخته
باز شاید بشود خانه ای بنا کرد
دلِ سوخته را بگو چه کنیم..؟!
- نادر ابراهیمی
دیگران می توانند
غمهایت را بشمارند
اما فقط خودت می توانی
حاصلِ جمعشان را بفهمی ...
- عرفان صفرپور
گاهى ...
دلت " به راه " نیست !!
ولى سر به راهى ...
خودت را میزنى به " آن راه " و میروى ...
و همه ،
چه خوش باورانه فکر میکنند ...
که تــو ...
" روبراهى ....! "
کسی را مهمان تنهایی ام نمی کنم
اما اگر کسی سراغ تنهایی ام آمد
قدمش بر دل.....
همیشه یک نفر هست
که روز آدم را خراب کند.
البته اگر
به قصد نابودیِ کل زندگی ات
نیامده باشد!
- بوکوفسکی
بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم
شب وروزم بسوز وساز بی امان طی شد
گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم
خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی
برون آرم سر وحالی به مرغان چمن گویم
مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانه ام ، مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته ی من هم ، نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی ببالینم ، ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما ، در آغوش کفن گویم
---
زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی
باران می بارد
من اما این بار
میلی به بیرون رفتن ندارم
تازگی ها از پشت پنجره، زیر باران قدم زدن را یاد گرفته ام ...
*****
راضیه دواشی
خسته ام...
مثل پرستویی که از کوچ می آید..
بال هایم تیر می کِشند
من از ابتدایِ اندوهِ دلتنگی می آیم
از شروعِ شبانه هایِ انتظار ؛
لانه ام را اما
باد بُرده است..
....
ماندانا پیـرزادهز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری
به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی ست
تو فروغِ ماهِ من شو که فروغِ ماه داری
بگشای رویِ زیبا ز گناهِ آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری
من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری
تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری
دگران روند تنها به مثل به قاضی اما
تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری
به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری
به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز
چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری
شهریار
خرامان از درم بازآ ، کت از جان آرزومندم
به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد
مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهدِ سنگین دل
مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد
کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم
به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم
به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده
که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم
شراب وصلت اندر ده که جام هجر نوشیدم
درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم
چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم
پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم
به خواری در پی اَت سعدی چو گرد افتاده میگوید
پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم
*شهراد میدری*
آی از دست ِبهــار
دلگیـرم
تقـدیر ِآمـدنت
بسـته ی اوست
هی سـال پشـت سـال میرود
بهـار دیدنت
هنوز آرزوست...
نیلوفر ثانی
آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنمی بیدار
می زند نغمه ،
نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار ؟
" محمدرضا شفیعی کدکنی "