-
آسوده باش، حالم خوب است
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:29
دلم میخواست بهتر از اینی که هست سخن میگفتم وقتی که دور از همگان بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست آسوده باش، حالم خوب است فقط در حیرتم که از چه هوای رفتن به جائی دور هی دل بیقرارم را پیِ آن پرنده میخواند ! به خدا من کاری نکردهام فقط لای نامههائی به ریرا گلبرگ تازهئی...
-
طعم زیتون
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:25
دوستت دارم... مثل طعم زیتون... که تلخیاش را هم
-
تنها مرا زمزمه کن
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:25
نه من سراغ شعر میروم نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است تنها در تو به شادمانی مینگرم ریرا هرگز تا بدین پایه بیدار نبودهام از شب که گذشتیم حرفی بزن سلامنوش لیمویِ گَس ! نه من سراغ شعر میروم نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است تنها در تو به حیرت مینگرم ریرا هرگز تا بدین پایه عاشق نبودهام پس اگر این سکوت تکوین...
-
خیالت تخت
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:21
(بدون مخاطب) مدام گفتی: خیالت تخت ، من وفادارم. و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری!!
-
با ساعت دلم ، وقتِ دقیق آمدن توست
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:20
با ساعت دلم ، وقتِ دقیق آمدن توست من ایستاده ام ، مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ هایی از بوسه با ساعت غرورم _ اما من ایستاده ام ، با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من ، هنگام شعله ور شدن توست ها ... چشم ها را می بندم ها ... گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم _ اینک _ وقت...
-
دلتنگی هایم را دوست دارم
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:19
دلتنگی هایم را دوست دارم آن لحظه که به یاد تو هستم و از دوریت دلتنگ میشوم آن لحظه که از نبودن تو در کنارم به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم و آن زمان که گریه های شبانه ام مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند و دوری این همه راه و غیبت چشمهایت حس دیدن را از چشمهای من میگیرند تمام این لحظات و دقایق را دوست دارم چون میدانم که تمام...
-
دست هایت را که میگشایی
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:18
دست هایت را که میگشایی انگار در آغوش تو است همه افق چشمهایت را می بندی چه گرم و لذت بخش است این هم آغوشی با صحرا زیر چشمان دختر خورشید انگار سالهاست این صحرا با کسی نبوده است که این چنین هرم گرمایش همه چیز را آب می کند و تو نیز آب می شوی در این شمارش تند لحظه ها " حمید هوشمندی"
-
با شبی که در چشمهایت در گذر است
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:17
با شبی که در چشمهایت در گذر است مرا به خوابی دیگر گونه بیداری بخش چرا که من حقیقت هستی را در حضور تو جسته ام و در کنار تو صبحی است که رنج شبان را از یاد می برد بگذار صبحم را به نام تو بیاغازم تا پریشانی دوشینم از یاد برده شود . "محمد شمس لنگرودی"
-
نیلوفرانه
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 17:16
نگاه کن گُر گرفتهام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب. و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازک ماهی میمانی روی پوست آب. نگاه کن که شبیخون زمان و زمانه هیچ نمیگیرد از من و تو، ما را. میبینی چه کرد با ما شکستن یک مداد رنگی و چگونه کشاندمان تا نیزارهای بلندی که پنهان شدیم از زمانه و شتاب آن. ماندهایم ساکن و بینیاز از...
-
سر به هوا
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 18:05
سر به هوا نیستــــم امــــا همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم حال عجیبـــیست دیدن همان آسمانی که شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کـــرده باشی
-
نقشههای تو را دوست دارم
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 17:57
نقشههای جهان به چه درد میخورند نقشههای تو را دوست دارم که برای من میکشی خطوط مرزی و رودخانهها ... متروها ...خانهها نقشهی کوچکات را دوست دارم که دیدهبانان چهار سویش از برج مراقبه با صدای بلند با هم صحبت میکنند و من اینسو تا آنسویش را با غلتی طی میکنم . "شمس لنگرودی"
-
به غیر از آیینه کس روبروی بستر نیست
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 17:56
به غیر از آیینه کس روبروی بستر نیست و چشم آینه جز ما به سوی دیگر نیست چنان در آینه خورده گره تنم به تنت که خود تمیز تو و من ز هم میسر نیست هزار بار کتاب تن تو را خواندم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست برای تو همه از خوبی تو می گوید اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی از آینه چیزی مپرس از من پرس که او به راز تنت از من...
-
کنار میروم که رد شوی
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 17:48
دستم را که رها می کنی، سـُ ر می خورم توی بغل شب، دو دستی می چسبدم . بوسه ات را بغض می کنم، نوازشت را می گریم، و هم آغوشی ات را عق می زنم توی صورت شهر ! لبخند می پاشی روی بالشم . چشمت را نمی فهمم، زبانت را هم، با این حال به تمام ِ لهجه های دنیا، دوستت دارم ! حتا به لهجه ی سکوت وقتی به...
