-
شعری از سعدی
چهارشنبه 4 دیماه سال 1392 09:16
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم که...
-
سرنوشت من
سهشنبه 3 دیماه سال 1392 19:32
جهان پیشینم را انکار میکنم، جهان تازهام را دوست نمیدارم، پس گریزگاه کجاست! اگر چشمانت سرنوشت من نباشد ؟ "غاده السمان"
-
گاهی..
سهشنبه 3 دیماه سال 1392 19:18
گاهی آدم دلش فقط یک " دوستت دارم " میخواهد که نمیرد!
-
گفته بودم ؟
سهشنبه 3 دیماه سال 1392 11:05
دوست داشتن تو زیباترین گُلی است که خدا آفریده ! گفته بودم ؟ عباس معروفی
-
مصرف خودسرانه این داروها و خطر خونریزی معده
سهشنبه 3 دیماه سال 1392 10:58
یک متخصص داخلی گفت: یکی از دلایل مهم خونریزی معده مصرف خودسرانه مسکنها به ویژه آسپرین است. دکتر علی رضا رحمانی با بیان اینکه مسکنها به دو دسته مسکنهای غیراستروئیدی و استروئیدی تقسیم میشوند، اظهار کرد: برخی مسکنها خاصیت ضد التهاب، ضد درد و تب بر دارند و برخی دیگر تنها درد را تسکین میدهند اما خاصیت ضدالتهابی...
-
چرا تمام نمی شوی؟
سهشنبه 3 دیماه سال 1392 10:03
عشق هم مثل نان یک روز تمام می شود مثل عمر. تنها هوا تمام نمی شود بانوی زیبای من هرچه می خواهی نفس بکش هست فراوان هم هست. و تو نیستی اما چرا تمام نمی شوی؟ با من چه کرده ای که خودم یادم می رود و تو نه؟
-
گریه یا خنده
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 22:00
گاهی می خندم گاهی گریه می کنم گریه اما بیشتر اتفاق می افتد به هر حال آدم یکی از لباس هایش را بیشتر دوست دارد. "زنده یاد الهام اسلامی"
-
نیایش
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 21:58
خدایـــــا ... مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ... عده ای تا مرز منفعت ... عده ای تا مرز مال ... عده ای تا مرز جان ... عده ای تا مرز آبرو ... و همگان تا مرز این جهان ... تنها تویی که همواره می مانی ... ! رهـــــایم نـکن . . .
-
در بدن انسان هورمون عشق و وفاداری ترشح می شود
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 21:49
یک متخصص اعصاب و روان گفت: هورمون عشق از بی بند و باری جنسی جلوگیری میکند. هورمون عشق و وفاداری به همسر وجود دارد و کسانی که فاقد این هورمون هستند شرکای جنسی متعددی دارند. علی فرهودیان به هورمون « اکسی توسین » و «وازوپرسین» به عنوان هورمون هایی اشاره کرد که ترشح آنها عشق و وفاداری به یک شریک جنسی را ایجاد میکند....
-
وصیت زیبای الکساندر
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 21:46
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را...
-
نرو
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 21:29
پابند کفشهای سیاه سفر نشو یا دست کم بخاط من دیرتر برو دارم نگاه می کنم و حرص می خورم امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای حالا شکستنی ترم از شاخه های مو موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو - به به مبارک است :دل خوش - لباس نو دارند سور وسات عروسی می آورند از کوچه های سرد به آغوش گرم تو ××× هی...
-
آنجا که تویی
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 21:26
آ نجا که تویی، غم نبود، رنج و بلا هم مستی نبود، دل نبود، شور و نوا هم اینجا که منم، حسرت از اندازه فزونست خود دانی و، من دانم و، این خلق خدا هم آنجا که تویی، یک دل دیوانه نبینی تا گرید و گریاند از آن گریه، تو را هم اینجا که منم، عشق به سرحد کمالست صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم آنجا که تویی باغی اگر هست...
-
قسمت این بود
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 10:18
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟ یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟ شاید این گونه...
-
به یک پلک تو می بخشم
دوشنبه 2 دیماه سال 1392 10:00
به یک پلک تـــو مـیبخشم تمـــام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یک نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشـــیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین...
-
من خواب دیده ام !
شنبه 30 آذرماه سال 1392 22:08
می دانم تاپلک به هم بزنم می آیی با انار و آینه دردست هایت یک دنیا آرامش درچشم هایت وقناری کوچکی درحنجره ات که جهان را به ترانه های عاشقانه میهمان می کند. می دانم تاپلک به هم بزنم می آیی و بانگاهت دشت هاراکوه کوه هارا پرنده می کنی. به قول فروغ: من خواب دیده ام!