-
دست های تو
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 17:01
من هنوز هم فکر میکنم جنگی در کار نیست! و دستهایِ تو جز برایِ نوازش از جیبهایت بیرون نمیآیند! وقتی دشمنت خانهزاد باشد چگونه میتوانی به چیزی جز جنگهایِ داخلی فکر کنی؟ چشمهایت را ببند و به تصرف دستهایی فکر کن که در جبههی بیپناهیشان سنگر گرفته اند... "نسترن وثوقی"
-
تو نیستی
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 17:01
خدا می دانست که بهشت وعده ای بیش نبود اگر به تو می رسیدم من. تو نیستی و تلفیق توامان زیبایی و زندگی میسر نیست. هیچ کس شبیه تو نیست، هیچ وقت، هیچ کس شبیه تو نبوده و نیست. تو نیستی و این بیرحمانه ترین امتحان خداست. "امیر صابر نعیمی"
-
امشب که برایت مینویسم
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:51
امشب که برایت مینویسم گریهی تو تنها موسیقیست که در رگهای خانه جریان دارد و من چقدر گریهات را از چشمانت بیشتر دوست میدارم که می خواهم بمیرم و هیچگاه به چشم نبینم ! گناه ِ من نیست زیبا زنانه گریه میکنی و شاعرانه گلایه ! نگران نباش تقدیری در کار نیست کابوس دیدهایم ! " سید محمد مرکبیان
-
اسم تو
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:50
دلم میخواست بین شبها و روزهات بین دستها و نفسهات بین بوسها و لبهات چنان سرگردان شوم که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد چرا میچرخد نارنجی ! دلم میخواست بین خندهها و موهات اسم تو را صدا کنم و وقتی گفتی جانم جانم را از نبودنت نجات دهم با یک نگاه. عباس معروفی
-
ایستگاه بین راهی
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:50
خیلی زود میفهمی همه چیز را در آغوش من جا گذاشتهای مثل مسافری که تمامِ زندگیاش را در یک ایستگاه بین راهی جا میگذارد! "نسترن وثوقی"
-
چراغ قرمز
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:49
پشت همین چراغ قرمز اعتراف کردم دوستت دارم ! تا هرکجا مجبور شدی کمی مکث کنی، یاد عشقمان بیفتی چه میدانستم قرار است بعد از من تمام چراغهای زندگی ات سبز شوند ... "میلاد تهرانی"
-
روزها همه از آن تو
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:48
هر صبح آفتاب از نخستین برگ شناسنامه ی تو سر می زند تقویم زیر پای تو ورق می خورد نه تو در میان تقویم چه فرقی می کند که روز چهاردهم فروردین پنجم تیر و هشتم مرداد باشد یا نباشد حتا بیست و پنجم شهریور نیز روز تولد تو نیست روزها همه از آن تو! ای که تمام مادران جهان را تو زاده ای! "حسین منزوی"
-
آغوش تو
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:47
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد مثلا آغـــوش تـــو جان می دهد برای جان دادن ...! "ناصر رعیت نواز"
-
همان بهتر که نام تو نهان باشد
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:46
بگذار که همسایه های ساکت مان نام تو را ندانند همین زلال زرد روسری برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی ست همان بهتر که نام تو در لابه لای ترانه نهان باشد همان بهتر که از میان واژه ها بدرخشی! خورشیدک من مثل درخشش فانوس از فراسوی فاصله ها مثل درخشش ستاره از پس پرده ی پشه بند پشه بند... تابستان... کودکی... آه! همان بهتر که...
-
هدیه
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:45
به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خوانَد و سرانگشت تو ابهام اشارت را می شکوفاند آن دم که ، به سنگ حشمت خواندن و گفتن می آموزد. چشم من می شنود غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خوانَد می توانی تو و من می دانم با سرانگشت ظریف آنچه در من جاری است: - خون آهنگین را - بنوازی با عشق ....
-
وقتی تو نیستی
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:45
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نهبایدها هر روز بیتو روز مباداست ... "قیصر امین پور"
-
گل سرخ
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:44
گل سرخ گل سرخ گل سرخ او مرا برد به باغ گل سرخ و به گیسو های مضطربم در تاریکی گل سرخی زد و سرانجام روی برگ گل سرخی با من خوابید ای کبوترهای مفلوج ای درختان بی تجربه یائسه ، ای پنجرههای کور زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم ، اکنون گل سرخی دارد می روید گل سرخ... سرخ مثل یک پرچم در رستاخیز آه .. من آبستن هستم آبستن...آبستن....
-
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:44
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم ! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم ! چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم...
-
در اشتیاق گل
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:43
در اشتیاق گلـــــی که نچیده ام؛ می لرزم ! "شمس لنگرودی"
-
جام و جان
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:43
قــرارمــان فصــل انگــور! شــراب کــه شــدم تــو، جــام بیــاور، مــن، جــان! "رحمان عباسی"
-
یک خط در میان
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:42
حالا دیگر یک خط در میان گریه می کنم، حالا دیگر شانه هایم صبورتر شده اند و با هر تلنگری که گریه می زند بی جهت نمی لرزند ! انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه ای از چشم هایم نمی افتد و پاییزِ من اتفاق زردی ست که می تواند ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد ! حالا تو هی به من بگو بهار می آید ... "نسترن...
-
پنج بوسه
شنبه 19 بهمنماه سال 1392 16:41
پنج بوسه ، برای پنج سر انگشت تو. می میرم این درنگ را از انگشتانت بوسه ی سرخ ، فرو می چکد و تو ، چون موسی ، از دریا خواهی گذشت نهی پای و برهنه بازو . تدبیر می جویم و این کلاف بر دیوار اتاقم تندیسی از «مبادا» ست. تو را می جویم ، چونین معجزه ی دستانت به بارگاهت که مرا بارده که هیچ چیز ، چیزی به زیبایی تو نیست و زیبایی تو...