-
گرچه می بینم گریزان از من و ترسو تو را
شنبه 30 آذرماه سال 1392 22:02
گرچه می بینم گریزان از من و ترسو تو را دوست دارم آهوی زیباتر از آهو تو را هر که دستی رو به مویی برد، دیوانی نوشت کی شبی در بر بگیرم-دست در گیسو- تو را سخت می لرزد تنم وقتی تصور می کنم شانه در گیسو و گیسو تا سر زانو تو را خوش به حال تک تک آیینه هایی که هنوز اینچنین بی پرده میبینند رو در رو تو را آه لعنت بر دلی که...
-
خلوتی کو
شنبه 30 آذرماه سال 1392 15:53
خلوتی کو که خیالات تو آنجا ببرم دیده بر بندم و دل را به تماشا ببرم
-
ممنون
شنبه 30 آذرماه سال 1392 12:32
یک نامه نوشتم به تو با این مضمون: «من عاشقم و گواه من این دل خون!» تو ساده و بی تفاوت اما گفتی: «از این که به من علاقه داری ممنون!» " سعید ربیعی "
-
دارم بزنید
شنبه 30 آذرماه سال 1392 12:31
پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟! خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید آی! آنها! که...
-
نامه خاموش
جمعه 29 آذرماه سال 1392 16:47
کم نامه ی خاموش برایم بفرست از حرف پرم، گوش برایم بفرست دارم خفه می شوم در این تنهایی لطفا کمی آغوش برایم بفرست
-
ز غم کسی اسیرم
جمعه 29 آذرماه سال 1392 16:46
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد
-
مومنم کردی به عشق و...
جمعه 29 آذرماه سال 1392 09:48
شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش سکه را این بار برگردان به روی دیگرش دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت دایره فرقی ندارد این سرش با آن سرش گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست مثل تقویمی که با تو زرد شد سرتاسرش حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است اولش با روی خوش می آیی اما آخرش... قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن...
-
می پرسی در چه فکرم؟
پنجشنبه 28 آذرماه سال 1392 14:35
می پرسی در چه فکرم؟ یه گریه از ته دل مثل بارون بهار تند و بی امان یکریز شاید که آروم بشه این دل عاشقم که شداز بی کسی لبریز دلم یه گریه می خواد خیلی دلگیرم خدا می خوام سکوت سردم بغض فرو خورده ام بشکنه حالا فقط با گریه ای پرصدا می پرسی در چه فکری ذهنم خیلی درگیره مپرس از چی ام دلتنگ چی بر سر ما اومد دلهامون شده از سنگ...
-
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
پنجشنبه 28 آذرماه سال 1392 11:25
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم از همین دور ولــی روی تو را می بوسم گر چــه در سبزترین باغ ولی خاموشم گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم خلوت ساکت یک جــوی حقیرم بی تو با تــــو گسترده گــی پهنـــه اقیانوسم ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه من چــــرا این قــدَر از آمدنت مایـــوسم؟ این غزل...
-
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است
پنجشنبه 28 آذرماه سال 1392 10:12
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است تاریخ مصرف دل انسان گذشته است در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب عکس گلوله ای است که از نان گذشته است در چشم من کـــــه «حــــال» ندارم بدون فال «آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است ! باور نمی کنم که جهان جای جام جم از معبر تفالـه ی فنجان گذشته است دنیا جهنمی ست...
-
چشم بیمار تو
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1392 15:20
چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما به مسیحا نرسد فکر پرستاری ما تا ز بندت شدم آزاد، گرفتار شدم سخت آزادی ما بند گرفتاری ما سر ما باد فدای قدم عشق ، که داد با تو آمیزش ما از همه بیزاری ما بس که تن خسته و دل زار شد از بار غمت ترسم آخر که به گوشت نرسد زاری ما صبح ما شام شد از تیرگی بخت سیاه آه اگر شب رو زلفت نکند یاری ما دوش...
-
رفتی ولی کجا ؟
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1392 14:49
رفتی ولی کجا؟ که به دل جا گرفته ای دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی آن دل که از منش به تمنا گرفته ای ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران دانی کز آب دیدهء من پا گرفته ای؟ بگذار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟ خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند اکنون که روی...
-
شرط دل دادن
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1392 10:25
شرط دل دادن دل گرفتن است جز این باشد یکی بی دل میشود دیگری دو دل…
-
خبرت هست ؟
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1392 09:57
خبرت هست؟ از دل رنجورم خبرت هست؟ از نیاز من مسکین به نگاهت خبرت هست؟ از سوخت و سوز این دل افتاده یه گوشه تک و تنها ،خبرت هست؟ از آتش افتاده به جانم ،از درد بی درمانی هجرت، از بی سر و سامانی من آواره خبرت هست؟ از شبهای بی صبح و ستاره ،از خوابهای بی تعبیر دوباره از غم انتظارت ،خبرت هست از دیده ی خشک شده براهت ،از دل...
-
خدایا کفر نمی گویم . شعری از کارو و جوابیه کیوان شاهبداغی
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1392 08:17
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟ ! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ ! خداوندا !...